|
دلمشغولی ها کتاب تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977 Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002 آهنگ Crossroads, Eric Clapton, 2001 The Memory of Trees Enya, 1995 Films باران: مجيد مجيدی Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001
|
Monday, December 05, 2005
Tuesday, August 17, 2004
●
فقط وبلاگ جديد!
بشتابيد و لينکها را تغيير بدهيد که غفلت موجب پيشمانيست! □ نوشته شده در ساعت 8/17/2004 03:22:00 PM توسط Khodadad Friday, August 13, 2004
● سخنراني، ام تي، و باقي قضايا!
مدتي شد که ننوشتم، اما سرم خيلي شلوغ بود به مولا! از يکطرف بعد از مسافرت شيراز، کلي کار داشتم، بعد هم مادر گراميم از امريکا تشريف آوردند و سر ما رو کلي شلوغتر کردند، آخر هم هنرنمايي ما بود در نشر تاريخ ايران.
يک سخنراني داشتم با عنوان «تيرداد و اردوان: نگاهي به نسب نامه نخستين شاهان اشکاني». به نظر خودم خوب بود، شنوندگان هم که راضي به نظر مي آمدند، بقيه هم خدا داناست! انشالله متنش رو مي گذارم روي سايتم براي کساني که شايد بنظرشون جالب باشه.
از طرفي، ما هم ام تي شدي» آخر سر! معنيش اينه که به لطف يکي از دوستان، من هم وبلاگم رو دات کام کردم و بعد از ايرانولوژي، صاحب يک «دومين» ديگه هم شدم. از اين ببعد، انشالله وبلاگم رو در اونجا مي نويسم. www.vishistorica.com
لطفا" لينکهاتون رو تغيير بديد. تا بعد، خداحافظ!
□ نوشته شده در ساعت 8/13/2004 12:35:00 PM توسط Khodadad Monday, August 02, 2004
● فی فی جون، بيا بريم پاری!
امروز رفته بودم آژانس مسافرتی که ببينم می شه اين بليتم رو عوض کنم يا نه. تا حالا زياد توی آژانس مسافرتی ايرانی نرفته بودم: بچه که بودم مامانم همه کارهای مسافرتی رو انجام می داد، از موقعی هم که رفتم، هميشه بليتهام رو از اون سر خريدم. خلاصه با جوّ آشنا نبودم. همه هی در مورد "اوکی" کردن صحبت می کنند و "بليت وان وی" (با واو فارسی!) می خواهند و "ريترن تيريپشون" رو می خواهند در میلان "رست" داشته باشن! واااااااااااااااااای! حالا اين جدا از اونهاييه که می خوان برن آنتاليا و همچين قيافه گرفته اند که انگار اليزابت تيلور داره می ره موناکو! بابا، آنتاليا يک مخلوطيه از فريدونکنار و تبريز! اين ترکها هم خوب دارند مملکت خودشون رو قالب می کنند و اين چندرقاز پول ملت رو هم می ريزند توی کيسه خودشون! حالا ما هی سازمان "گردشگری" بزنيم (آدم فکر می کنه وظيفه اين سازمان گرداندن و سرگيجه دادن به ملته، که البته دور هم نيست!).
نشسته بودم که يکدفعه روگوشه روپوش خانمی که تازه از در وارد شده بود به چشمم اومد. از اين روپوش کوتاههايی بود که جديدا" بين دخترها مد شده و بقول يکی از دوستانمون، بايد اسمش رو گذاشت :«بيکينی اسلامی»! نتيجتا" به فکرم رسيد که طرف بايد بين شانزده تا بيست و دو سال داشته باشه. با ديدن روسری و آرايش و طرز درست کردن مو، ديگه مطمئن شدم.
اما وقتی خانم از کنار در به داخل اومد و تونستم خارج از برق آفتاب ببينمش، ديدم حدود 45- تا 50 سال بايد از عمر شريفشون گذشته باشه. حالا چه اشکال داره؟ خلاصه، ايشون تا از در وارد شدن، با صدای مليح و در حالی که بصورت مدل جديد، "ر" ها رو مثل بچه لس آنجلسی هايی که تازه دوساله رفتن "خارج" تلفظ می کرد، سراغ آقای فلانی رو گرفت. حالا آقای فلانی مدير دفتر بود (با موهای مدل "قرضی" يا "سيم کشی" که معرف حضورتون هست) و با ديدن ايشون، از جا پريد و اومد بالاسر خانمی که داشت دنبال بليت من می گشت و شروع کرد دستور دادن برای بليت خانم (بقول بچه ها: اند سرويس!!). ما هم زبان در کام گرفته، صمٌ بکم نشستيم که ببينيم آقا ول می کن يا نه. طوری شد که خود خانمی که مسوول بود، صداش در آمد که بابا من مشتری دارما!
در همين زمان، خانم هم مشغول صحبت بلند بلند با رئيس در مورد ويزاهاش بود. می گفت که ويزام «مولتيه» (بروزن لوطيه!)، و قراره برم انگليس و بعد هم پاری!!! دهه! چی شد؟ پاری؟ حالا ما هم می دونيم پاريس رو فنارسوی ها می گن پاری، (البته می گن "پَغی"!)، اما در زبان مادر مرده ما، اسم شهر پاريسه!
در اين بين، خانم در آمده که من برای ويزای انگليس چندان مشکلی نداشتم (با لهجه "شيک" بخونيد، يا لهجه "منيج" توی سريال نقطه چين...!)، اما ويزای پاری خيلی سخت بود، انگار می خواستن چی کار کنن، ناراحت شدم، گفتم اصلا" می رم ويزای فرانسه می گيرم، همشون شينگنن ديگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخر سر از من پرسيد شما هم ويزای مولتی دارين؟ من هم گفتم نه بابا، من هربار که می رم انگليس، پناهنده می شم!!!
□ نوشته شده در ساعت 8/02/2004 10:45:00 AM توسط Khodadad Friday, July 30, 2004
● قُر زنی شتابزده!
اينروزها راستش اتفاقات زياد جالبی نمی افته که براتون بلاگش کنم. بعد از مسافرت شيراز، دوروز ديگه موزه ايران باستان بودم و داشتم پروژه رو تموم می کردم، بقيه وقت هم به لهو و لعب با دوستان گذشت و از اين حرفها!
اما چيز جالبی که من متوجه شدم اينه که بعضی از مردم، روزنامه نمی خونند و اخبار نگاه نمی کنند که اعصابشون از شنيدن اخبار خرد نشه. قضايای ما اما جور ديگريست. اخيرا" متوجه شدم که من تلويزيون نگاه نمی کنم و روزنامه نمی خونم و راديو هم گوش نمی کنم که مجبور نشم اشتباهات املايی و دستوری و ساختاری موجود درشون رو تحمل کنم. اخبارگوها و نويسنده ها اشتباهات چنان فاحشی می کنند که يا آدم خنده اش می گيره، يا از عصبانيت می خواد موهای سر خودش رو از ريشه بکّنه!
برای مثال: شبکه اول امروز در «راستای» سال پاسخگويی ملت به دولت، داشت تبليغ يک برنامه جديد رو می کرد که مخصوص پاسخگويی مسئولانه به مردم. تا اينجاش درست، اما اسم برنامه جالبه: «پرسمان»!
ای دل غافل! کدوم شيرپاک خورده ای پسوند «مان» فنارسوی (مثل «راندمان») رو به خورد زبان فارسی داد؟ اول گفتمان داشتيم که از بعضی سياستمداران فعلی بعيد نبود، اما حالا متولی فرهنگ مملکت، برامون پرسمان درآورده!
پسوند حالت نقلی در فارسی، «-ِش» هستش، مفهوم سوال رو می شه با کلمه «پرسش» نشان داد، يا اگر منظور پرسيدن و جواب متقابله، پرسش و پاسخ، اما «پرسمان» حيوانيست که از شتر-گاو-پلنگ هم غريبتر است و با هيچ چسبی به بيخ ريش زبان فارسی نمی چسبد.
زياده جسارت است.
□ نوشته شده در ساعت 7/30/2004 01:07:00 PM توسط Khodadad Monday, July 26, 2004
● ريفرشمنت با جوس!
سلام! از تهران در خدمتتون هستيم. هوا گرم، کثيف، شهر پر ترافيک، اما به هر حال، شهر خودمون!
بعد از چهار روز مسافرت با عجله و ديدن خيلی جاها (از جمله پاسارگاد و نقش رجب و نقش رستم و تخت جمشيد و استخر و چندتا محل کمتر شناخته شده ديگه)، امروز برگشتيم تهران و خيال داريم کمی استراحت کنيم.
اما يک چيز جالبی که امروز توی هواپيما از شيراز ديدم، علامتی بود که با دست روی ميز متحرکی که مهمانداران هواپيما از روش خوراکی به ملت می دادند، نوشته شده بود. من هی سعی کردم اين علامت رو بخونم، هی نمی تونستم. خطش که عتيقه بود و اول من فکر کردم می گه «وشيرمنت باجوس». فکر کردم اسم کسی وشيرمنت بوده و فاميلش هم باجوس (عين مجوس!). خلاصه، آخر سر از مهماندار محترم پرسيدم و ايشون اول يک لبخند مليحی حاکی از «آخی، بيچاره داهاتيه، خارجی بلد نيست!» زد و بعد با لهجه بچه های خانی آباد نيويورک، خواند «ريفرشمنت با جوس»!!! (همون خوراکی با آبميوه خودمون!). Refreshment with Juice.
فکر کردم با اين جناياتی که در حق زبون فارسی داره انجام می شه، جميع اجمعين شاعران محترم مرحوم، بخصوص فردوسی فلک زده، مشغول غلت زدن در قبور خودشون هستند و اگر کسی به اينها سيم وصل کنه، می شه کلی انرژی محرکه ازشون استخراج کرد. ای آخ، ای بابا، ای فغان! آخه ديگه ما آبميوه مون هم شده «جوس»؟ اونهم از طرف مهمانداران مختلف ايران اير کذا و کذا که برای
خواندن يک متن انگريزی از پيش نوشته شده، جون می کنند و آخر هم «خدمات پرواز» رو مثل «کلاغ» تلفظ می کنند؟
(they pronounce "crew" like "crow")
همه عزيزان محترم و دلسوزان گرامی زبان فارسی برای مراسم دعای ندبه و نماز ميت برای مرحوم مغفور، حاج آقا زبان فارسی در محل دائمی فرهنگستان زبان فارسی دعوت هستند. زمان: هرموقع سال، بخصوص بعد از يک سفر هوائی (کبين کرو، ردی فور تيک آف!) يا شنيدن اخبار تلويزيون.
□ نوشته شده در ساعت 7/26/2004 11:54:00 AM توسط Khodadad Friday, July 23, 2004
● خبرگزاری خداداد، واحد شيراز!
اينها رو از شيراز راپورت می دم! الان نشستم توی يک کافی نت که سريعترين ارتباطی رو داره که من از موقعی که اومدم ايران دیدم! کلی حال می ده با اينترنت کار کردن اينجا.
دوروزه که اينجاييم، يعنی پنجشنبه صبح زود با خانم دکتر جوديث لرنر و آقای دکتر تورج دريايی، هردوشون عين خودم خوره تاريخ و از اين حرفها و همه هم بقول خودمون «ساسانی باز»، رسيديم شيراز. از اونجايی که يکی از اين حضار از من هم خل تر بود (خودتون حدس بزنيد کدوم يکی!)، همون اول صبحی، ساعت هشت، راه افتاديم به طرف فيروز آباد در حدود 150 کيلومتری جنوب شيراز. سر راه، «قلعه دختر» رو که احتمالا" يکی از دژهای اردشير پابکان بوده ديديم و بعد رسيديم دم يک رودخونه کوچک که روی صخره مقابلش، يک نقش برجسته بود. نقش اردشير اول ساسانی در حال دريافت نشان سلطنت. حدود نيم ساعت زير آفتاب نشستيم و به نقش نگاه کرديم و راجع بهش بحث کرديم! فکر کنم رانندمون کلا" توی عقل داشتن ما سه تا شک کرده بود!!!!
بعد رفتيم قصر اردشير در «اردشير خوره» (گور) نزديک فيروزآباد. من عکسهاش رو ديده بودم، اما واقعا" عظيم بود. سه تالار گنبد دار، چندين ايوان، اتاقهای متعدد، حياط ، و يک ورودی که روبروی يک تالاب بود. احتمالا" اطراف تالاب هم زمين رو سنگفرش کرده بودند برای مهمانی. بعد از اين قصر، بقول معروف هاروهوروگشنه برگشتيم و سر راه کباب خورديم (غذای هميشگی راههای ايران! يک کسی فکری به حال جهانگردها بکنه!). شب هم بنده سردرد داشتم از کم خوابی و به زور دنبال دوستان توی بازار وکيل راه افتادم و همين.
امروز هم چهارساعت رونديم و رفتيم دارابگرد، يک شهر ساسانی که به صورت دايره ساخته شده. حدود 20 دقيقه جاده سنگلاخ هم رونديم تا رسيديم کنار يک نقش برجسته از اردشير يا شاپور اول. نيم ساعتی هم اونجا بوديم و اگر راننده کذايی شکی هم داشت، در اينجا برطرف شد؛ بخصوص که يک 20 دقيقه ديگه هم رونديم تا برسيم به «مسجد سنگی»، يک بنای ساسانی که يا آتشکده بوده يا کليسا (من فکر می کنم کليسا بوده و مقر اسقف دارابگرد) و در زمان اتابک سعد بن زندگی، با کندن يک محراب، تبديل به مسجد شده. گفتم «کندن محراب» چون بيشتر ساختمان توی دل کوه کنده شده.
سر راه برگشت هم رفتيم ديدن «قصر ساسان» در سروستان که شبيه قصر اردشير در فيروزآباد بود، اما ليونل بير مرحوم فکر می کرده که ساسانی نيست و احتمالا" در اوايل دوره اسلامی ساخته شده. به هر حال، از قصر اردشير کاملتر بود و با اينکه کوچکتر بود، اما به نظر ميامد که تزئيناتش خيلی بيشتر بوده.
خلاصه، حالا هم برگشتيم شيراز و فردا انشالله استراحت تا اينکه يکشنبه بريم تخت جمشيد و نقش رجب و نقش رستم و استخر (پايتخت فارس در دوره ساسانی).
عکسها هم طبق معمول، وعده به بعد، هرچند که اگر اين ارتباط خوب باشه، شايد همينجا يک کاريش کرديم!
□ نوشته شده در ساعت 7/23/2004 09:19:00 AM توسط Khodadad Tuesday, July 20, 2004 Thursday, July 15, 2004
● حرفه ای ها
انگار من ايران که اومدم، معدل تئاتر رفتنم رفته بالا. حالا يا سطح فرهنگ توی اين مملکت خيلی بالاست، يا اينکه ما بيکاريم: پيدا کنيد پرتقال فروش را!
امشب در معيت مظنونان هميشگی (پينک و درازعلی و خانم زنانه) به علاوه احسان خان و يکی از دوستان من، رفتيم نمايشنامه حرفه ای ها نوشته دوشان کواچويچ (که اسمش توی برنامه، دوستا کواچويچ نوشته شده بود!!!) نويسنده فيلمنامه بی نظير فيلم «زيرزمين»، ساخته امير کوستوريتسا. بازيگر اصلی رضا کيانيان معروف بود به علاوه احمد ساعتيچيان و مريم سعادت و به کارگردانی بابک محمدی. برنامه ساعت هفت و نيم بود در فرهنگسرای نياوران.
اول اشکالها: همين فرهنگسرای نياوران! تئاتر به اين معروفی، با دستاندرکارانی به اين محبوبيت، چرا بايد توی يک اتاق در فرهنگسرای نياوران اجرا بشه؟ دليلش رو مثل اينکه تهيه کنندگان هم نمی دونستند و تمام دستاندرکاران هم از قضيه شاکی و به شدت عصبانی بودند. ماجراهای پشت صحنه رو ما نمی دونيم، اما اين برنامه می تونست بزرگترين سالنها رو پر کنه. اشکال دوم که از اشکالات معموليه که من می گيرم، نوشتن اسم اين کارگردان مادرمرده يوگوسلاوه: بابا، اسم بدبخت «امير کوستوريتسا» است، نه امير کاستاريکا! کاستاريکا اسم يک کشوره توی امريکای مرکزی! امير کوستوريتسا متولد بوسنی هستش و در فرانسه و انگليس زندگی می کنه. حرف «سی» هم در زبان بوسنيايی، به صورت «تس» تلفظ می شه! همه چيز رو که نبايد برطبق قوانين زبان انگليسی خواند!
از اين اشکالات متوجه شديد که نمايشنامه چطور بود: عالی!!! بازی های ساعتچی، کيانيان و سعادت بسيار روان بود. از سکته های معمول و سکوتهای بی جا خبری نبود. ديالوگها راحت و قابل باور بودند و مترجم کلمات رو طبيعی انتخاب کرده بود. با وجود کوچکی غير قابل تحمل اتاق محل اجرا، دکور بسيار خوب درست شده بود و بجا بود. بازيگرها توی لباس خودشون راحت بودند، ادا درنمی آوردند، و نمايشنامه رو جوری اجرا می کردند که می شد توی يک صحته جهانی هم مطرحش کرد. کيانيان عالی بود! در يکی از صحنه ها، وقتی که از توهين کردن نويسنده (ساعتچيان) به رفيق تيتو عصبانی شده بود و سرش رو به خشونت به طرف کاغذ فشار داد، صورتش واقعا" قرمز شد و بعد به سرعت، به رنگ طبيعی برگشت! تسلطش عالی بود و همين فرق سريع، خودش جنبه کمدی نمايشنامه رو افزايش می داد.
از همه بهتر، داستان نمايشنامه بود. اصولا" نويسنده های اروپای شرقی در نمايشنامه نويسی يد طولائی دارند. از چخوف گرفته تا واتسلاو هاول و همين کواچويچ، نويسنده های بلوک شرق، جنبه هايی از انسانيت و فشار زندگی رو نشان می دهند که برای همه انسانها قابل لمس است. داستان نويسنده ای که در زمان کمونيسم مورد اذيت و آزار قرار گرفته و هميشه زير نظر بوده، اما در دوران «آزادی» مسئول بازبينی کارهای ديگران شده و حالا در مواجه با جاسوس سابقش، مسخره بودن موقعيت خودش را می بيند.
می ترسم با گسترش اتحاديه اروپا و دربرگيری کشورهای اروپای شرقی، اين توانايی نوشتن از دردهای مشترک زندگی، مغلوب اقتصاد رقابتی بشود. واقعا" آيا اروپای امروز توانايی بوجود آوردن کامو، يونسکو، برنارد شاو، و واتسلاو هاول ديگری را دارد يا اينکه بايد دلمان را با جفری آرچر خوش کنيم؟
خلاصه، تئاتر زيبايی بود که گفتن ازش بی فايده است، هرچند که ما روده درازی کرديم! ديدن دارد که «شنيدن کی بود مانند ديدن». چيزی بود که «رابعه» نبود، و خدا را شکر!
در ضمن، هم خود کيانيان رو بعد از اجرا ديديم و باهاش صحبت کرديم و امضا گرفتيم، هم جمشيد گرگين رو قبل از اجرا!
□ نوشته شده در ساعت 7/15/2004 02:51:00 PM توسط Khodadad Sunday, July 11, 2004
● قضايای تواريخ نويسی
نوشتن تاريخ ايران، کلی مشکلات داره. گذشته از مشکلات سياسی و اجتماعی و ملاحظات مختلف (نظير اينکه آدم بايد مواظب باشه مبادا کلمه ای از نوشته هاش به کسی بربخوره)، قضيه چشم و همچشمی و حسادت هم هست.
اما به نظر من، يکی از مشکلات اصلی، قضيه نبودن منابع کافی و کشف هرروزه اونهاست که در بسياری مواقع، آدم رو ناچار می کنه که بقول قديمی ها، همه نوشته هاش رو «با آب بشويد» و دوباره از سر. يک مثال نه چندان زيبا بزنم: فرض کنيد يک صبح تا عصر رو به پختن يک ديگ آش شله قلم کار گزرونديد، بعد يک نفر بياد و يک تف بندازه توی ديگ!!! يعنی همه کارها کشک!
حالا قضايای ما هم همينه، سالهای سال ملت روی يک مسئله ای کار می کنند و بعد يک مدرک جديدی پيدا می شه که همه نظرياتشون رو بر باد می ده. مثلا" من الان درگير مسئله شجره نامه اولين شاهان اشکانی هستم (راجع بهش يک سخنرانی هم دارم)، اما بيشتر دلايل فعلی برای شجره نامه ای که الان مورد قبوله، بر مبنای يک قطعه سفال که در نيسا، نزديکی عشق آباد، کشف شده، بنا شده اند. اين يعنی اگر فردا کس ديگری يک قطعه سفال پيدا کنه که اطلاعاتش کاملتر از اين سفال فعلی باشه، بايد حدود 20 هزار صفحه نوشته فعلی رو داد به آب و از نو شروع کرد!
فکر کنم اين نشان خوبی باشه برای اين حقيقت که بيشتر (من حدس می زنم 70 درصد) آثار باستانی ايران هنوز کشف نشده اند و در هر گوشه و کنارش، يک چيز جديد به دست مياد!
در مورد بقيه سفرنامه: در تهران خبری نيست. وقت به گشتن با دوستان، نوشتن مقالات، رفتن به شام (تنها تفريح اين شهر!) و از اين حرفها می گذره. انشالله به زودی می رم شيراز و باز می نويسم.
پانوشت: به بنده گفته شده که رسم الخط جديد فارسی رو رعايت نمی کنم و مثلا" «تر» رو جدا نمی نويسم: کم تر بجای کمتر! ای بابا، ما چيمون درسته که رسم الخطمون درست باشه، اما فکر کردم انتر را بايد چطور نوشت؟
□ نوشته شده در ساعت 7/11/2004 11:01:00 PM توسط Khodadad Friday, July 09, 2004
● ماجرای شيخ عطار و تيارت سمبوليک!
خوب، براتون نقل کنم از عشق رابعه، بنت کعب قزداری به بکتاش! بله، شيخ عطار برای ما تعريف می کنه که اين رابعه، دختر پادشاه بلخ بود و شاعر بود (شاعره غلطه، در فارسی ما علامت تانيث نداريم، در فارسی، خانم ها هم شاعر هستند!). خلاصه، اين خانم شاعر، که احتمالا" اولين شاعر زن پارسی گوی بعد از اسلامه، عاشق بکتاش می شه، اما برادرش حارث از اين مطلب زياد خوشش نمی ياد و دستور می ده که رابعه جان رو بندازند زندان و رابعه هم در زندان، با خون خودش، تمام در و ديوار رو پر شعرهای عاشقانه می کنه (ببينيد نبودن ناشر خوب چه به روز آدم مياره؟!).
داستانی که عطار تعريف می کنه خلاصه کلی دل انگيزه و اگر حوصله خوندن بيت های سنگين و فلسفی شيخ رو نداريد، توصيه می کنم «داستانهای دل انگيز فارسی»، گردآوری زهرا خانلری رو بخونيد که مجموعه عالیه!
اما بشنويد از ما (بنده، سرکار پينکفلويديش، سرکار فمينيست اين رزيدنس، جناب نقاش باشی)، که برای گذراندن يک شب پنجشنبه، تشريف برديم نمايشنامه «رابعه»، نوشته خانم چيستا يثربی و به کارگردانی جناب حسين سحرخيز که در ضمن نقش حارث رو هم بازی می کرد (تالار رودکی).
بنده اصولا" به تئاتر علاقه دارم، علاقه به تاريخ هم که از دوست و دشمن پوشيده نيست، در نتيجه، با کلی ديد باز و نظر مثبت وارد سالن شدم. قبل از بالا رفتن پرده، کمی موسيقی سنتی پخش شد. بعد يهو: پوف، صحنه پر آدم، يک تخت خواب با يک مرد سپيد موی درش، همه آدمها هم لباسهای قديمی پوشيده اند.
از اونجايی که من منصب قرزن السلطنه رو بر عهده دارم، اول نگاه کردم به لباسها! ای بابا! رابعه حدودا" قرنهای سوم و چهارم هجری بوده، اين لباسهای اينها چرا اينجوريه؟ وزير اعظم لباس موبدهای ساسانی پوشيده، سپاهيان لباسی دارند مابين لباس سربازان عرب و سربازان ايلخانی، خانمها هم ملبس به پوششی فی مابين لباسهای «محلی» (از نوعی که طراحان پست مدرن وطنی اينروزها طراحی می کنند) و لباسهای زنان در نقشهای ساسانی.
خوب، بگذريم و برسيم به ديالوگ! آوخ! اينها چرا همچين حرف می زنند که انگار دارند ديالوگها رو از روی تخته می خونند؟ اصولا" هيچوقت باور نداشتم که مردم 1000 سال پيش به اينصورتی که فيلمهای تلويزيونی «تاريخی» ما نشان می دهند حرف می زده اند. نثر و گفتار ادبی تا زمانی نزديک زمان ما، نثری متفاوت از گفتار مردم بوده (مطمئنا" مردم زمان فتحعليشاه مثل نوشته های رستم الممالک حرف نمی زدند!). فکر کردم نمايشنامه نويسهای ما پيشرفت کرده اند و حداقل فهميده اند که ديالوگ طبيعی و قابل فهم، راه مهمی برای ارتباط با نويسنده است.
پيرمرد روی تخت، کعب پدر رابعه و حارث، از روی تختی که در آخر صحنه قرارداده شده، بدون ميکروفون، مشغول ادای ديالوگهاييست که گفتنش برای يک آدم سالم و سرومروگنده هم سختست، اما به فرمايش نويسنده و کارگردان، اعليحضرت کعب مجبورند اينها را قبل از قالب تهی کردن به همراه ناله ها و عربده های دلخراش (يعنی من خيلی مردنيم، اما خودم هم نمی دونم چرا خفه نمی شم!)، ادا کنند. صداشون هم که به گوش ما نمی رسه که از خرد و پندهای مرد رو به مرگ استفاده کنيم. يعنی ميکروفون در وطن اينقدر گران است؟
بعد از مردن کعب (بيچاره اينقدر حرف زد که خناق گرفت!)، صحنه تشييع جنازه بود. اينجا، کارگردان محترم آمده بود که از هنرهای ملی استفاده کنه (هنر نزد ايرانيان است و بشت!) و به سمبوليسم تعزيه خوانی عاشورا و سوگ سياوشان رو آورده بود که نتيجه اش شده بود شاهکاری که شما رو ياد رقصهای سرخپوستی دور آتش در فيلمهای جان وين می انداخت! (من می گم ريشه همه پيشرفتهای بشری در ايرانه، حالا شما بگيد نه!).
صحنه بعدی، گفتار آتشين دو سرباز با کوس و کرنا بود (يکيشون صداش درنمی آمد، ميکروفون هم که به ميهنی بودن قضيه صدمه می زد!). بعد از نقالی سربازان (و حتما" جنگ نقالان!)، قسمت حرکات موزون بود (رقص سابق، در تالار رودکی سابق، در خيابان حافظ سابق، در شهر تهران سابق، در کشور ايران سابق، بزودی در کره زمين سابق!). رقص قاسم آبادی با الهام از رقص چوب بجنوردی و کاساچوک قزاقی به موزيک رپی که به وسيله يک خواننده ترک زبان در حال زدن ترومپت اجرا شده بود و با قيچک همراهی می شد. آش شله قلمکاری که بيا و ببين! فکر کنم کارگردان محترم با الهام از آثار وطنی قباسه چاکی نظير «اشکها و لبخندها»، تصميم گرفته بود قدری ساز و آواز، برنامه رو از خشکی نجات می ده (روغن کرچک استعمال بفرماييد!).
بعد، جناب حارث با وزير اعظم (همونی که لباس موبدهای زرتشتی پوشيده بود!)، به صحنه تشريف آورد و در يک صحنه نمادين، تاج به سر خودش گذاشت. دوباره، يک فروند خانم به همراه حرکات موزونشون (ايندفعه رقص عربی در مايه های باله درياچه غول!)، با تعارف کردن قهوه (شراب سابق، در تالار رودکی سابق... بقيشو خودتون استظهار داريد!) به مهمانان محترم (اشقيا)، به مجلس حالی بخشيدند.
در همين زمان، رابعه خانم با خشم شروع به ترک صحنه کرد (فکر کنم خانم مرجانه گلچين هم از دست اين نمايش خسته شده بود!)، اما حارث خان جلوشون رو گرفتند. ديالوگ نمادين بين اين دو، بيننده محترم رو به اين نتيجه می رسوند که عذاداری خوبه و رابعه خانم از اينکه داداش حارثشون زودتر از چهلم ابوی محترم، تاجگذاری کرده و به رقص و پايکوبی (ای وای، حرکات موزون و سرود منظورم بود) پرداخته، ناراحت شده. من برم غيرتو!
خلاصه، بعد از خروج رابعه خانم از حاکميت، جناب حارث و موبدشون (وزير اعظم)، شروع کردند به بحث در مورد اينکه جناب حارث نبايد به مردم سخت بگيره و دستور بده که ماليتها زياد بشه و هرکسی توی محل کارش، تصوير آقا حارث رو آويزون کنه! خوب، اون که از رقص و آواز، اينهم که از کنايه سياسی، ديگه نسل جوان چی می خواد از جون اين نمايشنامه وطنی؟
نسل جوان (چهار نفر ما)، وقتی صحنه تاريک شد، ديگه نتونست تحمل بياره و فکر کرد نيم ساعت عذاب کافيه. در نتيجه، جيم شد و در سالن انتظار يک شليک خنده نمادين سر داد و بعد رفت که يک شام ملی بخوره.
□ نوشته شده در ساعت 7/09/2004 02:07:00 PM توسط Khodadad Monday, July 05, 2004
● جويهای خيابانهای ما همه بويناک است!
يکی از خوانندگان محترم اين وبلاگ (توپش پره، زورش هم زياده، مادر بنده هم هست!)، طی يک ايميل دشمن شکن، ضمن ابراز لطف در مورد قر زدنهای من در مورد شهر تهران، گفته بودند که «جوب» غلطه و «جوی» صحيحه و خلاصه اينکه با اين فارسی نوشتن من، بهتره ديگه دست به کليدهای کامپيوتر و وبلاگ نويسی نزندم! (جای سرايدار زبان فارسی در اينترنت خالی، زياده کيفی کرده بود اگر می ديد!).
بنده هم از اونجايی که خيلی توی آستين خودم سر اين زبان فارسی باد انداخته ام، اندکی به تفکرات فرو رفتم و فکر کردم که خوب، جوب درسته يا جوی؟ جويباره صددرصد، نه جوب بار که! «بوی جوی موليان آيد همی» نه بوی جوبشان! ای دل غافل، يعنی بعد از چهل سال گدايی، ما شب جمعمون رو گم کرديم؟ مج گيری از جانب خانم والده خيلی حالگيريه! چه کنم، چی کار کنم؟
حالا توجه بفرمائيد: حرف «ی» فارسی از نظر ريشه شناسی، حرف مرده است و معمولا" نشانه يک حرف از بين رفته است. برای مثال، «می» (به معنای آبشنگولی!)، در واقغ بايد «مذ» باشه، از يک ريشه «مد» (به فتح ميم). يعنی کلماتی که در فارسی به «ی» ختم می شوند، اکثرا" ريشه اشون يک حرف ساکن بوده. همين «بوی» هم اصلش «بوذ» بوده.
از طرفی، ما در فارسی روند معکوس اين رو هم داشته ايم، يعنی اينکه بعضی کلمات که به «ی» يا ديگر حرفهای صدادار ختم می شده اند، در گفتار عاميانه، بهشون حرف بی صدايی اضافه شده که تلفظشون رو راحت کنه: «در» که با اضافه کردن «ب» به درب تبديل شده.
با دانستن اينها، بايد رفت به سراغ لغتنامه های ريشه شناسی که فکر کنم بهترينشون «لغتانمه کوچک پهلوی» نوشته مرحوم نيل مکنزی باشه. جلوی کلمه در اين لغتنامه اين رو نوشته:
[ywd, ywb' | N jo(y)] stream, channel.
دو گزينه اوليه، طرز نوشتن اين کلمه در پارسی ميانه پهلوی و مانويه. بعدی، تلفظش در فارسی جديده که به صورت «جوی» ضبط شده و حرف مادرجان من رو ثابت می کنه. اما قسمت اول، تلفظ فارسی ميانه که با «ب» هستش و «یوب» نوشته شده، نشون می ده که کلمه در اصل جوب بوده و يکی از کلماتيه که در طول زمان، حرف بی صداش افتاده و تبديل به «ی» پايانی شده.
حالا می شه تصور کرد که يکبار ديگر در اثر گفتار عامه، ب اضافه شده که تلفظ رو آسون کنه و دوباره به صورت جوب درآمده که احتمالا" بطور اتفاقی شبيه تلفظ پارسی ميانه است. يا شايد هم در گفتار عاميانه، صورت اصلی حفظ شده در صورتی که در ادبيات، صورت تغيير کرده جا افتاده.
به هر حال، متشکر از اينکه توجه من رو به اين نکته جلب کردی مامان جان! در ضمن، توجه کنيد که من در اين وبلاگ، سعی می کنم عاميانه و به زبون هر روزه بنويسم، نه کتابی.
□ نوشته شده در ساعت 7/05/2004 10:57:00 AM توسط Khodadad Friday, July 02, 2004
● بازهم تهران
زندگی کردن توی تهران خيلی صبر می خواد، حتما"! من متاسفانه يا خوشبختانه، بعد از سن هيجده سالگی توی اين شهر زندگی نکردم، يعنی هيچوقت توی تهران مجبور به کار کردن و پول درآوردن نبودم. مطمئنم که کار سختيست و به اونهايی که هرروزه مشغول انجام دادنش هستند، درود می فرستم!
اما کار من توی اين شهر شده انتقاد! يعنی بقول بعضی ها، شايد کنار گود ايستادم و می گم لنگش کن. واقعا" نمی دوم انتظار داشتن اينکه توی يک خيابان دو خطه، دو ماشين از کنار هم بروند و نه سه يا چهار ماشين و يا اينکه اگر کسی می خواد سمت چپ بپيچه، اينکار رو از طرف چپ خيابان انجام بده نه از طرف راست، آيا واقعا" زياديه؟ واقعا" ده قدم راه رفتن و آشغالها رو در ظرف آشغال انداختن بجای جوبهای کنار خيابان، کار شاقيه؟ برای شهرداری چقدر خرج داره که در هر محله، حتی با کمک مالی خود اهالی، يک سطل آشغال بزرگ نصب کنه که مردم آشغالهاشون رو توی اون بريزند و نه کنار خيابان و جوب و رودخانه و درخت؟
حالا از همه اينها گذشته، واقعا" کار غير ممکنيه که از يکنفر يا دونفر که اين زبون لامصب انگليسی رو خوب بلدند، تقاضا کنند که قبل از ساختن اين علامتهای بزرگ خيابانی، يک نظر متنشون رو نگاه کنند و از اين آبروريزی املايی و انشايی و ساختاری جلوگيری کنند؟
اصلا" اين ويروس انگليسی نوشتن از کی توی تن مردم افتاده؟ گريلد چيکن برگر ديگه چه موجوديه؟ چرا آدم وقتی توی يک کافه (کافی شاپ!!! جل الخالق!) نشسته، به دست آدم «تيک اوت منو» می دهند (پنج دقيقه طول کشيد تا من بفهمم اين به چه زبونيه!)؟
از همه خنده دار تر، علامتهای بزرگيه که سردر اين غذاخوری های رنگ و وارنگ که همه شبه-غذاهای يک شکل می فروشند قرار داره: «فست فود»! انگار افتخاره! در شرايطی که در امريکا کتابهای مختلفی بر عليه فرهنگ غذای فوری مثل مک دونالد و تاکو بل و برگر کينگ چاپ می شوند و فيلمهای مستند هم ساخته می شه که نشون می ده چقدر اين غذاها برای سلامتی بد هستند و در چاقی مفرط مردم امريکا و حمله قلبی، نقش اصلی رو بازی می کنند، ما در مملکت کباب و ديزی، فست فود بخور شده ايم! حالا خنده دار اينجاست که در هيچ جای جهان، کسی سردر مغازه اش نمی نويسه «فست فود»، اما در مملکت گل و بلبل، با چراغ نئون هم نوشته می شه! هنر نزد ايرانيان است و بس!!
اگر دلتون می خواد گزارش من رو از سفر ايذه بخونيد، لطفا" به اينجا مراجعه کنيد!
□ نوشته شده در ساعت 7/02/2004 01:47:00 PM توسط Khodadad Tuesday, June 29, 2004
● خوزستان
برگشتم! آخی، فکر نمی کردم هيچوقت اين کلمه رو اينقدر با علاقه بيان کنم!!!! خوزستان عالی بود، مردمش هم خيلی خوب بودند، کلی هم ديدنی داشت، اما آخه اين هم شد هوا؟ 48 درجه سانتيگراد! پوست صورت آدم می سوخت. حالا مونده ام که چرا اين اجداد ما، عيلامی ها و بقيه، بين اينهمه جای خوش آب و هوا (مثلا" دربند يا اوشون و فشم!)، رفته اند خوزستان و يک تمدن درخشان در اونجا تاسيس کرده اند؟
جزئياتش که بمونه برای بعد، اما بصورت ليستی عرض کنم که شب اول اهواز بودم و رفتم محله «کيانپارس» که بالاشهرش می شه و يک چيزهايی هستش توی مايه گلشهر کرج! خلاصه شامی خورديم و خواب.
صبح بعدش، رفتم ايذه (آيا
پيرباستانی، قسمتی از سلطنت کوهستانی عيلام يا انشان)، در منتی اليه شرقی خوزستان و کوهپايه های غربی زاگرس. هوا به نسبت خنکتر بود (39 درجه!!!)، اما به ديدنش می ارزيد. نقشهای عيلامی رو در «کول فرح» ديدم و بعد هم به ديدن «اشکفت سليمان» رفتم با نقشهايی از «هانی» (فرمانروای محلی ايذه در دوران عيلام ميانه). در ايذه نقش «خنگ اژدر» رو هم ديدم که يک نقش کوچک عيلامی و يک نقش بزرگ پارتی/اشکانی هستش. مجموعه «طاق طويله» رو هم ديدم که مجموعه تازه کشف شده ای هستش از دوران ايلخانی.
روز بعدش رفتم شوش و شب رو در قلعه فرانسوی ها (قلعه ای که در اواخر قرن نوزدهم، ژاک دمرگان فرانسوی، اولين باستانشناسی که روی شوش کار کرد، ساخته) خوابيدم. کلی هيجان انگيز بود خوابيدن در يک قلعه عظيم! البته انگار پارلمان مرکزی مارمولکهای جهان هم توی همين قلعه ملاقات می کنه!
فرداش (که ديروز باشه)، رفتم به ديدن زيگورات چغازنبيل. ساختمان بی نظير و عظيمی از 3500 سال قبل. واقعا" يکی از جالبترين آثار تاريخيه که من تا به حال ديدمشون. از چغازنبيل هم رفتم شوشتر و آبشارهای معروفش رو ديدم که مجموعه ای بسيار جالب و کامل از کانالهای آبی است که برای هدايت آب و گرداندن آسيابهای آبی سنگين درست شده. يکی از مهمترين نمونه های هنر مهندسی و معماری دوران ساسانی که ايکاش در موقع نوشتن پايان نامه فوق ليسانسم در لندن، بيشتر راجع بهش می دونستم.
توی شوشتر، بند معروف ميزان رو هم ديدم که در دوران ساسانی ساخته شده و رود دز رو به دز رو به دوشاخه «گرگر» و «شطيط» تقسيم می کنه. اين هم يکی از دستاوردهای بزرگ مهندسی دوره ساسانيه و توجهشون رو به امر آبياری نشون می ده. پل شادروان رو هم ديدم که پل بسيار بزرگيه که در دوران شاپور اول بسته شده و خرابه هاش هنوز هم بسيار تاثيرگذار هستند.
از شوشتر رفتم به هفت تپه که يک مجموعه معبد و قبر دست جمعيه که توی کلاس باستانشناسی کلی راجع بهش خونده بودم. جالب بود ديدن محلی که ازش بيشتر از صدتا عکس ديده بودم!
ديشب وقتی برگشتم به قلعه شوش، هوا خنک شده بود. رفتم وحدود دوساعت توی کاخ آپادانای داريوش گشتم. کاخ روی يک تپه است و تمام دشت رو زير نظر داره. پشتش هم يکی از 15 لايه کشف شده شهر شوش قرار داره. با اينکه من زياد اهل احساسات رمانتيک نيستم، اما همه مدتی که اونجا بودم، مارها و حشراتی رو که بين ستونهای کاخ داريوش می گشتند نگاه می کردم و شهر رو تماشا می کردم و هی زير لب می گفتم:«دريغ است که ايران ويران شود/کنام پلنگان و شيران شود».
بعدا" با جزئيات بيشتر می نويسم. عکسها هم وعده به فرصت برای نشستن و آپ لود کردنشون!
□ نوشته شده در ساعت 6/29/2004 12:40:00 PM توسط Khodadad Thursday, June 24, 2004
● فتوبلاگ من گرفتار گوشه چشمی است از دی اس ال!
شبيه جملات پرويز شاپور يا همين استامينوفن خودمون شد! اما عين حقيقت است. ديشب رفتم و با کلی گشت و گذار و به لطف عمو گوگل (برادر بزرگ عصر ما، اين هم يک پيشگويی ديگه ارول که داره درست در مياد!)، سرورهای خوب برای درست کردن فتوبلاگ پيدا کردم. اما مشکل اينجاست که با اين ارتباطات پيه سوز مآب اينجا، گذاشتن يک عکس حدود 10 دقيقه طول می کشه! حالا اين حسين هی بگه چرا ملت اينجا فتوبلاگ درست نمی کنند!
به هر صورت، ما دست بردار نيستيم، اما فکر کنم انتشار آلبوم عکس اين سفر درخشان به برگشتن من به امريکا موکول بشه!
در ضمن، وصف سرکار پينکفلويديش رو هم از کنسرت لوريس چکناواريان که رفته بوديم بخونيد.
دعا کنيد اين سه، چهار روز توی اهواز، مغزم آب نشه! عوضش قول می دم براتون کلی نقل از آثار باستانی بيارم! خشک باشيد!
پانوشت: فعلا" تونستم توی ياهو،عکسهام رو بذارم. فعلا" يک نگاهی بکنيد تا بعد!
□ نوشته شده در ساعت 6/24/2004 12:22:00 PM توسط Khodadad Wednesday, June 23, 2004
● تهران... شهری است عظيم!
خوب، دوهفته از آمدن ما به تهران گذشت، تقريبا". الحمدلله نداشتن فاميل زياد توی مملکت آبااجدادی باعث شد که مثل اکثر از فرنگ برگشته ها، مجبور نشيم که سرتاسر وقتمون رو خونه فلان دايی و بهمان عمه که البته تنها يکبار آنهم در سن دوسالگی ديديمشان، بگذرونيم.
در عوض، کلی با دوستان گشتيم و چرخ زديم. با جناب دبير اجرايی کاپوچينو، کاريکاتوريست محترم همين نشريه، و خانم زن نوشت السلطنه دوکوهکی، رفتيم شهر بازی و کلی ياد کودکيمون کرديم (غير از حميدرضا که همچين انگار دلش برای کودکيش تنگ نشده!). با يک دوست سوئيسيم که از لندن می شناختمش و دوست دخترش، کلی با ماشين نمره سياسی توی تهران چرخ زديم و رفتيم دربند و کيف کرديم! کلی هم دود ماشين خورديم و تقريبا" هميشه با عطسه و سرفه و سوختن چشم برگشتيم منزل!
يک مسافرت جالب هم کردم به طالقان که هم هواش خوب و خنک بود و هم خيلی قشنگ بود و خوش گذشت. و البته چندتا از همين عمه و عموهای ناديده و ناشناخته رو هم ديديم و از آب دهن (ببخشيد، بوسه هاشون) برخوردار شديم! يک بعد از ظهر که همه نشسته بودند به خوردن و از اين حرفها، حوصلم سر رفت و تصميم گرفتم برم پياده روی. حدود دو ساعت از تپه و دشت رد شدم و رسيدم به ده «فشندک». ده جالب و قديميه، اما از اونجايی که طالقانی ها اکثرا" خرخونی کرده اند و کلی دکتر، مهندس دارند، حالا آمده اند پولهای درآمده رو ريخته اند توی دهات و دارند وسط زمين و گاو و گوسفند، خونه می سازند مدل شمال شهر تهران. يک قسمت فشندک، شهرکی شده که محلی ها بهش می گن «شهرک غرب»! عنقريب است که پاساژ گلستان هم افتتاح بشه.
ده «شهرک»، مرکز طالقان، هم 5 موسسه کرايه اتومبيل (تاکسی تلفنی) داره و اهالی دههای اطراف، تلفن می کنند و تاکسی تلفنی مياد عقبشون و می بردشون برای خريدن ميوه و وسبزی و نان وپنير! ياد خودکفايی دهات و روستاها بخير! روزهايی که دهاتی ها سر صد متر زمين قابل کشت دعواشون می شد، اما حالا هکتارها زمين خالی افتاده و مردم ده خيال دارند عين شهری ها زندگی کنند!
بعد از برگشتن از طالقان، همه اش در حال گشتن توی تهران بودم و چندتا موزه رو ديدم. جالبترينش موزه کاخ صاحبقرانيه بود که کلی با مسئولش سر اين قانون مسخره که همه بازديد کنندگان حتما" بايد همراه گروه و با تورگردان حرکت کنند بحثم شد! واقعا" فکر کنيد اگر يک همچنين قانونی رو می خواستند برای کاخ ورسای يا بريتيش ميوزيوم بگذارند. اما خوبيش اين شد که موقع بازديد از موزه شخصی فرح، اجازه دادند که از برونزهای اونجا که قسمتی از مجموعه معروف برونزهای پيش از تاريخ کشف شده در لرستانه، عکس بردارم. خيال دارم يک فتوبلاگ درست کنم و همه عکسها رو بگذارم روی اينترنت. فردا هم عازم اهواز و شوش هستم و از اونجا هم کلی عکس می گيرم! بگيد الهی آمين!!!
□ نوشته شده در ساعت 6/23/2004 01:08:00 PM توسط Khodadad Tuesday, June 15, 2004
● تهران و گوياهوميل!
در درجه اول، دست همه کسانی که ايميل زدند و گفتند که وبلاگم قابل خوندنه درد نکنه. انگاری اين سرور محترم، تصميم گرفته بوده که همه سايتهای «بلاگسپات» رو ببنده. اين هم يک مدلشه، خفقان مجازی؟ چيز جالب ديگه هم اينکه ياهو انگار جلوی گوگل کم آورده و حالا که گوگل با اين «جی ميل» داره يک گيگا بايت جای ايميل می ده، ياهو هم امشب سيستمش رو عوض کرده و به ما 100 مگا بايت جا داده! من بعد از اينکه «جی ميلم» رو باز کردم، کمی بهش شک بردم و تصميم گرفتم به جز مواقعی که کسی می خواد ايميل بزرگی بفرسته، ازش استفاده نکنم (بخاطر همينه که آدرسش رو به کسی ندادم)، به همين دليل، از اينکه ياهو حالا حدود 16 برابر قبل بهم جا می ده خوشحال شدم!
جای شما خالی (دوستان به جای ما!)، دو شب پيش به همراه کاريکاتوريست محترم جريده فخيمه قهوه فرنگی و دبير اجرايی همين نشريه پروزن (وزن دقيقش بستگی به اندازه کامپيوترتون داره!)، رفتيم به کنسرت راک گروه «تابو» (تا کجا بو؟). گروه راک زيرزمينی ايرانی که سوراخ دعا رو کشف کرده و به روی زمين نقل مکان کرده. ريتمهای قشنگی داشتند و بعضی آهنگهاشون بدجوری انسان را به هوس بلند شدن و انجام دادن حرکات موزون (!!!) و عمل مکروهه «هدبنگينگ» و حرکت جلف پريدن روی کله خلق در «ماش پيت» می انداخت (حرکات غير اخلاقی که آدم حتی در سن 27 سالگی هم در کنسرت متاليکا انجام ميده! خدايا ما رو ببخش!).
جالب بود، بخصوص يکی از آهنگها که اسمش «موتور عصر اتم» بود و تند بود، به علاوه «کوزه» که شعر خيام روش بود (...کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش). خوشمان آمد، انگار بعد از اوهام، بقيه هم به فکرهای خلاقه افتاده اند.
بقيه داستانها هم خلاصه می شه در دوباره يادگيری تاکسی گرفتن در تهران و رد شدن از بين ماشينها (عملی که آدم رو ياد بندبازهای سيرک می اندازه!!!) و حرف زدن با آدمها و سعی کردن در اينکه ملت نفهمند همين ديروز از ماشين پشت کوه (آلپ!) پياده شدی و سرت کلاه نگذارند (امروز با يک تاکسی چنان چونه ای زدم که دختر عموم هم مونده بود توش!).
انشالله اگر يادم نره دوربينم رو ببرم، براتون عکس هم می گيرم و بقول حسين، فتوبلاگ هم درست می کنم. مگه ما چيمون کمه؟
□ نوشته شده در ساعت 6/15/2004 02:18:00 PM توسط Khodadad Saturday, June 12, 2004
● بابا! ما خودمون رو هم نمی تونيم ببينيم!
عجب بساطيستها! جهت اطلاعات همه دوستان و آشنايان و بقيه ملت، عرض شود که ما ديروز صبح رسيديم تهران و الان در پايتخت ممالک محروسه، سرگرم خوردن دود گازوئيل می باشيم! کسی نبود بگه آخه آدم عاقل (بلانسبت!)، نونت نبود، آبت نبود، تهران آمدنت چی چی بود؟ سواحل نيس رو رها کردی آمدی شهر خاقان مغفور!
اما به هر حال، اتفاقی است که افتاده!! حالا بدترش اينه که می خوام وبلاگ بنويسم، اما نمی تونم! يعنی می تونم بنويسم، که دارم می نويسم (!!)، اما نمی تونم ببينمش! يعنی وقتی می رم به سايت وبلاگ خودم، يا اصلا" هيچ چيزی نمیاد
(Site not Found)
يا اينکه می ره روی «سرچ» خود مايکروسافت و می گه اصلا" يک همچين چيزی وجود نداره! جل الخالق! نمی دونم اين يکنوع فيلتر شدنه، يا اينکه برای بلاگر اتفاقی افتاده.
کسی می تونه کمک کنه لطفا"؟ می شه بهم خبر بديد اگر اين نوشته ها ديده می شوند و در ضمن اگر کسی از يک سايت ضد-فيلتر خوب خبر داره (که خودش فيلتر نشده باشه!!!). لطفا" به اين آدرس برام ايميل کنيد.
khodadad21@yahoo.com
□ نوشته شده در ساعت 6/12/2004 12:14:00 PM توسط Khodadad Monday, June 07, 2004
● سن تروپه
برنامه ام اين بود که هرچند روز يکبار يک سفرنامه کوتاهی از اين مسافرت امسالم بنويسم و با عکس بگذارم توی وبلاگ. اما به نظرم اومد که ممکنه برای بقيه کسل کننده باشه و اصلا" چه اهميت داره که من کجا رفتم و چه ديدم؟ همينقدر که جنوب فرانسه خيلی زيباست، جايی که من هستم بخصوص زيباست، همه جا ساحل دريا و دههای قديمی و پر توريست و همين!
اما امروز يکسر رفتم سن تروپه که شهر ساحلی معروفيه بين «کن» و «تولون» و مرکز پولدارها! پر از کشتی های تفريحی و خانمها و آقايون شيک! ديدنش جالب بود، اما برای من جالبيش اين بود که اسم اين شهر در ضمن اسم يکی از آهنگهای پينکفلويد هم هست. خيلی نگاه کردم بفهمم آهنگ چه ربظی به اين شهر داره، اما چيزی دستگيرم نشد!
فعلا" شب بخير تا بعد!
□ نوشته شده در ساعت 6/07/2004 03:57:00 PM توسط Khodadad Thursday, May 27, 2004
● حزب خران!
نمی دونم کسی «حزب خران» که توی توفيق شروع شده بود رو يادش مياد يا نه؟ يک حزبی بود که کاکا توفيق خيلی جدی می گفت که ليدرش خر کاکا توفيقه و برای اينکه کسی عضوش بشه، بايد نامه می نوشت و توضيح می داد که چرا خر تشريف داره و بعد خرکاکا بهش يک شماره خريت می داد و می شد عضو حزب!
شعارش هم بود: «حزب خران بهترين احزاب است / هرکه باور نمی کند گاب است!». ملت هم براش نامه می فرستادند و می گفتند که مثلا" بعد از 25 سال زندگی کردن با يکنفر و خرج کردن زندگيشون پای طرف، حالا آقا/خانم مورد ذکر رفته و پشت سرش رو هم نگاه نکرده، به همين دليل هم ادعای خريت می کردند و ...!
حالا من به اين فکر افتادم که اين حزب معظم رو دوباره در دنيای مجازی اينترنت زنده کنم و از توفيق يادی کنم. اگر کسی اهلش هست و می تونه کمک کنه و برنامه ريزی کنه و صفحه بسازه (با يک «فوروم» و قس عليهذا) لطفا" خبر بده.
□ نوشته شده در ساعت 5/27/2004 03:36:00 PM توسط Khodadad Friday, May 21, 2004
● تکرار تاريخ؟
خيلی از کلمات و اصطلاحاتی که برای ما به صورت عادت و کليشه درآمده اند، بعدها سراغ آدم می آيند و کلی خواب از سر آدم می پرانند! يکيش هم همين کلمه «تاريخ خودش را تکرار می کند» است.
از اونجايی که دست اندرکار يادگيری تاريخ بودن، بنده رو تبديل کرده به مرکز اطلاعات مجانی ملت در مورد اين رشته بخصوص (که همه توی مدرسه ازش متنفرند، ولی به هرحال، کسی ازش فرار نمی تونه بکنه!)، يکی از عجيب ترين سوالاتی که مرتبا" باهاش مواجه می شم، همين مسئله است! همه می پرسند، آيا تاريخ تکرار می شود؟
والله عرض شود که، چی بگم آخه، خلاصش اينکه، خير بابام جان! تاريخ که تلويزيون وطن نيست همه سريالهاش تکراری باشه. تلويزيون فرنگ هم نيست که يک کانال برنامه های محبوب يک کانال ديگه رو بخره و از اول پخشش کنه! تاريخ تاريخه، داستان زندگی هرروزه بنده و شما، هيچ روزی هم عين روز قبل نيست، هيچ آدمی هم مثل آدم ديگه نيست. بقول اجداد محترممون، کسی رو هم توی قبر کس ديگه نمی گذارند. در نتيجه، دقيقا" عرض شود که خير! تاريخ تکراری نيست.
از طرفی، هرچيزی يک شاخصه های خاص خودش رو داره. مثلا" توی زندگی انسانها، آدمها بدنيا می آيند، مدرسه می روند، احتمالا" دانشگاه می روند، کار پيدا می کنند، احتمالا" ازدواج می کنند، بچه دار می شوند، خانه می خرند (توی ايران به سختی!)، بازنشسته می شوند، و آخر هم ريغ رحمت رو سر می کشند. همه انسانها هم کمابيش در دوران ما همين مراحل رو طی می کنند. اما اين دليل اين نيست که همه انسانها مشغول تکرار کارهای همديگر هستند. در زندگی همه ما، با وجود اينکه کليات ممکنست شبيه هم باشند، اين جزئيات هستند که حسن را از تقی و نقی و جعفر جدا می کنند.
تاريخ هم چيزی است در همين مايه ها: تکرار کليات زندگی آدمها: تلاشها، حرصها، برخوردها، صلحها، دوستی ها، پيشرفتها، انقلابها، و همه اين کليات. اما جزئيات تاريخ، هيچوقت يکی نيستند. تاريخ تکرار نمی شود، تاريخ تنها از زندگی شکل دهندگان خودش (انسانها) سرمشق می گيرد.
□ نوشته شده در ساعت 5/21/2004 02:44:00 PM توسط Khodadad Saturday, May 15, 2004
● کريس دی برگ و من
ديشب خبر رسيد که جناب کريس دی برگ، خواننده معروف انگليسی-ايرلندی که معرف حضور اکثر ايرانيان محترم هست، در کنسرت جديدشون، يک کار جديد انجام دادند. اين کار عبارت است از قرار دادن 14 عدد مونيتور در اطراف صحنه، حالا اينش هيچی، قضيه اونجايی جالب می شه که در طول آهنگ «اسممو بخون» (!!!) از آلبوم جديدش، اسم 150 نفر از طرفداران ايشون از تمام نقاط دنيا روی مونيتورها ظاهر می شه.
جالبترين قسمت قضيه اينه که (نفساتون رو حبس کنيد): اسم من هم هست! بله، کل کلمه مقدس و مطهر «خداداد رضاخانی» (دامه افاضاته العالی، خلد الله ملکه)، به خط انگلستانی، روی صفحه نقش می بنده! خوشمزه اينجاست که اين مطلب وقتی اتفاق افتاده که من وقتی داشتم با مدير برنامه کريس دی برگ صحبت می کردم، بهش گفتم که من ديگه خودم رو طرفدار حاج آقا حساب نمی کنم و از دوتا آلبوم آخرش بدجوری بیزارم!
حالا خودتون ببينيد ناز ما خريدار داره يا نه!!!!
□ نوشته شده در ساعت 5/15/2004 11:28:00 AM توسط Khodadad Friday, May 14, 2004
● بازگشت اژدها!
بالاخره اين ارتباط اينترنت ما جور شد و از جنوب فرانسه، برای شما می وبلاگيم. واقعا تاريخ تکرار می شودها! همين ماجرا دوسال پيش هم در حدود همين موقعها تکرار شد، و اونموقع هم من توی وبلاگم نوشتم، که در ضمن نشون می ده که من دوسال و نيمه دارم اينها رو می نويسم.
سه شنبه پيش رسيدم لندن و بعد از گرفتن هتل و کمی استراحت کردن، رفتم دنبال کارهام. از توی هواپيما شروع کردم به سفرنامه نويسی. به نظرم اومد مثل يک وبلاگ کاغذيه، اما يکباره به صرافت افتادم که ای دل غافل، وبلاگ خودش قرار بود دفتر خاطرات الکترونيکی باشه! عجب اين تکنولوژی زندگی ما رو تحت تاثير گرفته!
به هر حال، در عرض ده روز گذشته، از لندن رفتم به کيمبريج و شب پيش دوستم جانی چوينگ که اونهم ايرانشناسه (متخصص زبان آسی، الان هم روی مدارک بلخی کار می کنه) موندم. جانی توی «موسسه هند و ايران باستان» (يعنی توی ساختمان موسسه) زندگی می کنه. ساختمان و کتابهای موسسه، متعلق بوده به سر هرولد بيلی، ايرانشناس معروف انگليسی و متخصص زبان سکايی ختن. جای جالبيه و شب در اونجا خوابيدن بسيار هيجان انگيز بود.
از کيمبريج با هواپيما پرواز کردم به تور در فرانسه و از اونجا هم با قطار به اورلئان، برای ديدن مرحوم امير حسابدار! امير همونروز امتحان شفاهی داشت، اما به موقع آمده بود ايستگاه قطار دنبالم. رفتيم دانشگاه و استادها و دوستهاش رو ديديم و ايميلمون رو نگاه کرديم (تنها موقع در طول سفر)، و بعد هم شام و خواب. از شانس من، بدون اينکه خودم بدونم، همون سه، چهار روزی که من اورلئان بودم، سالگرد ژاندارک معروف بود و شهر تبديل شده بود به مجموعه ای از مردمی که لباسهای قرون وسطايی پوشيده بودند و رژه می رفتند و توی بازارهای مثل قرون وسطی، شير مرغ و جون آدميزاد می فروختند. من که بقول معروف خوره همين چيزهام و با امير کلی گشتيم و دخترهای مردم رو ديد زديم (فتبارک الله احسن الخالقين، در ضمن شانس آورديم دوست دختر مربوطه فارسی بلد نيست!). من هم يک پيرهن و يک دستبند قرون وسطايی خريدم و خلاصه خودم رو خفه کردم!
تنها چيز بد اين چند روز، هوای مزخرف بود که حال ما رو گرفت و هی باريد و باريد! اما در عوض، من و امير کلی حال کرديم و حرف زديم و از در و ديوار گفتيم و خلاصه دلی از عزای دوستی درآورديم. کی ميگه وبلاگ بده اگر می تونه يک همچين دوستی هايی بوجود بياره؟
روز سه شنبه اين هفته هم رفتم پاريس و دوساعتی گشتم و ياد قديمها کردم که دور و بر اين شهر درندشت، چرخ می زدم و از روی نوشته های الکساندر دوما در مورد پاريس چهارصد سال پيش، شهر رو برای خودم کشف می کردم! فکر کنم من هنوز بهتر بتونم به کسی آدرس بدم که جای زندان ونسن هفتصد سال پيشی رو پيدا کنه تا مغازه کارتيه مدرن!
سه شنبه عصری هم رسيدم نيس و خونه و خواب و شام و باز خواب!!! دوروز گذشته هم جای شما خالی، هی از اين تپه رفتم پايين و هی اومدم بالا، خريد کردم و بارها رو کشيدم بالا! بايد يک وصف درست و حسابی از اين ويلفرانش که توش هستم براتون بنويسم. □ نوشته شده در ساعت 5/14/2004 02:54:00 AM توسط Khodadad Wednesday, May 12, 2004
● In case anyone was wonring: I AM STILL ALIVE! I have a hard time finding an internet connexion from here and am writing this from a net cafe in Nice. Will write more later.
□ نوشته شده در ساعت 5/12/2004 01:31:00 AM توسط Khodadad Sunday, May 02, 2004
● نوشته قبل از مسافرت
من فردا عازم لندن هستم و بعد هم فرانسه. انشالله سعی می کنم زود به زود بنويسم و خيال دارم اينبار، يک سفرنامه درست و حسابی تهیه کنم. ببينيم و تعريف کنيم!
□ نوشته شده در ساعت 5/02/2004 10:22:00 PM توسط Khodadad Saturday, May 01, 2004
● بازگرداندن آثار تاريخی به ايران
به نظر مياد خبر داغ اين روزها در زمينه تاريخ و باستانشناسی، قضيه بازگرداندن چند تکه از کتيبه های به دست آمده از دژ تخت جمشيد از طرف دانشگاه شيکاگو به ايرانه. از استادم و چندتا از همکارهای باستانشناس هم شنيدم که قراره بقيه همين کتيبه ها رو از موزه بريتانيا در لندن به ايران برگردونند و احتمالا" حتی استوانه معروف کورش رو.
فکر می کنم اکثرا" با اين مسئله موافق باشند. اما می شه لطفا" نظرتون رو در اين مورد برای من بنويسيد؟
در ضمن، درگذشت گل آقا هم به همه تسليت. کيومرث صابری برای يک نسل، الگويی از درست نويسی فارسی و نکته بينی اجتماعی بود.
□ نوشته شده در ساعت 5/01/2004 07:32:00 PM توسط Khodadad Monday, April 26, 2004
● پرچم جديد عراق
توی اينترنت به اين مطلب برخوردم در مورد پرچم جديد عراق، اما عکسش رو پيدا نکردم. در نتيجه، خودم يکی کشيدم!
□ نوشته شده در ساعت 4/26/2004 11:04:00 PM توسط Khodadad
● آبکش نيوز نت وورک!
سايت آبکش رو از مدتی پيش که پيام بهم معرفيش کرد می خوندم. کارشون خيلی جالبه و ايده شون در رونويس کردن خبرهای جدی و گذاشتن تيترهای جنجالی مثل روزنامه های زرد خارج رو خيلی دوست داشتم. کارشون عاليه!
اما اينی که الان اينجا بهشون لينک گذاشتم بخاطر اين خبر بسيار باحال و خنده داره که در مورد همه دوستان نوشتند (و البته از اينکه از من بعنوان کارشناس تاريخی موميايی کذايی ياد نکرده اند، شاکيم!). نوشته خيلی جالبيه و از همه چيزش جالبتر به نظر من، شطرنجی کردن عکس احسانه! واقعا تخيلشون خيلی خوبه. دست مريزاد، موفق باشيد.
□ نوشته شده در ساعت 4/26/2004 12:49:00 AM توسط Khodadad Sunday, April 25, 2004
● داريوش!
جای همگی خالی، امشب رفتيم يک سخنرانی در دانشگاه برکلی. سخنران اصلی، آقای داريوش اقبالی يا همون داريوش خان معروف خواننده خودمون بود! از طرف يک موسسه ايرانی در لس آنجلس که برای ترک اعتياد کمک می کنه، اومده بود و موسسه رو معرفی می کرد و چندتا متخصص هم بودند. جالب بود شنيدن حرفهاش که در مورد زمان اعتيادش می گفت و اينکه از سال 2000، ديگه ترک کرده. می گفت 27 سال معتاد بوده، پس با اين حساب می شه از 1352! خلاصه، برنامه بدی نبود.
يک عکس هم باهاش گرفتم. رو در رو، رنگش خيلی تيره است و خيلی شکسته، يک کم هم خشک. من هم البته يک چيزی بهش گفتم که يک کمی ترش کرد! به هر حال، خلاصه ما فردا آينده ای در دم و دستگاه ايشون نداريم، همين دفعه اولی خرابش کرديم. اما اشکال نداره، چون به اعتراف خودش به دوستانش، حرفم راست بوده و جواب هم نداشته!
عکس رو هم نشون نمی دم، چون خودم توش به طرز وحشتناکی افتادم! دليل ديگه ای هم نداره!
□ نوشته شده در ساعت 4/25/2004 12:42:00 AM توسط Khodadad Thursday, April 22, 2004
● بازهم قضایای تاخير و اين مثنوی
اين مثنوی ما بازهم به تاخير افتاد و بديش هم اينجاست که ما حجت الحق حسام الدینی هم نداريم که عنانمون رو از اوج آسمان (يا از ته چاه!) بازگردانه (برای کسانی که نمی دونند اين چرتيات يعنی چه، توصيه می کنم به مقدمه دفتر دوم مثنوی يک نگاهی بکنند)!
به هر حال، سبب تاخير اين بود که بنده اگر خواسته باشيد بدونيد، 10 روز ديگه عازم سفر اروپا هستم و از اونجا هم به اميد حق، راهی وطن گل و بلبل. خلاصه، وقت سرخاروندن هم نداشتم و کلی کار و تازه يک سخنرانی هم توی دانشگاه برکلی داشتم که تا بعد از ظهرش، اصلا بهش فکر هم نکرده بودم.
به هرصورت، خلاصه شانس همه زد و يک مدتی من ننوشتم و توانستيد کلی توی معنی اسمهای باستانی غوطه ور بشيد. راستی، تا يادم نرفته، چند تا اسم ديگه هم پيدا کردم که نوشتن در موردشون جالبه، از جمله سينتروک که از پادشاهان خيلی عجيب اشکانی بوده و بنده چند وقت پيش يک زنده اش رو مشاهده کردم! يک کنيشکا هم ديدم که افغانيه و اونهم جالبه. تا بعد!
□ نوشته شده در ساعت 4/22/2004 03:17:00 AM توسط Khodadad Wednesday, April 14, 2004
● اسمهای تاريخی
اين چند وقته که مشغول نوشتن مقالات کاپوچينو در مورد تاريخ هخامنشی هستم، خيلی هم سرگرم پيدا کردن صورت درست اسمهای شخصيتهای هخامنشی و ديگر اسمهای قديمی هستم. اسم اکثر اين شخصيتها در منابع يونانی ذکر شده و در نتيجه، صورت يونانيش به ما رسيده. فکر کنم معروفترين اين اسمها، اسامی شاههای هخامنشی باشه که صورت يونانی شده شان خيلی در فارسی معموله. مثلا" کورس که صورت يونانی شده کورشه و سيروس که تلفظ فرانسوی کورس هستش!
يکی از مسائل جالب اينه که اگر اين اسمها در فرهنگ ما دوام می آوردند، در فارسی جديد به چه صورت تلفظ می شدند. بعد از توجه دوباره به تاريخ ايران باستان و علاقه مردم به داشتن اسمهای «اصيل» فارسی، خيلی ها به مدارک باستانی رو آوردند و اسم بچه هاشون رو گذاشتند داريوش و خشايار و آتوسا و رکسانا.، من حتی تيسافرن و استاتيرا و پروشات هم ديده ام. حالا يک نگاهی بکنيم به بعضی از اين اسمها:
داريوش: صورت غلطيه که با بازسازی از روی شکل يونانی «داريوس» ساخته شده. (بر مبنای کورش برای کورس، تصور کرده اند که داريوش هم شکل صحيح داريوس هستش!). اسم پارسی باستان (در حالت فاعلی) «داريه-وهئوش» هستش که در پارسی میانه به صورت «دارا» در اومده که در شاهنامه هم هست
خشايار: شکل غلط از اسمی که بعد از پارسی باستان در پارسی ميانه و فارسی باقی نمونده. شکل پارسی باستانش هست «خشَ-یَر-شَن» (پادشاه مردم راست) که در بازسازی به صورت خشايارشا در آمده و بعد بعضی ها فکر کرده اند که «شا» يعنی «شاه» و با انداختنش به اسم خشايار رسيده اند که اصلا" معنی نداره!
کامبيز: تلفظ فرانسوی کلمه يونانی «کامبيسس» که خودش صورت يونانی شده اسم پارسی باستان «کمبوجيه» است.
آتوسا: تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «هوتئوس»
رکسانا: تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «رئوخشنه» که در فارسی نو وجود داره و به صورت «روشنک» تلفظ می شه.
تيسافرن: تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «چيثه-فرنه» (کسی که از فره ايزدی نژاد می برد). کلمه چيثه در پارسی ميانه به صورت «چهر» وجود داره که به معنی نژاد هستش (نه چهره). اگر در فارسی جديد وجود داشت، می شد چهرفر
پروشات: تلفظ عجيب و غريب و من در آوردی از کلمه پارسی باستان «پره-ذايته» به معنی «آفريننده کامل» (پره: کامل، محاط؛ ذايته: دادار، آفريدگار)، اگر در فارسی جديد وجود داشت، می شد همه-آفريد، يا من بخاطر وجود کلمه پر(پرديس: محيط ديوار دار، خودش بازسازی غلط کلمه يونانی «پره ذايتيس» که در فارسی باقی مونده و می شه «پاليز»)، ترجمه کرده ام پريداده.
مگابيز: تلفظ غلط و نيمه فرانسوی از يونانی «مگابازوس» که خودش تلفظ يونانی کلمه پارسی باستان «بگ-بازو» هستش (بگ: بغ، خدا؛ بازو: بازو!)، يعنی کسی که «(قدرت) بازوش از خداست».
ارد: بازسازی غلط کلمه «اورودس» که از پارتی «هورود» مياد و اگر در فارسی جديد وجود می داشت، به صورت هورد يا همون هورود باقی می ماند.
اوخوس: (به خدا من کسی رو به اين اسم می شناسم!)، تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «وهوکا» که در اگر در فارسی جديد وجود داشت، می شد «اوک»
آرته بازان: از يونانی «آرتابازانس» که با انداختن «س» بوجود آمده. اگر در فارسی جديد وجود داشت، می شد راست بازو.
ميلاد: اين از اون کلماتيه که از زمانهای قديم وجود داشته و حالا مردم فکر می کنند از «ولد» عربی به معنی تولد مياد. در واقع، از صورت پارتی اسم «ميثره-ذات»(اوستايی، به معنی «داده خدای ميثرا/ميترا») مياد: ميثره-ذات---> ميثره-دات--->ميتر-دات---> ميهل-داد (پارتی، «ت+ر» هميشه به صورت «ه» در می آيند و تغيير «ر» به «ل» هم معموله)--->مهلاد---> ميلاد
در مرحله ميتر-داد به ميهل-داد، صورت پارسی ميانه «مهرداد» هم بوجود آمده که همون اسمه!
اينها رو جديدا" يا خودم پيدا کردم يا از نوشته های مختلف، بخصوص کتاب فرديناند يوستی و نوشته های روديگر شميت خونده ام. اگر بيشتر پيدا کنم، باز هم می نويسم.
Ferdinand Justi. Altiranisches Namenbuch.
پانوشت: يک اسم ديگه: استاتيرا (که بعضی مواقع اسکاتيرا هم نوشته می شه): اسم همسر اردشير دوم هخامنشی، صورت پارسی باستانش بوده سته-ذيره. در فارسی نو به صورت اسم پرنده «تذرو» وجود داره که در ضمن معنی کلمه پارسی باستان هم بوده.
□ نوشته شده در ساعت 4/14/2004 08:35:00 PM توسط Khodadad Thursday, April 08, 2004
● آی از اين مقاله خوشم مياد!
دری، تاجيکی، فارسی، سه نام بر يک زبان
□ نوشته شده در ساعت 4/08/2004 02:11:00 AM توسط Khodadad Sunday, April 04, 2004
● در به در!
از مشکلات زندگی در فرنگستان يکی هم اينکه وقتی سيزده به در مصادف می شود با وسط هفته، همه ايرانيان عزيز، برنامه بيرون رفتن از شهر رو واگذار می کنند به اولين آخر هفته ممکن. در نتيجه، جای شما خالی، ما امسال سيزدهمون رو در نکرديم، اما عوضش هم پانزده به در کرديم وهم شانزده!
خلاصه اش اينکه توی منطقه خليج سانفرانسيکو، هرسال دوتا برنامه دسته جمعی سيزده بدر برگذار می شه، يکی در پارکی خارج شهر لافايت در شرق خليج، يکی هم در شهر سان رافائل در شمال غربی خليج کذا و کذا! هرکدام از برنامه ها هم طرفداران خاص خودشون رو دارند. در لافايت، مردم دور هم جمع می شند و آرام به خوردن می پردازند (اين مهمترين همه رسوم!!!) و بعد هم تشريف می برند قدم زدن و قايق سواری روی درياچه و کوه نوردی. در سان رافائل، گروه موسيقی هست و موسيقی شيش و هشت وطنی و رستورانی که غذا می ده و ملتی که آخرين مد لباسشون رو تنشون کردند که به هموطنان نشون بدند.
ديروز، ما تشريف برديم به لافايت و کباب خورديم و بعد هم چون همه از اينور و اونور افتادند و يکی مرد و يکی مردار شد و يکی هم به غضب خدا گرفتار شد، تنهايی رفتيم برای عکاسی به بالای تپه و هی رفتيم وهی رفتيم تا اينکه ديديم ای دل غافل، کلی کوه نوردی کرديم و به اندازه يک پلنگ چال درکه خودمون آمديم بالا. مختصر اينکه سه ساعتی راه رفتيم و بعد هم برگشتيم منزل و دوش و خواب و همين!
امروز، به اصرار دوستان رفتيم سان رافائل. دست کم سه هزار تا ايرانی اونجا بودند و امريکايی ها تعجب کرده بودند که نکنه ناغافل ايرانی ها مملکتشون رو فتح کرده باشند! باز جوجه کباب خورديم و به صدای منصور خان گوش داديم و تعجب کرديم که اين حريف چرا شکل و قيافش رو شبيه مرحوم جيم موريسون درست کرده! کلی با دوستان گشتيم و گفتيم و خنديديم. به رسم وطن، فوتبال هم بازی کرديم و 4-6 باختيم و بعد هم خداحافظی و حالا هم منزل خدمت شما! ماه ديگر که داريم می ريم فنارسه و بعد سال ديگر که بايد برای دانشگاهمان برويم جای ديگر، سخت دلمان برای اين منطقه تنگ می شود.
دارم فکر می کنم که يک قره نی بردارم و يک آهنگ سوزناک دبش در مورد غم جدايی از برکلی بزنم. امان امان...!
□ نوشته شده در ساعت 4/04/2004 10:52:00 PM توسط Khodadad Wednesday, March 31, 2004
● تصحيح نامه
اين مطلب رو من برای اين اينجا می نويسم که بعدا" بتونم در موردش ادعا کنم.
من مدتی پيش، خلاصه ای از مقاله ای رو که توی يکی از کنفرانسهای ايرانشناسی قرار بود ارائه کنم، به نام پارس گرايی و بحران هويت در ايران، گذاشتم روی اينترنت و گويا هم بهش لينک داد و خلاصه کلی بيننده پيدا کرد.
راستش، من اينقدر توی حال و هوای تحقيق بودم که نفهميدم يک سری آدم فرصت طلب و بی مطالعه، از همين خلاصه برای هدفهای خودشون و برای مقصودی کاملا" برعکس چيزی که منظورم بوده استفاده می کنند. در نتيجه، همينجا توی اين وبلاگ می خوام بعضی از قسمتهای اين مسئله رو روشن کنم. واقعا" اگر کسی از نوشته من استفاده ای غير از اونی که هدفم بوده بکنه، مشمول ذمه من خواهد بود و من به عنوان نويسنده، اصلا" راضی نخواهم بود.
اول اينکه من جدائی طلب نيستم و اگر کسی من رو بشناسه، می دونه که من بزرگترين مخالف گروههای جدايی طلبی هستم که از نادانی مردم استفاده می کنند و خيال می کنند می شود آذربايجان و کردستان و خوزستان و بلوچستان رو از ايران جدا کنند(و بماند که پشت اهداف "فرهنگيشون" چندتا لوله نفت خوابيده!). از تمام سايتهايی هم که هدفشون يک همچين کاری هستش و مقاله من رو بدون اجازه خودم تماما" توی سايتشون گذاشتند( يا مولفين کتاب نخونده ای که شهوت تاليف دارند و تمام نوشته من رو توی فورومهای خودشون نقل کرده اند و ازش نتيجه گرفته اند) ناراضی هستم و دليل اينکه تا به حال کار قانونی برعليهشون نکردم اينه که می دونم اينقدر اشکال دارند که قضيه دزدی ادبی و اينها مشکل کوچکشون است! شايد بزرگترين مشکلم با هوچی ها و کسانی که از چيزی که من نوشتم برای هدف خودشون استفاده می کنند اينه که حتی زحمت نکشيده اند که تمام مقاله رو بخونند، و تمام ادعاهاشون هم بدون مدرکه . بزرگترين سردمدارانشون نه پارسی باستان بلدند و نه عيلامی و نه هيچکدام ديگه از زبانهای باستانی رو، بعد به من که 10 سال کار کرده ام که اين زبانها رو ياد بگيره ام می خواهند ثابت کنند که پارتی، يک نوع ترکی است! خلاصه، وقاحت و بی دانشی و تنبلی درخواندن، بزرگترين چيزهايی هستند که من رو در مورد اينجور آدمها عذاب می دهند.
دوم اينکه من اصلا" "اقليت" هیچجوری نيستم و از کلمه اقليت هم حالم به هم می خوره. عقيده ام اينه که قبل از اينکه کلمه "چندنژادی" توی جهان "مدرن" غربی مد بشه، ما توی ايران هم معنيش رو می دونستيم و هم کلمه اش رو داشتيم (کتيبه داريوش در شوش اين کلمه رو داره!). نادانشمندانی که حتی زورشون مياد يک نوشته دوصفحه ای رو با دقت بخونند و حالا با ياد گرفتن دوکلمه انگريزی، فکر می کنند مفاهيم تازه کشف کرده اند، بهتره اول تشريف ببرند فارابی و ابوعلی سينا و ابن رشد رو بخونند، بعد در مورد نبودن حقوق مردم حرف بزنند. خلاصه اينکه من به اکثريت تعلق دارم، اکثريت مردم ايران، زبان مادريم هم زبون آذرفرنبغ و فردوسی و صادق هدايته، کسی هم مشکل داره، براش متاسفم!
بعد، منظور من از اين نوشته، نشون دادن اين بود که توجه بيش از حد به تنها يکی از عوامل شکل دهنده تاريخ ايران --عامل «پارس»، که عملا" فرقش با عوامل مادی، پارتی، عيلامی، اورارتو، سغدی، خوارزمی، و... مدتها پيش از بين رفته (فکر نکنم با نگاه کردن به کسی توی ايران امروز بشه گفت که طرف پارسيه يا پارتی يا مادی!)-- باعث اين شده که کسانی که متاسفانه به دليل وارد شدن علم ناپخته به ايران، خودشون رو «اقليت» می دونند، فکر کنند که بقيه دارند ادعا می کنند که پارسها در ايران همه کاره بوده اند. بخاطر همين هم اين «اقليتها» بر می دارند و برای بزرگان ايران، اسمهای «نژادی» می گذارند و ادعا می کنند که بابک ترک بوده و ابن سينا تاجيک و بيهقی هم افغانی. جالبيش اينه که جديدا" صحبت از هفت هزار سال زبان ترکی در آذربايجانه و اينکه اوستا به ترکی باستان نوشته شده!!!! بله، در اينصورت، انجيل هم به اتيوپيايی ميانه نوشته شده! اينها همه يعنی تعصب بی جا و اظهار نظر بدون دانش، و دليلش هم سرخوردگی سياسی است و احساس دورافتادگی از خط سير تعيين کننده جامعه.
حرف بنده اين بود که اصلا" حرف اصلی اين دوستانی که از حول هليم افتاده اند توی ديگ اينه که قوم «پارس» صبح تا شب، مشغول سرکوب کردن «اقليتهاست». حالا آدم فکر میکنه اين چه جور سرکوبيه که رهبر مملکت و کلی از اعضای کابينه آذربايجانی هستند و بقيه هم از هفت گوشه مملکت؟ نکته اينجاست که برای کسی مهم نيست که فلان کس و بهمان مسئول اهل کجاست! يادم مياد چند سال پيش، نماينده مردم طالقان (نزديک کرج) در مجلس، آقای «نرماشيری» بود! همه طالقانی هم می گفتند عجب مرد خوبيه!!! از طرفی، مسئله اينه که اين قوم پارس با اين تصاوير ديونشان که ازش تصوير شده و آدم فکر می کنه بايد يک سری موجود وحشی باشند (همونطور که يکی از سردمداران آقايون کلمه پارس رو معنی می کنه)، اصلا" کجا هستند؟ بنده تهرانی جزو قوم پارس هستم يا مشهدی رضای خراسانی يا اون طرفی که از اصفهان مياد يا اون خانم کرمانی يا اون همسايه يزدی شما يا اصغر آقای بروجردی؟
فکر کنم اين دانشبندان ما تصور می کنند که هرکسی فارسی صحبت کنه، پس لامحاله جزو قوم پارسه، و هرکسی که زبان مادريش فارسی نباشه، جزو «اقليتهای» مورد ظلم! با اين حساب، اون بدبخت افغانی که اهل ايل هزاره است و مشغول بيل زدن توی شهر من وشم ا( و از نظر تاريخی می دونيم که از نوه نتيجه های اقوام مغولی است که توی افغانستان ساکن شدند واز 200 سال پيش به اينور، کم کم زبان مغولی رو فراموش کردند و شدند متکلمين فارسی) ظالم و مخالف حقوق حقه برادران ترک و عرب و بلوچ و کرد زبان هستند؟ ای بابا! قوم پارس مورد بحث شما، از همان دوران داريوش و خشايارشا کم کم با بقيه اقوام داخلی ايران ازدواج کرد و يک دوهزارسالی هست که کسی نمی تونه فرق بين پارس و غير پارس رو تشخيص بده! زبون فارسی هم زبونی بوده که ياد گرفتنش ساده بوده وزبان درباری شاهان ساسانی و بعد از اسلام هم شده زبان مشترک اون تاجر سمرقندی که می خواسته خرمای بصره بخره! همين، نه زور سياسی بوده، نه دعوا، نه حق کشی!
اگر هنوز هم کسی فکر کنه که من منظورم کوبيدن قوم «پارس» بوده و با لاطائلات سردمدار بزرگ گروه و نوچه هاش موافقم، هم رسما" از من درجه حماقت می گيره، هم اينکه فکر کنم بهتره ديگه اينورها پيداش نشه!
□ نوشته شده در ساعت 3/31/2004 08:05:00 PM توسط Khodadad Monday, March 29, 2004
● ساسانيکا
اگر شک داشتيد که من آدم خوره ای هستم و در مورد تاريخ اصلا" هم شوخی ندارم، حالا می تونيد تمام شکياتتون رو بگذاريد کنار!
اين سايت جديد رو لطفا" سياحت کنيد: پروژه ساسانيکا. يک پروژه است که بوسيله دوست عزيز خودم، آقای پرفسور تورج دريايی گل گلاب، طراحی شده و هدفش اينه که تمام کسانی رو که در حال حاضر روی تاريخ، فرهنگ، اقتصاد و ديگر جنبه های دوران ساسانی (200 تا 700 بعد از ميلاد) کار می کنند رو دور هم جمع کنه. مسئله اينه که دوران ساسانيان يکی از مهمترين دوره های تاريخ جهانه و اتفاقاتی که در جهان آنزمان افتاده و نقش ساسانيان و بطور کل، ملت ايران که تحت حکومت اونها بوده اند در اين اتفاقات، بسيار مهمه. اما بيشتر تحقيقاتی که تا به حال در مورد تاريخ اون دوره انجام شده، به روم و بيزانس پرداخته اند. کسانی که روی تاريخ ساسانی کار می کنند، اکثرا" در دور دنيا و در دانشگاههای مختلف پخش هستند و با هم ارتباطی فقط در حد ملاقات در کنفرانسها دارند. اما از طريق اين پروژه، که من هم با کمال افتخار جزوش هستم، اميدواريم که تمام کسانی که در اين ضمينه تحقيق می کنند رو دور هم جمع کنيم و مجموعه ای درست کنيم که بتونه نقش تاريخ ساسانی رو در تاريخ کلی جهان مشخص کنه.
پروژه در حال حاضر در دست ساخته و خيلی قسمتهاش ناقصه، اما هرروز داره بهش اضافه می شه و بزودی کلی اطلاعات و مقالات و ماخذ مورد استفاده ديگه بهش اضافه می شه.
□ نوشته شده در ساعت 3/29/2004 10:44:00 PM توسط Khodadad Thursday, March 25, 2004
● رستم ايرلندی
(ببخشيد، اين متن يک کمی دانشگاهيه و نتيجه مشغوليات چند روز گذشته من، ببخشيد اگر کسل کنندست.)
اين چند روزه، مشغول خوندن يک کتاب هستم راجع به افسانه های ايرلندی و چرخه های اسطوره ای سلتها (که در ضمن، بايد کلت باشه، نه سلت!). يکی از جالبترين اين چرخه ها، افسانه های گروه «اولتونی» هستند که قهرمانانش، گروه شاخه قرمز هستند و بزرگترين پهلوانشون، شخصيته به نام شيتانتا معروف به کوخولين (سگ کولن). بيشتر کارهای کوخولين برمی گرده به تم معمول افسانه های هندو-اروپايی که در شخصيتها هرکول، آشيل، زيگفريد، و رستم/سام/کرساسپ خودمون هم می بينيم. اين کارها بيشتر شامل کودکی خارق العاده، قدرت بيش از اندازه و گذشتن از خوانهای مختلف هستند و در همشون، قهرمان خودش شاه يا رئيس نيست، بلکه برای يک رهبر کار می کنه که اکثرا" مثل کيکاووس يا آگاممنون، خودشون با وجود قدرتمندی زياد، رهبران بد و خرابکاری هستند.
اما يکی از ماجراهای کوخولين که در هيچيک از داستانهای هندو-اروپايی، غير از ايران، مثل اين تکرار نمی شه، قصه کشته شدن پسر قهرمان به دست پدرشه. کوخولين مانند رستم يک پسر داره که مادرش در کشور ديگری زندگی می کنه و قبل از بدنيا اومدنش، کوخولين يک انگشتر به مادرش می ده که به دستش کنه تا کوخولين بتونه پسرش رو بشناسه. پسر کوخولين وقتی 13 سالش می شه، به ايرلند سفر می کنه و با قهرمانان دربار کانر مک نسا، پادشاه ايرلند، می جنگه و همشون رو شکست می ده. در آخر پادشاه مجبور می شه از کوخولين کمک بخواد. پسر خودش رو به کوخولين معرفی نمی کنه و در يک جنگ سخت، کوخولين پهلوی پسرش رو می شکافه. وقتی که پسر در حال مرگه، کوخلين انگشتر رو می بينه و می فهمه که چه اشتباهی کرده.
تراژدی تقريبا" مو به مو با تراژدی رستم و سهراب مطابقت می کنه! برای من خيلی جالبه، چون يکی از مشکلات اينه که ما نمی دونيم اصل و نسب داستانهای رستم از کجاست؟! غير از فردوسی، تنها منبعی که از رستم اسم می بره، يک صفحه نيمه تمام به زبان سغديه که داستان جنگ رستم با ديوها رو تعريف می کنه که به اينصورت در شاهنامه موجود نيست. در اوستا و ديگر منابع ايران باستان، نه نام رستم اومده و نه داستانهاش، هرچند که شبيه چندتا از داستانها رو می شه در افسانه کرساسپ ديد. کلا" به نظر مياد که ريشه داستانهای رستم به منطقه شرق و شمال شرقی ايران و ماورالنهر برگرده و از همونجا هم به دست فردوسی رسيده باشه.
اما اين شباهت داستان رستم و کوخولين، من رو به اين فکر انداخته که سعی کنم گذشته مشترک هندو-اروپايی برای اين داستانها پيدا کنم. کسی از وجود داستانی به اينصورت در فرهنگهای ديگه خبر داره؟
□ نوشته شده در ساعت 3/25/2004 06:56:00 PM توسط Khodadad Monday, March 22, 2004
● اتفاقی؟
در عرض يک روز، دولت اسرائيل شيخ احمد ياسين ، رهبر پير و از کار افتاده حماس رو می کشه و يک شخص "نامعلوم"، ميرويس صادق ، پسر اسماعيل خان، والی هرات رو که به ايران خيلی نزديکه. در همين روز، يکی از مشاوران سابق جرج بوش، اون رو به کمکاری در مسئله تروريسم متهم می کنه.
من زياد اهل تئوری توطئه نيستم، اما اين شديد به نظر مياد که جرج بوش کم آورده و لازم داره برای تبليغات انتخاباتيش، مايه جور کنه!
خدا هردو کشته شدگان رو بيامرزه.
□ نوشته شده در ساعت 3/22/2004 12:25:00 AM توسط Khodadad Sunday, March 21, 2004
● ما تگزاس را کشف کرديم!
برای اونهايی که نگران بودند، ما به سلامتی و ميمنت، از تگزاس برگشتيم! پنج روز توی ايالت جرج بوش، کلی طاقت آدم رو تاق می کنه، بخصوص که در و ديوار، اسم جرج بوش رو هم زدند (ضرب المثل صادق «مار از پونه بدش مياد...» که معرف حضورتون هست؟). فرودگاه اصلی شهر هوستن به اسم جرج بوش پدر نامگذاری شده. خيابون اصلی شهری که ما رفتيم، کالج استيشن ، هم به اسم همين مردکه است! خلاصه، چپ و راست نگاه کنی، انگار که تگزاس غير از اين تخم دل دل، هيچ موجود ديگه ای نداره، بگذريم که خودش متولد و بزرگ شده ايالت کانتيکاته، نه تگزاس!
خلاصه، در عرض اين مدت، کلی کار کرديم. دانشگاهی که من ليسانسم رو توش گرفته بودم دوباره ديدم، دوستان قديمی رو ملاقات کرديم و تا دلتون بخواد از اين مهمونی به اون مهمونی رفتيم (ايرانی جماعت که تغيير نمی کنه،!). اما کار اصلی، جمع کردن و مرتب کردن هشت جعبه کتابی بود که من از دوران دانشجوييم، توی اين شهر گذاشته بودم و اومده بودم کاليفرنيا و بعد هم اروپا! به اندازه چهار جعبه از کتابها و کاغذهای غير لازم رو يا بخشيدم به دوستان، يا ريختم دور، اما به هر حال، جاتون خالی نباشه، 85 کيلو پست کردم به برکلی!!! بدبخت کارمند اداره فدرال اکسپرس، مونده بود با اين دوتا جعبه گنده چکار کنه. می گفت مطمئنين اينها همه اش فقط کتابه؟ مگه می شه اينهمه کتاب آدم داشته باشه. بهش نگفتم که شعب اين کتابخانه بنده در برکلی و تهران و لندن هم وجود دارند. گفتم بيچاره قلبش ضعيف باشه شايد، بمونه رو دستمون!!!
به غير از اين، شب چهار شنبه سوری رو هم در منزل يکی از دوستان گذرونديم. جالبه برنامه چهارشنبه سوری توی اين مملکت. اينجا اينقدر که اينها از اينکه «سو» بشند (ربطی به کلمه ترکی برای آب نداره، هدف «اقامه دعوا» است) و مجبور بشند کلی پول بدند می ترسند که همه چيز، هزارتا قانون و مقررات داره. از جمله اينکه اگر به دست و پای رئيس سازمان آتشنشانی هم بيفتيد، اجازه نمی ده که وسط خيابون بته بگذاريد و از روش بپريد! در نتيجه ملت ايرانی که راه حلی برای همه چيز پيدا می کنند، روشی پيدا کرده اند که با آتش زدن يک نوع کنده ذغال ديرسوز مخصوص شومينه، از روی آتش کوچک اون می پرند که به هر حال، زردی ها توی تن نمونه!
شب سال تحويل رو هم متاسفانه به دليل اشتباهی که در بليتهامون پيش آمده بود، در تگزاس و توی مهمونی دانشجويان ايرانی دانشگاه گذرونديم که بد نبود. آدم رو در مورد اين گفته که سال تحويل هرکار بکنی، تا آخر سال مشغول همون کار خواهی بود، به فکر می انداخت!!!
در آخر هم، مانند کريستف کلمب، ما يک پرچم خودمون رو در خاک تگزاس فرو کرديم و گفتيم، ما تگزاس را کشف کرديم و آنرا از ملک مطلق خودمان می دانيم. کسی هم از اهالی محلی حرفی بزند مبنی بر اينکه قبل از کشف ما، آدم در تگزاس زندگی می کرده، مانند همان سرخپوستهايی که در امريکا زندگی می کردند، ما جواب می دهيم که اين اهالی محلی وحشی و بی تمدن هستند، ما تصميم داريم به ضرب دگنک، همه را متمدن کنيم، حتی اگر مجبور شويم همه شان را بکشيم!
□ نوشته شده در ساعت 3/21/2004 12:30:00 PM توسط Khodadad Friday, March 19, 2004
● جان وين سلام می رسونه!
عرض نکردم انشالله یک کامپيوتر گيرم میاد توی اين تگزاس که براتون دو کلمه به زبون آدمها بنويسم! جای همگی پر، هوا حسب المعمول مزخرف، بقيه هم که فيلمهای جان وينی نگاه کنيد، مياد دستتون! واقعا" خدا را شکر که ما از اين اينجا دررفتيم! برکلی، برکلی، ما داريم مياييم!
بازهم عيدتون مبارک! می دونيد بر طبق تقويم سنتی، امسال سال 4337 هستش؟
نوروز پيروز!
□ نوشته شده در ساعت 3/19/2004 08:26:00 AM توسط Khodadad Monday, March 15, 2004
● يوهوووووووو!
فقط می خواستم بگم که من تا این شنبه ای که میاد شايد نتونم چیزی بنویسم، يعنی تا آخرين روز سال! متاسفانه بايد يک سفر برم تگزاس و نمی دونم توی مملکت جان وين کجا دستم به کامپيوتر برسه. البته شايد يکی از وبلاگی ها ديگه رو هم ببينم و از کامپيوترش براتون اظهار فضل کنم، اما به هر حال، زياد نا اميد نشيد. در اين ضمن، شماره مخصوص عيد کاپوچينو رو که قراره به زودی روی آنتن شبکه (!!!) بره بخونيد که حوصلتون سر نره!
سال نو پيشاپيش مبارک!
□ نوشته شده در ساعت 3/15/2004 11:28:00 PM توسط Khodadad Friday, March 12, 2004
● گدايان در فرنگ!
بچه که بودم، کلی داستان شنيده بودم در مورد آدمهايی که توی خيابون گدايی می کنند، اما در واقع خيلی پول دار هستند و از اين حرفها. هميشه برام جالب بود که چرا کسی که پول داره، بايد بره گدايی کنه؟ اگر می خواد به کسی نشون نده که خيلی پول داره، خوب بره صدتا کار ديگه بکنه، اما چرا بايد حتما" گدايی کنه که بتونه تظاهر کنه که بی پوله؟ اينطور بود که از همون وقتی هم که شيش، هفت سالم بود، هيچوقت داستانها رو باور نکردم.
فکر کنم يکی از جالبترين اين داستانها، قضيه زن گدايی بود که دو تا دختر جوون هم داشته که می دونستند مادرشون گدايی می کنه. وفتی که اين خانم بعد از عمری گدايی، ريغ رحمت رو سر می کشه و میفته زير اخيه نکير و منکر، دختراش کاشف به عمل ميارند که توی زيرزمين محل اقامت مادرشون، يک گنجينه کامل شامل خمهای جواهر، لباسهای گرانقيمت، و چند دستگاه ماشين عتيقه خوابيده. بعد هم معلوم می شه که خانم شاهزاده قاجار بوده و قس عليهذا! (کدوم شاهزاده که اينهمه پول داشته که به دخترش رسيده؟ مرحوم فخرالدوله بوده يا دختر ظل اسلطان؟!).
حالا از اينور خط براتون بگم که اين شهر برکلی، مرکز بی خانمانها و شاغلان شغل شريف گدايیه. گذشته از اين دانشگاه پر کبکبه و درندشت، شهر برکلی پناهگاه باقيمانده های دهه شصت و هيپی های ميانه ساله که تمام عمرشون يا کار نکردند که بتوانند با سرمايه داری مبارزه کنند (در حالی که در امريکا هستند!!!!)، يا اينکه بعد از عمری استفاده از نعشه جات (بقول سيد توی گوزنها)، ديگه عقلی براشون نمونده که کار کنند. خلاصه اينکه راه بين ايستگاه مترو تا دانشگاه و برگشت، با تصوير اين برادران و خواهران غيور ترياکی (اين هم نقل قول از دهخدا)، تزيين شده.
يکی از اين حضرات، يک مرد حدودا" 45 ساله با موهای بور بلند و قد متوسط و يک کت سربازی کهنه پاره و شلوار مخمل کبريتی مستعمل، دقيقا" سر راه مسير هرروز من قرار داره. با لحن خاصی تکرار می کنه:«پول خرداتون رو خير کنيد!» (ترجمه از انگريزی رو حال کنيد! در ضمن اين هم حرفهايی که گداها می زنند که پول از ملت بگيرند!). من هم به دليل اينکه هی با خودم فکر می کنم اين بابا چهار ستون بدنش سالمه و ماشالله هرروز هم سه تيغه می کنه و مياد سرکار(!!!) و پول رو هم احتمالا" خرج آبجو می کنه، بهش تا حالا يک پشيز (يا يک سنت!) هم ندادم. سعی می کنم به پيرزن هشتادساله الکلی کمک کنم. اما اين رفيق آبجو خور ما تا به حال که درس نگرفته و نفهميده که من بهش کمک بکن نيستم، هرروز جمله کذايی رو تکرار می کنه، انگار که منتظر يک معجزه است يا اينکه می خواد منو از رو ببره. کل قضيه، شبيه يک جنگه بين من و اون. هی تکرار می کنه که من خجالت بکشم، من هم هی دستم رو می کنم توی جيبم و پول می دم به خانم الکلی.
اما دو روز پيش، قضيه تغيير کرد. صبح که داشتم می رفتم سوار قطار بشم، يکدفعه ديدم يک ماشين فولکس واگن قورباغه آخرين مدل (نمی دونم ديديد يا نه)، پيچيد جلوی من دم ورودی مترو. راننده پياده شد و از طرف کمک راننده، زنی خودش رو لغزوند و نشست جای راننده. زن خوش لباسی بود که معلوم بود توی يک اداره، کار تقريبا" مهمی داره. مرد رو بوسيد و خداحافظی کرد و بهش گفت «عزيزم، امشب زود بيا خونه». مرد يک پالتو بلند سياه پوشيده بود. من رفتم که بليت بخرم، مرد آمد جلوی ماشين بليت فروش بغلی من. صورتم رو برگردوندم که نگاه کنم، ديدم اه! همون رفيق آبجو خورم، با همون لباسها زير پالتو سياه، بغلم ايستاده! نگاه معنی داری به هم انداختيم و هردو وارد ايستگاه شديم. همون ايستگاه من پياده شد، پالتوش رو در آورد،و کنار خيابون ايستاد.
ديروز و امروز که از جلوش رد شدم، فقط گفت:«لطفا" به کسی نگو»!!
□ نوشته شده در ساعت 3/12/2004 01:54:00 AM توسط Khodadad Sunday, March 07, 2004
● چه کنم، چی کار کنم؟
راستش چند وقته ديگه نمی دونم توی اين وبلاگ چی بنويسم. بقول خاچ پرستها، دچار بند آمدن نويسندگی شدم(از ..ش بند بدتره!)! البته فکر کنم ويروس اين بیماری (اسم لاتينش هست: هيچنداشتيس بنويسيس)، توی تمام وبلاگرهای استخون ترکونده شيوع پيدا کرده! امير حسابدار که تخته کرد و رفت لای دست دختر فرانسوی ها. خواهر رزمنده، خورشيد خانم، بعد از اينکه دچار عارضه ازدواج کردگی شد، ديگه زور می زنه تا بشه يک کلمه ازش در آورد! پينکفلويديش، معروف به شريک جرم، هم که ماشالله نمی شه جلوش رو گرفت حرف نزنه، به همين دليل اين روزها نطقش باز شده که خوب به هر حال، يک شش ماهی لطف کرد و ننوشت. درنتيجه انگار که کيلومترش رو صفر کرده باشن، دوباره عين ماشين فرمول 1، تخت گاز نظريات صادر می کنه! همسرگرامی ايشون پيام خان ، رفيق فابريک خودم، هم به همين عارضه دچار شده. اصلا" شايد چون پينکفلويديش اينهمه حرف می زنه، من و پيام نطقمون کور شده!
اين وسط، من نمی دونم هودر اين چونه رو از کجا آورده! اين از همه ما قديميتره، اما دست وردار نيست. هی بهش می گم ياتاقان می سوزونی، اما پنداری يک وحی به اين شده که نجات آينده نوع بشر در دست جامعه شناسان فيلمسازی بخون مقيم تورنتو هستش، حالا تا اين تمام شرايط وحی رو ارضا نکنه، ريش ما رو ول نمی کنه!
خلاصه از بدگويی پشت سر رفقای دور و نزديک که بگذريم (وای، پوست صورتم چه شفاف شد!)، من خودم در اين پارادايم «چی بنويسم خدا رو خوش بياد» گير کردم! من معمولا" از چيزهايی می نويسم که ذهن خودم رو مشغول می کنند. اگر به مسئله سياسی خاصی توجه کنم و متوجه گندکاريش بشم، بلافاصله کرمم ميگيره ملت رو بسيج کنم و از اين حرفها. اما اين روزها ماشالله گندکاری ها اينقدر زياده که بوی گندش همه جا رو برداشته، من اگر می خواستم راجع به همه اينها بنويسم، روزی يک کتاب می شد. در نتيجه، گفتم بی خيال سياست و اجتماع.
از اونطرف، خودم هی هرروز و هردقيقه، در باتلاق تاريخ و زبان و سايز کفش همسر خسرو پرويز ساسانی دارم فرو می رم. شمه ای از فاجعه رو در کاپوچينو می نويسم. اگر بخوام اينجا هم بنويسم که کله همه ملت رو می خورم (اين هم از جلوگيری از توسری خوری!). خلاصه، گير کردم که چيکار کنم.
به شاعر جوانی توی يک جمع گفتند يک قطعه شعرت رو بخون. هی ناز کرد و من و من کرد. بعد از کلی اصرار، يک نگاهی به دور و بر کرد و گفت:«آخه نمی دونم چی بخونم که قبلا" نخونده باشم.». يک رندی از توی جمع گفت:«نمازتو بخون!».
حالا حکايت ماست. نماز ما چی باشه؟
□ نوشته شده در ساعت 3/07/2004 12:56:00 AM توسط Khodadad Friday, February 27, 2004
● نه اين ديگه خيلی خوبه!
ببخشيد، قرار نيست زياد تبليغ کنم، بخصوص که دوهفته پيش خود تبليغی هم کردم، اما اين شماره کاپوچينو چندتا نوشته داره، يکيش از شماره قبل، که برای من که خارج از کشورم و متاسفانه برخورد دست اول با جو مملکت خودم ندارم، بسيار زيبا هستند. نوشته های صنم و کيوان ارزاقی رو حتما" بخونيد.
پانوشت: نوشته اين هفته من در مورد زرتشت رو هم بخونيد اگر خواستيد! (نمی شه تبليغ نکرد که!) در ضمن، اين هم انگريزيش.
□ نوشته شده در ساعت 2/27/2004 10:27:00 AM توسط Khodadad Saturday, February 21, 2004
● لوس آنجلس
هرچقدر هم آدم از لوس آنجلس و اخلاقيات مردمانش و زرق و برقش خوشش نياد، بازهم هرچندوفت يکبار لازم می شه که مسافرتی به اونجا کرد. ايندفعه هم پشک به اسم من افتاد.
من از محيط لوس آنجلس، پت و پهن بودنش، ماشينهاش و بزرگراهاش، ادا و اطوارهای مردمش (بخصوص هموطنان محترم) زيآد دل خوشی ندارم. اما به هرحال، در دور بودن از ايران، بهترين جاست برای سبک کردن نوستالژی ها و از اين حرفها، مضافا بر اينکه به علت بودن گروه بزرگی ازملت پاک آريايی (!!!)، همه خدمات و بقول انگريزی ها، «سرويس» توی همين دور و بر هستش.
دليل اومدن ايندفعه اينه که يکی از دوستانم که استاد دانشگاه در رشته تاريخ باستانه و گروهی از استادان تاريخ ايران از سراسر دنيا و من، يک پروژه ای درست کرده ايم به اسم «ساسانيکا» که هدفش اينه که تمام کسانی که روی تاريخ و فرهنگ دوران ساسانی کار می کنند رو دور هم جمع کنه و نوشته ها و مقاله هاشون رو منتشرکنه و سکه ها و مهرهای ساسانی رو منتشر کنه و يک صفحه اينترنت هم برای همين پروژه بسازه (که احتمالا" به زودی نسخه اوليش رو روی شبکه می ذاريم و خبرش رو اينجا بهتون می دم»). از طرفی هم من برای دوره دکترای رشته تاريخ اقتصاد ساسانيان توی دانشگاه لوس آنجلس (يو سی ال ای!) قبول شدم و احتمال داره از سال ديگه مجبور شم بيام اين شهر فرشته های در دوزخ! خلاصه، امروز کلی به بحث و فحص در مورد اين برنامه گذشت و بايد روش کار کنيم و شايد کم کم که مشغول کار هستم، يک چيزهايی هم اينجا بنويسم.
گذشته از اينها، بيشتر وقت به ملاقات افراد خانواده و دوستان گذشت که بهترينشون، جناب پيام چرندياتی، معرف حضورتون هست که پريشب منزل ايشون خوابيديم و ياد دوران کودکی کرديم (جوانی کجايی که يادت بخير). من هم اينها رو از منزل ابوی ايشون می نويسم و منتظر نزول اجلال خود جناب چرندياتی هستيم. به غير از اين، خبر جالبی نيست غير از اينکه از شانس ما، اينجا يکضرب بارون مياد. حالا ملت لس آنجلس نشين که ادعای خوش آب و هوايی دارند، خودشون جواب گو باشند.
پانوشت: توی کتاب فروشی شرکت کتاب لوس آنجلس، يکدفعه طرف راستم رو نگاه کردم، ديدم «ابی» بقل دستم وايساده! اونهايی که عشق خواننده دارند، يادداشت کنند!
پانوشت 2: اين مصاحبه شبکه الجزيره با چند تن ازمدافعين حقوق «اقليتها» (کذا) در ايران رو بخونيد. بخصوص جوابهای آقای اکبر آزاد و ذکر خيرشون از «شهيد بزرگ» سيد جعفر پيشه وری(!!!!!!). حتما سياحت کنيد. (از کوزه همان برون تراود که در اوست، بعضی ها بدجوری سوتی می دند و طبيعت خودشون رو ظاهر می کنند!).
□ نوشته شده در ساعت 2/21/2004 08:42:00 PM توسط Khodadad Tuesday, February 17, 2004
● ويروس تفکر ادبی
چند وقت پيش، داشتم کتابی رو در مورد جامعه شناسی ابن خلدون می خوندم نوشته سيد جواد طباطبايی. نويسنده اش رو نمی شناسم (اگر کسی اطلاعاتی ازش داره، متشکر می شم)، اما به نظر مياد آدم با مطالعه و صاحب نظری باشه و به حرفی که می زنه حسابی مسلط، هرچند که به نظر من زيادی از نثر غيرروان و مغلقی استفاده می کنه که مخاطب کتابش رو، نه بر مبنای سواد بلکه بر مبنای حوصله، محدود می کنه.
به هر حال، توی مقدمه کتاب، به نکته بسيار خوبی اشاره کرده بود و اونهم انحصار مطالعه و تحقيق در متون قديمی برای ادباست. اصولا" اکثر کتابهای «کلاسيک» و متون قديمی ما رو، فقط کسانی که به ادبيات علاقه دارند می خونند. تحقيق درباره گلستان سعدی و ديوان ناصرخسرو و شاهنامه فردوسی، متعلق است به متخصصين زبان فارسی و ادبا و تنها مسئله مورد بحث هم صنايع ادبی و نظير اينها. البته متون تخصصی مثل «قانون در طب» يا رساله نورشناسی ابن هيثم استثنا هستند، اما بيشتر متنهای قديمی ما در حوزه کار متخصصين ادبيات قرار می گيرند. شايد همين اصرار بيش از اندازه در نگاه کردن به جنبه ادبی آثار قديمی بوده که باعث شده ما الان با نوشته های دانشمندان قديمی اروپا آشناتر باشيم و نظرات سياسی و اجتماعی کسانی مثل ولتر و روسو رو بهتربشناسيم تا صاحبنظران خودمون.
اما حقيقتيه که متون قديمی ما، خودشون می تونند برای نگاه کردن به طرز فکر سياسی و اجتماعی و حتی اقتصادی دورانهای تاريخی، منابع بی نظيری باشند. گلستان سعدی، بخصوص در بخش «سيرت پادشاهان» و «اخلاق درويشان»، مملو از نظريات سياسیه . مثلا" اينکه در ديدگاه سعدی، وظيفه پادشاهان خدمت به ملته، نه زور گفتن و فرمان دادن: پادشاه پاسبان درويش است/گرچه رامش به فر دولت اوست/گوسپند از برای چوپان نيست/بلکه چوپان برای خدمت اوست
ناصر خسرو در نوشته هاش يکی از اولين مطرح کنندگان مليت و وطن پرستي در ايرانه و همين نظرياتش برروی شکل گيری حرکت اسماعيليان الموت به رهبری حسن صباح اثر گذاشته. فردوسی در شاهنامه هم وطن پرستی رو تشويق می کنه و هم نظريات سياسی ارائه می ده، مثل حق الهی پادشاهان (درست و غلط نظريات را کاری نداريم).
امکان تحقيق و حتی نوشتن پايان نامه های متعدد و مختلفی در اين زمينه ها وجود داره. فکر می کنم تقريبا" از بيشتر متون قديمی ما بشه همچنين استفاده هايی کرد و واقعا" وقت اين رسيده که سعی کنيم با ديد تازه ای به اين نوشته ها نگاه کنيم. کسی می تونه پيشنهادی بکنه؟
□ نوشته شده در ساعت 2/17/2004 09:08:00 PM توسط Khodadad Saturday, February 14, 2004
● امام بوميم!
اين ترم، توی دانشگاه برکلی مشغول ادامه دادن پارسی باستان هستم (زبان شاهنشاهان هخامنشی). از شما چه پنهان، من با اينکه الان 10 سالی می شه بقول معروف "اينکاره" هستم، اما خودم بهتر از هرکسی می دونم که در ياد گرفتن دستور زبان کلی مشکل دارم. پارسی باستان هم که ماشالله به آلمانی و روسی گفته غلط نکن، يعنی از مذکر و مونث بودن اسمها و تثنیه و جمع که بگذريم، هشت تا هم حالت مختلف صرفی داره و قس عليهذا! خلاصه که کارم در اومده و سر کلاس وقتی بقیه مشغول خوندن و ترجمه کردن کتیبه داريوش در الوند هستند، من عين بچه کلاس اولی ها نشستم و سعی دارم بالاخره بفهمم اين «وزرکا» حالتش فاعلی يا مفعولی يا خطابی يا يکی ديگه از اين حالتها! خجالتش هم در اينه که من ايرانيم و اين زبون هم به هرحال پدربزرگ زبون مادری من، بعد فرانسويه بهتر از من می فهمه داريوش چی می گفته.
همه اينها مقدمه ای بود برای يک کلمه که توی اول متن يکی از کتيبه ها بهش برخورديم. اينطوری نوشته شده (به آوانويسی با خط لاتين ):
baga.vazrka.auramazda.hya.imam.bumim.ada...
(کلمه به کلمه يعنی: خدای بزرگ اهورامزدا که اين سرزمین را آفريد)
حالا من با جديت تمام در صدد پيدا کردن حالتهای دستوری اين کلمات، بخصوص «هیا» و «بوميم» هستم که يکدفعه جناب پرفسور لوده ما می گه:«البته در اينجا شخص "امام بوميم" که از دانشمندان معروف اسلاميه رو به جا مياريد!!!». نتيجه هم حالت بهت زده ما برای سه چهار ثانيه و بعد هم خنده و به هم ريختن کافه و بالاخره هم ما نفهميديم اين «بوميم» حالت مالکيته يا حالت مفعولی! اين هم از نتايج تحصيل در نزد اساتيد بزرگ.
□ نوشته شده در ساعت 2/14/2004 01:18:00 AM توسط Khodadad Sunday, February 08, 2004
● خود تبليغی!
چند وقتی بود زياد خود تبليغی نکرده بودم، اما گفتم حيفه شما از اين آخرين نوشته های من برخوردار نشيد! آخرين مقاله از سری نوشته ها در مورد تاريخ ايران رو توی جريده فخيمه قهوه فرنگی (کاپوچينو!) از لحاظ خودتون بگذرونيد! از فحش دادن به من هم دريغ نکنيد که سبيل است!
□ نوشته شده در ساعت 2/08/2004 12:36:00 PM توسط Khodadad Tuesday, February 03, 2004
● فضولی توی کارهای جدی
نه که فکر کنيد من يکی از اون آدمهايی هستم که هميشه می گم:«من که قبلا" گفتم!» يا اينکه «من از قبل خدمتتون عرض کردم»، يعنی کسی که بعد از اينکه اتفاقی مي افته، تازه شروع می کنه به ادعا کردن که از قبل همه چيز رو می دونسته. نه به خدا، من اينطوری نيستم!
اما هرروز زندگی که می گذره، دور و برم رو نگاه می کنم و راجع به چيزهای مختلف، توی مغز خودم نظر می دم. وقتی «امريکا آن لاين» (شرکت کذايی اينترنت) بعد از کمتر از ده سال سابقه، شرکت معظمی مثل «تايم/وارنر» رو خريد، پيش خودم گفتم اين به زودی می شه داستان يکی از خريتهای اقتصادی. يکی دوسال بعد، همين ماه آبان گذشته خودمون، مدير جديد شرکت، توی يک مصاحبه با مجله «فوربز» يک چيزی گفت توی مايه «عجب غلطی کرديما!». عين همين مورد توی قضايای «وورلد کام» و چند ماجرای ديگه هم پيش اومد. همچين که پيش خودم فکر کردم يا من خوابنما می شم، يا اينکه اين جور پيش بينی ها خيلی دو دوتا، چهارتا هستند و هرکسی که پول کور نکرده باشدش، به راحتی می فهمه که يک شرکتی که پنج، شش ساله موفق شده، زورش نخواهد رسيد که جور يک شرکت هشتاد ساله رو بکشه.
حالا جديدا" اين خوابنما شدن بنده، به عرصه بی ريخت سياست هم کشيده. در نتيجه، گفتم برای ثبت در جريده تاريخ (که آدمهای بيکاری مثل خودم صدسال بعد برن خاکبرداريش کنند)، يکی از اين خوابنما شدنها رو اينجا بنويسم.
دوشب پيش، جناب جرج واکر بوش، رئيس جمهور دولت فخيمه امريکا (يا بقول املها، اتازونی!)، اعلام کرد که دستور داده که يک کمسيون بازرسی مخصوص از هردو حزب دمکرات و جمهوری خواه تشکيل بشه. حالا اين وعده بی طرف بودن و دوحزبه بودن کمسيون که بماند،ا کار اين کمسيون قراره اين باشه که در مورد وجود سلاحهای هسته ای در عراق و« ديگر کشورها»، تحقيق کنه.
خيلی اتفاقی (!!!) همون شب، وسط اين برنامه تحصنات و استعفاجات ايران، پاکستانی ها در مياند و خيلی بدون غرض، اعلام می کنند که دانشمند اتميشون به ايران اطلاعات فروخته. من اصلا" اين صداقت پاکستانی هاست که دلم رو برده، بخصوص که بدون هيچگونه برنامه ريزی قبلی، تصميم می گيرند که همون شبی که بوش بالاخره زايمان سياسيش رو انجام می ده، اين کار رو بکنند، به عنوان چشم روشنی!
حالابنده خواب نما شده ام که اين کميسيون بی طرف و بی عرض که بالا خدمتتون عرض شد، به زودی متوجه خواهد شد که دانشمند محترم پاکستانی به ايران ياد داده چطوری بمب اتمی بسازه، عمو صدام هم همه اين سلاحهای کشتار جمعی که امريکايی ها از اول «مطمئن» بودند وجود دارند رو فرستاده ايران، در نتيجه ايران می شه خطر دست اول برای امريکا! حالا ما صحبت اين رو نمی کنيم که چرا دولتی که خودش بزرکترين توليد کننده سلاحهای کشتار جمعیه، اينقدر نگرانه که بقيه کشورها از اين کارها بکنند (کافر همه را به کيش خود پندارد)، اما شديدا" فکر می کنيم که يک فروند مانور سياسی در راستای پرت کردن حواس ملت امريکا (که به طور طبيعی حواس پرت هستند) بلافاصله قبل از انتخابات امسال امريکا، حدود اواخر شهريور، انجام خواهد گرفت.
امروز رو به خاطر داشته باشيد، اگر اين اتفاق افتاد، برگرديد همينجا، دخيل ببنديد، شايد شفا هم دادم!
□ نوشته شده در ساعت 2/03/2004 09:41:00 PM توسط Khodadad Thursday, January 29, 2004
● قفقاز!
اين چند روزه اگر اينور اقيانوس اطلس بودید، می ديديد که صحبت همه راجع به مراحل مقدماتی انتخابات ریاست جمهوری امریکاست. خیلی ها اصلا سر از این سیستم مقدماتی درنمیارند، و این مختص خارجی هايی مثل بنده و شما نیست. خود امریکايی ها هم صد در صد دستگیرشون نمی شه که قضیه چیه!
توی زبون انگریزی امریکا، به اين مدل انتخابات اولیه می کن «کاکس» (بی ادب نباشید و کاف ثانوی رو به کسره بخونید!)، که به لهجه خودمون شبیه قفقاز می شه! به ظاهر، ماجرا از اين قراره که مردم يک ايالت که از اين انتخابات قفقازی دارند، یکروز بلند می شند و تشريف می برند که انتخاب خودشون رو در مورد اينکه چه کسی نامزد حزبشون در انتخابات باشه، بيان می کنند. خوب نامزد حزبی که در قدرته (در اين مورد، جناب جرج بوش و گله اطرافش و حزب جمهوری خواه) که معلومه. اينجا مسئله نامزد حزب دمکراته (برعکس نهند نام زنگی کافور!)، در نتيجه، اونهايی که هنگام ثبت نام برای رای دادن (بله، برای رای دادن بايد ثبت نام کرد که کسی دو دفعه نتونه رای بده)، خودشون رو دمکرات معرفی کردند، می تونند توی انتخابات قفقازی، به نامزد مورد علاقشون رای بدن. همين و همين!
گذشته از ريشه اين رسم، جالبيش به حرفيه که نوآم چامسکی حدود يکسال پيش توی تلويزيون زد، وقتی که ازش در مورد اصلاح قانون انتخابات سوال کردند. چامسکی گفت که طوری که انتخابات فعلی پيش می ره، هرکس بيشتر پول داشته باشه و بتونه تبليغات تلويزيونی بخره و هو چو بازی در بياره، برنده می شه (نمونش جناب بوش کذايی). اما هدف اين انتخابات قفقازی در اصل اين بوده که گروههای مختلف هر منطقه، تصميم بگيرند که چه چيزی توی يک رئيس جمهور براشون مهمه، بعد نامزدها رو دعوت کنند که بياند و صحبت کنند و به سوالات اين گروهها جواب بدند. بعد هر گروهی تصميم بگيره که به چه کسی رای بده.
اين حرف يعنی معنی واقعی تکثر عقايد و آرا، آرزوی همه مردم دنيا و کابوس همه سياستمداران. ريشه اين انتخابات قفقازی هم در همين طرز تفکره: اينکه رای مردم برای کسيه که به خواسته های مردم اهميت بده و بتونه اکثريت رو از خودش راضی کنه و انتظاراتشون رو برآورده کنه، نه مثل اين دمکراسی بی يال و دم و اشکم فعلی که نقدا" در اختيار اونهايیه که قبلا" پول خوبی جور کرده اند و دم افراد صاحب نفوذ رو ديدند. ما هم فعلا" مصداق اين بيت هستيم:
چون ميسر نيست بر من کام او
عشق بازی می کنم با نام او
□ نوشته شده در ساعت 1/29/2004 12:18:00 AM توسط Khodadad Thursday, January 22, 2004
● به نظر مياد خودزنی و سعی در سرنگون کردن و از هم پاشيدن از اخلاقيات ما ايرانی ها باشه. فکر می کنم يک مسئله روانشناختی اجتماعی، شايد حملات پی در پی خارجی و بی دوام بودن همه چيزها در طول تاريخ ما، باعث اين شده باشه که ايرانی ها هميشه در ناخودآگاهشون هميشه اين احساس رو داشته باشند که هيچ چيزی برای مدت زيادی پابرجا نمی مونه. شايد يک مکانيسم حفظ کردن خود آدم از افسوس آينده است که به خيلی ها اين احساس رو می ده که قبل از اينکه «دست روزگار» چيزی رو ازمون بگيره، بهتره خودمون خرابش کنيم که بعدا" دلمون نسوزه!
دل نبستن مردم به همه چيزهای اطرافشون، بی صبری، اين هميت همگانی برای نابود کردن يا حداقل بی قدر کردن همه چيزهای اطراف، نمونه های اين احساس هستند. حرکتهای سياسی پيشرو، هميشه به دست طرفداران خودشون بی مقدار می شوند. امير کبيرها و قائم مقامها به دست اطرافيان نزديک خودشون نابود می شوند. حتی اين نوشته های دور و بر اينترنت در مورد پوچ بودن حرکتهايی مثل ايجاد وبلاگ، خبررسانی اينترنتی، مجلات الکترونيکی، و الخ، خودشون سعی ای هستند برای نابود کردن يک دستاورد جديد، شايد برای اينکه از «ابتذال» و «گندکشيده شدن» در آينده اش جلوگيری کنند. برای من خيلی عجيبه، شايد همينجا باشه که بعضی وقتها فکر می کنم صد در صد مردم رو نمی فهمم.
□ نوشته شده در ساعت 1/22/2004 11:45:00 AM توسط Khodadad Monday, January 19, 2004
● شاعر فارسی زبان چين!
من بخاطر اين تحقيقی که دارم انجام می دم، اخيرا" خيلی به روابط باستانی بين ايران و چين توجه کرده ام. بيشتر مردم در مورد تجارت جاده ابريشم و روابط تجاری ايران و چين، چيزهايی شنيدند. «چين و ماچين» هم که در داستانهای ما فرواوونه و از سمک عيار تا امير ارسلان نامدار، همه يک سفری هم به چين کرده اند! چند نفری هم شايد اين مقاله روخونده باشند.
بازرگانان سغدی و خوارزمی، عملا" بيشتر بازار چين رو در اختيار داشته اند. مشاوران بازرگانی خيلی از امپراتورهای سلسله «تانگ» و «سونگ»، ايرانی بوده اند. وقتی که مغولها ايران رو تسخير می کنند و در چين هم سلسله «يوآن» رو پايه گذاری می کنند، بيشتر دبيرهای دولتی، وزرا، و مشاوران اقتصاديشون رو از مردم شمال شرق ايران (سمرقند و بخارا و مرو و نيشابور) انتخاب می کنند. همين امتيازات زياد به ايرانی ها، باعث می شه که بعد از سرنگونی مغولها در چين و پايه گذاری سلسله «مينگ»، چينی ها شروع کنند به پاکسازی ايرانی ها از دستگاه حکومتی خودشون، و اين آغاز «گوشه گيری سياسی» چين است که در تاريخ چين، به عنوان مقدمه ای برای عقب افتادگی اقتصادی چين و ضربه پذير شدنش در برابر نيروهای استعماری محسوب می شه.
اما نکته جالب اينه که در همون زمان پاکسازی ايرانی ها از دولت چين، بزرگترين دريانورد چينی، «ژنگ هه»، پسر يک زوج ايرانی بوده که احتمالا" ازسمرقند به پکن کوچ کرده بودند!
ولی فکر کنم از همه جالبتر، بزرگترين شاعر چين، لی پو ، باشه! اين آقا که معروف بوده به سرودن اشعار عاشقانه و وصف می و يار، احتمالا" در حال مستی هم غرق شده و به علاوه سرودن اشعار آبدار، خودش رو هم به آب داده! هرچند که خيلی ها خوششون نمي ياد که اين مسئله ذکر بشه، ولی تقريبا" همه متخصصين متفق القولند که زبون مادری لی پو، فارسی و يا سغدی بوده! پدرش که از بازرگانان موفق ايالت سیچوان بوده، احتمالا" همراه نرسی، نوه يزدگرد سوم، به چين اومده و در اونجا ساکن شده. خوندن ترجمه شعرهاش بد نيست، و شباهتهاش با سروده های شاعران ايرانی، به شدت عجيبه!
□ نوشته شده در ساعت 1/19/2004 11:25:00 AM توسط Khodadad Thursday, January 15, 2004
● دنيای وارونه
مدتی هست که به يک افسردگی خاص دچار شدم. از اون افسردگی هايی که قديميها در وصفش گفته اند: «از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست.»
متعجبم که از کی تا به حال، تمام روابط انسانی ما وارونه شده؟ از کی تا به حال، وقتی کسی توی خيابون به آدم گدا کمک می کنه، با تعجب بهش نگاه می کنيم؟ از کی تا به حال وقتی کسی داد می زنه که کمک می خواد و چيزی توی گلوش گير کرده، همه از اونور خيابون می ريم و فکر می کنيم طرف حتما" ديوانست، واللا موسسات جامعه مدنی ما که اگر کسی کمک بخواد، حتما" بهش کمک می کنند!!!!
چرا وقتی کسی که از قيافش معلومه کمی عقب ماندگی ذهنی داره و داره آروم برای خودش تو خيابون راه می ره و سر راهش، در يک سطل آشغال بوگندو رو که باز مونده، می بنده، فکر می کنيم طرف کار عجيبی کرده؟ چه بلايی سر خيرخواهی و انساندوستی اومد؟ از کی تا به حال يادمون رفته که خودمون هم به عنوان انسان، وظيفه هايی داريم و همه چيز رو نمی شه به عنوان اينکه ما فقط يک «شهروند» هستيم، از سرمون رفع کنيم؟
آيا همين بی توجهی ما، همين واگذار کردن کارها به «کاردونها» بجای اينکه خودمون مسئوليت برعهده بگيريم و عمل کنيم، آيا همين سهل انگاری های خودمون، باعث اين نيست که دولتهای مدرن زمان ما، هنوز با ما مثل دولتهای قرون وسطی رفتار می کنند و هنوز هم سياستمداران بی توجه به خواسته مردم و حتی قوانين، هرکاری که دلشون می خواد می کنند و ما هم دلمون خوشه به اينکه رای می ديم و در اداره خودمون داخليم؟ از کی تا حالا، نظر داشتن و ابراز نظر کردن و برمبنای نظر و عقيده عمل کردن، تبديل شده به يک چيز بد؟ اين دنيای وارونه مال کيه؟
□ نوشته شده در ساعت 1/15/2004 03:07:00 PM توسط Khodadad Saturday, January 10, 2004
● پايان خواب خرس!
خوب، فکر کنم ديگه زمستون داره سر مياد و خواب بنده هم به سر آمد! چند هفته ای شد که من کمتر سراغ اينترنت رفتم و تقريبا" هيچ چيز بدردبخوری ننوشتم. اما امروز بالاخره خانم بچه ها تشريف بردند، سر ما دوباره خلوت شد!
يکماه گذشته جالب بود، البته غير از اون قسمتهاييش که من بايد می رفتم سر کار و از اين حرفها. اما بد نگذشت. يک مسافرت کوتاهی کرديم به تاهو که يک درياچه است نزديک اينجا و دور و برش پر از کوه و توی اين فصل، نقش ديزين رو بازی می کنه، يعنی پيست اسکی! خلاصه دلی از عزای اسکی در آورديم جای همگی خالی. يعنی بعد از سه سال اسکی نکردن، فکر کردم با مغز بخورم زمين، اما گوش شيطون کر، هم پيج جفت پا يادم مونده و هم اينکه يکبار بيشتر با برفها ملاقات نزديک نکردم. بقول قديمی ها، طرفه آنکه خوش گذشت، جای همگی خالی. اما فردا براتون تعريف کنم از وضعيت فرودگاه در اين مهد آزادی!
پانوشت: از همه کسانی که برای دوسالگی اين وبلاگ، تبريک گفتند، تشکر می کنم، هرچند که الان نزديک دوسال و دوماهشه. بزرگ شده ماشالله، حرف می زنه عين بلبل، هرچند که موقع راه رفتن، تاتی تاتی می کنه! مادر به قربونش!
□ نوشته شده در ساعت 1/10/2004 02:22:00 AM توسط Khodadad Friday, January 02, 2004
● سال سياه دوهزار
بچه که بودم، هميشه واسم اين سال دوهزار جالب بود. فکر می کردم که کی سال می شه سال دوهزار. يک کمی اين تصورات آخر زمانی مسيحيت توی سرم رفته بود. مجله دانستنيها که می خوندم، همه اش راجع به پيشرفتهای تکنولوژيک جهان توی سال دوهزار صحبت می کرد. داريوش هم که معرف حضورتون هست، با اون سال سکوت سال فرار، سال سياه دوهزار! خلاصه توی کله من، سال دوهزار عين رفتن به مريخ، يک چيز دست نيافتنی بود، يعنی اصلا پيش نميومد. فکر می کردم شايد اصلا" سال دوهزار نياد هيچوقت، شايد تاريخ رو مثل کرنومتر برگردونن سال صفر!!!
امروز که روز اول سال دوهزارو چهار بود، داشتم فکر می کردم که ای دل غافل! ديدی چی شد؟ سال دوهزار که سهله، سال دوهزارو يک و دو و سه هم اومدند و رفتند، اما ما هنوز نه خونه ای ديديدم که در و پنجره اش به آدم سلام کنه، نه يخچال آدم برای آدم صبحونه حاضر می کنه و نه از اين حرفها! من دستم به اين مجله دانستنيها برسه!
پانوشت: در ضمن، سالگرد دوسالگی اين وبلاگ ما هم اومد و رفت! خودم هم يادم نبود.
□ نوشته شده در ساعت 1/02/2004 01:12:00 AM توسط Khodadad Monday, December 29, 2003
● ببخشيد. نمی تونم بنويسم. بيست هزار نفر. بيست هزار نفر آدم. 20000. ببخشيد، گريه مجال نمی ده. فقط سعی کنيد تا 20000 بشمريد.
□ نوشته شده در ساعت 12/29/2003 10:47:00 AM توسط Khodadad Thursday, December 25, 2003
● کريسمس/نوئل: يک نگاه تاريخی
مقدمه: ببخشيد که اين متن اينقدر طولانيه، اما فکر کردم يکبار بد نباشه اينجا يک مطلبی بنويسم که به درد دنيای آدم بخوره!
امروز، 25 دسامبر 2003 ميلادی است که در کشورهای غربی که در آنها مردم به شاخه های کاتوليک و پروتستان مسيحيت معتقد هستند، به عنوان روز کريسمس يا تولد حضرت عيسی مسيح، جشن گرفته می شه. پيروان مسيحيت ارتدوکس و ارمنيان ايران، به پيروی از يک رسم نستوری، تولد عيسی رو در 6 ژانويه جشن می گيرند که خودش نشاندهنده يک مشکل بزرگ، يعنی عدم اطمينان از تاريخ تولد حضرت عيسی است. در درجه اول، عيد نوئل به همه مبارک. اما از آنجايی که همه کليات اين عيد و داستان تولد حضرت مسيح رو می دونند، شايد بد نباشه کمی هم به رازهای تاريخی اين عيد بپردازيم.
حتما" خيلی ها شنيده اند که تولد حضرت عيسی ممکنه حتی سه سال قبل از ميلاد (!!) باشه، يعنی گذشته از ماه و روز، حتی سال تولد حضرت عيسی هم معلوم نيست. نابودی تمام شواهد و مدارک متعلق به تولد حضرت عيسی خود از رموز بزرگ تاريخ مسيحت است، بخصوص با توجه به اينکه او در زمان حکومت رومی ها به فلسطين به دنيا آمده و به گفته بسياری از منابع، درهمان سالی که دولت روم دستور سرشماری و نام نويسی همه اهالی فلسطين رو صادر کرده بوده.
با همه احوال، در بسياری از متون و مدارک چهارصد سال اوليه مسيحيت، ما می بينيم که تولد حضرت مسيح در 6 ژوئيه جشن گرفته می شده، تاريخی که با تاريخ اسم نويسی اجباری رومی ها، بين ماه آوريل و ماه اوت، تطبيق می کنه. در اوايل تاريخ مسيحيت و قبل از اينکه تئودوسيوس، امپراتور روم، مسيحيت رو دين رسمی مملکت اعلام کند، فرقه های مختلف مسيحی با آزادی به کار خود ادامه می دادند. خيلی از اين فرقه ها، بخصوص مسيحيان سوريه و مصر که اکثريت جمعيت مسيحی را تشکيل می دادند، عقايد خاصی از جمله مخالفت با اصل تثليث را داشتند. بعد از اعلام آزادی مسيحيت توسط کنستانتين ودر دوران سلطنت پسران او، کنگره های بزرگی برای بحث در مورد اصول مسيحيت تشکيل شد. در يکی از اين کنگره ها، پيروان بليزاريوس، اسقف اعظم قسطنطنيه، موفق به جلب حمايت کنستانس، امپراتور وقت شدند و باورهای پيروان اسقف آريانوس که اعتقاد به ماهيت زمينی عيسی داشتند را کفرآميز و پيروان آريانوس را واجب القتل دانستند. اين، آغاز پايه گذاری کليسای شرق يا همان کليسای ارتدوکس يونانی فعلی بود. پيروان آريانوس به شرق گريختند و با پناه گرفتن در ايران و پايه گذاری کليسای ايران زير حکومت بهرام گور، برای مدت کمی بزرگترين فرقه مسيحيت را تشکيل دادند که «نستوری» ناميده می شد و هنوز هم در شرق، بين آشوری های ايران و مسيحيان محلی هند، رواج کامل دارد.
از طرفی، گروه ديگری از پيروان مسيحيت در ايتاليا، خود دست به تشکيل فرقه ای زدند که بزرگترين رهبران آن اگوستين و امبرواز بودند که پايه گذاران کليسای کاتوليک هستند. در محل پايگيری اين کليسا، پيروان دين ميترائيسم رومی (که با ميترائيسم ايرانی/مهرپرستی متفاوت است) که اکثرا" سربازان رومی بودند، اکثريت جمعيت را تشکيل می دادند. يکی از بزرگترين طرفداران اين دين، امپراتور يوليانوس کافر بود که بعد از مرگ کنستانس سعی در دوباره زنده کردن دين ميترائيسم و تضعيف مسيحيت داشت، اما در جنگ با ايران به دست يکی از سربازان مسيحی لشکر خودش، کشته شد.
پايه گذاران کليسای کاتوليک، در صدد گسترش کليسايشان در غرب بودند و برای حصول اين هدف، از هر کاری کوتاهی نمی کردند. از جمله روشهای آنها برای راضی کردن مردم به قبول مسيحيت، دادن هويت مسيحی به عيدهای محلی يا مذهبی مردم بود. يکی از اين جشنها، جشن تولد خدای آفتاب شکست ناپذير بود که يکی ازجنبه های شخصيت ميترا است. ريشه اين جشن، به بابل باستان می رسد که در آنوقت، جشن تولد شمش، خدای خورشيد محسوب می شده. اين جشن امروزه در بين ايرانی ها به عنوان «يلدا» يا بلندترين شب سال، معمول است و طولانی شدن روز از فردای آن نشانه ای از تولد خدای خورشيد است. پدران کليسای کاتوليک با تخصيص بسياری از نشانه های خاص ميترا و خورشيد شکست ناپذير (تولد در طويله، ملاقات سه مرد پير، لباس سفيد، برخاستن به آسمان، و ...) به حضرت عيسی، در عمل بين شخصيت ميترا و حضرت عيسی شباهتهايی برای مردم عامی درست کردند و در آخر جشن تولد عيسی را از 6 ژوئيه به شب يلدا انتقال دادند که بعد از تصحيح تقويم يوليوسی در دوران پاپ گريگوری کبير، در شب 24 دسامبر ثبت شد. از جمله ديگر اقدامات پدران اوليه کليسا، انتخاب يک عيد قديمی آلمانی به نام «اوستر» به عنوان عيد رستاخيز عيسی يا عيد پاک بود که خودش شباهتهای زيادی با رستاخيز خدای آلمانی که نجات دهنده جهان است دارد.
به هرحال، بدون توجه به تاريخچه کريسمس، عيد نوئل و سال جديد ميلادی به همه مردم دنيا مبارک.
□ نوشته شده در ساعت 12/25/2003 09:28:00 PM توسط Khodadad Sunday, December 21, 2003
● در فضيلت توريسم!
توجه کرده ايد که خيلی وقتها پيش مياد که دونفر مشغول بازی کردن شطرنج هستند و چنان در بازی غرق شده اند که بعضی حرکتهای واضح را نمی بينند؟ در اينجور مواقع، نفر سومی که سرگرم نگاه کردن اونهاست، می تونه خيلی راحت بهشون بگه که مشکلشون کجاست و بايد چه کاری بکنند که گره بازي باز بشه. من به اين موقعيت می گم «آدم در ميان چاه»، يعنی کسی که خودش توی يک چاهه، نمی تونه درک کاملی از موقعيتش داشته باشه، اما يک شاهد، خيلی راحت تصوير بزرگتر رو می بينه.
زندگی کردن توی يک شهر توريستی هم مثل بودن در يک چاه می مونه. من الان توی برکلی، نزديک سانفرانسيکو زندگی می کنم. خيلی ها از دور دنيا به ديدن اين شهر میاند. پل «گلدن گيت»، محله چينی ها، محله ايتاليايی ها، مراکز خريد، بندر ماهيگيرها، همه و همه نقاط ديدنی اين شهر هستند. فکر کنم خودم هم دفعه اولی که اومدم اينجا، کلی وقت گذاشتم به ديدن همه اين مراکز توريستی. اما به هرحال، بعد از يک مدتی همه اينها معمولی می شند و سانفرانسيکو می شه يک شهر شلوغ و پر از آدمهای بی احساس و عجول که همه اش دنبال پول هستند. پل گلدن گيت می شه يک محل گذری که برای رد شدن از روش، بايد پنج دلار پول داد. بوی ماهی محله چينی ها، به ديدنی هاش غلبه می کنه. ايتاليايی ها چهره واقعی و از خودراضيشون رو نشون می دند، و بندر ماهيگيرها می شه يک صحنه ساختگی از دورانی که هيچوقت وجود نداشته. من شايد هر شش ماه يکبار هم فکر رفتن به سانفرانسيسکو رو نکنم، هرچند که هرروز می تونم از پنجره اتاقم شهررو ببينم.
اما وقتی کسی برای ملاقات میاد، مجبور می شی ببريش گردش، در نتيجه تمام «ديدنی های» کذايی لازم الويزيت می شند!!! همه چيز، حتی ساختمانهای سربه فلک کشيده وسط شهر، تبديل می شند به ديدنی ها. تمام چيزهايی که در مواقع معمولی اذيت کننده هستند، فروشنده بی ادب مغازه، کثافتهای خيابان، ترافيک، مردمی که برای زودتر رسيدن به مقصد، به همه تنه می زنند، همه و همه، در مقابل نقاط توريستی، اهميتشون رو از دست می دند. در اينجور مواقع، آدم نگاه جديدی به محيط خودش می کنه.
اين اتفاقیه که برای من در عرض يکهفته گذشته پيش اومده. احساس می کنم الان مردم اصفهان و مشهد و شيراز رو خوب می فهمم؛ بيچاره ها!!!
□ نوشته شده در ساعت 12/21/2003 10:50:00 PM توسط Khodadad Monday, December 15, 2003
● خبر فوری و فوتی!
خيلی خلاصه خدمت خوانندگان عزيز و گرامی عرض گردد که دوست دختر مکرم، از آلمان تشريف آورده اند اينجا. در نتيجه، اگر حرف بی ربط شنيديد يا اصلا" حرف نشنيديد، خودتون دليلش رو بدونيد.
در ضمن، چند نفر مثل من فکر می کنند اينی که دستگير شده، صدام حسين نيست؟ اما اونی که از ايران اومده بيرون، سينا مطلبی گل خودمون هست، حتما!
□ نوشته شده در ساعت 12/15/2003 12:20:00 PM توسط Khodadad Tuesday, December 09, 2003
● درد ادبيات
چند وقته کتاب خوبی نخوندم. نه اينکه اصلا" کتاب خوب نخونده باشم: کلی تاريخ، زبانشناسی، افسانه شناسی، و مقالات دوستان و استادها رو خوندم، اما کتاب داستان نه. آخرين داستانی که خوندم، «سووشون» سيمين دانشور بود که برای دهمين بار، بلکه هم بيشتر، می خوندم. قبلش، رمان «چراغها را من خاموش می کنم» کار زويا پيرزاد رو خوندم که باعث شد «طعم گس خرمالو» رو هم بخرم و بخونم، که بد نبود. کتابهای انگليسی و آلمانی هم بی مايه شده اند. من از امثال استيون کينگ و بقيه که خوشم نمی ياد، کتاب برنده جايزه نوبل، کوتزی، رو هم خوندم که خوب نبود. جايزه بوکر هم که گند زده. کتابهای آلمانی هم به همون بی بخاری، يکی از داستانهای طنز «افرائيم کيشون» رو خوندم که جالب بود، ولی نه اينقدری که ارزش داشته باشه آدم به عنوان کتاب خوب بشناستش.
خلاصه، به مشکل کم کتابی دچار شدم. شما رو به خدا، يک کتاب خوب، اگر شد به انگليسی که بشه اينجا پيداش کرد، به من معرفی کنيد، والا مجبور می شم برای بار بيستم، «دزيره» يا «دائی جان ناپلئون» رو بخونم!
يک موضوع کاملا" بی ربط: توجه داريد که جلال آل احمد و مقلدين نثرش، خيلی مواقع جملاتشون رو با «و» شروع می کردند؟ ("و من اصلا" چکاره ام؟ و الخ..."). فکر کنم جلال فکر می کرده داره نوآوری می کنه، و خيلی ها هم اين کار رو بداعت در ادبيات ايران می دونند. اما بنده در ضمن تحقيقاتم در مورد حرف ربط «و» متوجه شدم که شروع کردن جملات در سغدی (از زبانهای ايرانی ميانه) با «و» کار بسيار معمولی بوده! پس جلال حتما" سغدی می دونسته و خودش هم خبر نداشته!!!
پانوشت: من حالم خرابه، حرف بی ربط می نويسم. اگر می خواهيد از شّر من خلاص بشيد، يک کتاب خوب معرفی کنيد، والا هرچی ديديد، از چشم خودتون ديديد: اين يک تهديده!!!
□ نوشته شده در ساعت 12/09/2003 02:52:00 PM توسط Khodadad Monday, December 08, 2003
● چيز ميز
شنيديد که يکی از خبرنگاران خارجی می ره پيش نخست وزير ايران، سوال می کنه که جناب وزير، قضيه اين که ايرانی ها همه چيز رو دوباره تکرار می کنند، مثلا :"چيز-ميز، چراغ پراغ، و..." چيه؟ جناب وزير هم می گه: شما گوش نکنيد، اينها شايعه مايعه است!
حالا يک آقای محترمی هم داره راجع به همين موضوع پوزوع ها يک تحقيق محقيقاتی می کنه، از من هم خواهش ماهش کرده که يک لينک پينکی بذارم به اين پرسشنامه مرسشنامه ای که برای اين کار طرح مرح کرده. شما هم بريد سوال موالاش رو جواب مواب بديد، ضرر مرر نداره. فقط وقت پقت اضافه داشته باشين، يک بيست دقيقه ای طول مول می کشه!!!
□ نوشته شده در ساعت 12/08/2003 12:46:00 AM توسط Khodadad Thursday, December 04, 2003
● يک اتفاق ساده!
يادتون هست من چندوقت پيش در مورد دلسوزی "انتستيتو برنامه های امريکايی" و يکی از اعضاش که انگار دلش خيلی برای "ايران" می سوزه، نوشتم (يکی از دوستان هم خيلی محبت فرمودند؟)
حالا آفتاب آمد دليل آفتاب!
□ نوشته شده در ساعت 12/04/2003 12:10:00 PM توسط Khodadad Monday, December 01, 2003
● جشن شکرگذاری و عيد فطر
اين چهار روز گذشته، توی مملکت کفر، هم عيد فطر خودمون بود (که برای اونهايی که روزه گرفتند، مبارک)و هم جشن شکرگذاری، يعنی «تنکسگيوينگ!» به خط زيبای فارسی! و اگر نمی دانيد، اين جشن به مناسبت گرسنگی کشيدنهای اجداد امريکايی ها برگزار می شه که حدود 350 سال پيش، بقول معروف هار و هور و گشنه، به اميد اينکه از زير حکومت کليسای انگليکان بريتانيای کبير در برند، تشريف آوردند به ينگه دنيا و توی شمال شرقی اين مملکت، نزول اجلال فرمودند. بعد از جا خوش کردن، فهميدند که بقول معروف، بی مايه فطيره، يعنی آزادی دينی بدون نون، يعنی کشک! هی دور و برشون رو نگاه کردند ديدند نه مرغی، نه خروسی، نه گوسپندی، نه آب و نه آبادونی، نه گلبانگ مسلمونی!به خودشون گفتند:« ای دل غافل، چی بخوريم؟ نه يورکشر پودينگی، نه فيش اند چيپس، نه حتی يک شکلات کدبری خشک و خالی! آدم خوردن هم که ممنوعه، هرچند اجداد درخشانمون در دوران جنگ صليبی يک مزه ای کرده اند گوشت آدمها رو، ولی ما قراره انسان نیمه مدرن و رنسانسی باشيم، نمی شه که آخه!»
از طرف ديگه، چندتا سرخپوست از همه جا بی خبر، ديدند اين بدبختها دارند جون می دند و موش ازشون بلغور می کشه، گفتند خدا رو خوش نمي ياد اينها رو بذاريم بميرند! بريم بهشون غذا معرفی کنیم، از ما حريکت، از خدا بريکت! مختصر اينکه سرخپوستها، يک پرنده ای به اسم بوقلمون رو به مهاجران محترم معرفی کردند که توی اين مملکت فراوون بود و يک صدايی می داد بصورت «غيرقابل قبول».
حالا اين بوقلمون، پرنده ايست با گوشتی سخت چغر و دندون نگير. يعنی فقط برای موقعيتی که انسان وسط بيابان گير کرده باشه خوبه. اما اين ملت امريکا، هرسال در روز شکرگذاری، به ضرب چندين تن کره و خامه و ديگر مواد مزه دهنده، اين پرنده بدبخت رو می پزند و با کلی به به و چه چه می خورند. البته در اين بين، کسی سعی می کنه که دنباله داستان يادش نياد، اونهم اين جزئياته که بعد از دلی از عزای بوقلمون درآوردن، مهاجران محترم شروع می کنند به قلع و قمع سرخپوستان مهمان نواز و زمين رو ازشون پاک می کنند که بشود با خيال راحت، درش يک کشور مدرن و دمکراتيک ساخت به اسم ايالات متحده. اجازه نديد اين جزئيات ناراحتتون کنه. اصلا" اشکال اين تاريخدانها اينه که نمی گذارند مزه خوب بوقلمون زير دندون آدم نماسه! مرگ بر تاريخ، زنده باد وزارت حقيقت، زنده باد دمکراسی!
□ نوشته شده در ساعت 12/01/2003 10:21:00 AM توسط Khodadad Friday, November 28, 2003
● خبر بد و دير
اين هم از نتايج شلوغ بودن سر من و به اطرافم توجه نکردن! ديشب خبردار شدم که مادر دوست بسيار خوب من که توی همين شهری زندگی می کنه که من زندگی می کنم و بعضی وقتها حتی وقت نمی کنم بهش سر بزنم، يعنی مدير مجله ايرانيان، جهانشاه جاويد گل، توی اسپانيا مرحوم شد. خيلی بده که مادر دوست آدم فوت بشه، دوست آدم هم توی وبسايتش مطلب رو اعلام کنه، بعد من احمق تا يک هفته بعد نفهمم و بعد هم بطور اتفاقی.
جهانشاه جان، من شرمنده تو برای هميشه. مادرت رو يکبار بيشتر نديده بودم، اما از اينکه پسر بی نظيری مثل تو داشت، معلوم بود که آدميه با شخصيتی استثنايی. اميدوارم از دست دادنش که می دونم خيلی پشتيبانت بود، برات قابل تحمل باشه. انشالله آخرين غمت باشه.
□ نوشته شده در ساعت 11/28/2003 07:54:00 PM توسط Khodadad Monday, November 24, 2003
● ژورناليسم امريکايی
اخيرا" زياد وقت نمی کنم بنويسم. راستش هم درگير کار هرروزه هستم، هم دارم روی يک مقاله کار می کنم، هم باور می کنيد يا نه، من برای اين ستون
کاپوچينوی هفتگی، عملا" تحقيق می کنم که مطمئن باشم اطلاعاتم دقيقند که بعدا" کسی نگه حرف مزخرف زدم، هرچند که به هر حال، از نظرخواهی معلومه که ملت چه فکری می کنند.
فعلا" اين جوک رو از قول هاديسرا و مجله اصغر آقای هادی خرسندی بخونيد که جالبه، بخصوص امروز که فحش دادن عملی به بقيه دنيا توی امريکا مد شده!
يک مرد مشغول راه رفتن توی سنترال پارک نيويورک بوده که می بينه يک سگ داره به يک بچه حمله می کنه. مرده می پره و گردن سگ رو فشار می ده و بچه رو آزاد می کنه و سگ رو هم خفه می کنه! يکی از خبرنگارهای نيويورک تايمز که داشته اين صحنه رو نگاه می کرده، می ره جلو و با مرده دست می ده و می گه: من می خوام يک گزارش از اين کار امروز شما تهيه کنم و فردا توی روزنامه چاپ کنم. تيترش هم خواهد بود:«نيويورکی شجاع، جان يک بچه را نجات می دهد!»
مرد می گه: «ولی من نيويورکی نيستم.» خبرنگار می گه:«اشکال نداره، می گيم: امريکايی قهرمان بچه را نجات می دهد!»
مرده باز میگه:«ولی من امريکايی نيستم، پاکستانيم!»، خبرنگاره می گه:«اوه! در اينصورت، تيتر اين خواهد بود: مرد مسلمان متعصب، يک سگ را به قتل می رساند. اف بی آی معتقد است القاعده ممکن است در قضايا دخيل باشد!!».
□ نوشته شده در ساعت 11/24/2003 08:45:00 PM توسط Khodadad Friday, November 21, 2003
● ارزيابی شتابزده؟
ببخشيد که چند روزی کمتر نوشتم. راستش مشغول کمی تحقيق بودم در مورد حرف ربط «و» در فارسی که خدا بخواد، يک خلاصه اش رو هم می گذارم روی وب که ملت بخونند و نظرشون رو بگن.
می دونيد که من طرفدار جلال آل احمد هستم و اسم اين وبلاگ رو هم از روی کتاب «ارزيابی شتابزده» اون گذاشتم. جلال يکی از اون نويسنده هايی بود که من موقع خوندن کتابهاش، احساس می کنم کاملا" می تونم احساسش رو درک کنم و باهاش ارتباط برقرار کنم. اما از طرفی، خيلی از بزرگان مملکت ما، بخصوص اونهايی که سنشون بالاتره، زياد از جلال دل خوشی ندارند و خيلی از تندروی های زمان ما رو حاصل تاثيرات اون می دونند. در مقابل اين مطلب، من هميشه گفتم که واقعا" افسوس به ملتی که تحت تاثير يک نويسنده قرار بگيره، بخصوص کسی که خودش هم از خودش مطمئن نبوده و هميشه هم اين رو می گفته.
اما يک کسی که جلال رو ديده بود، به من گفت که خيلی ها از جلال خوششون نمياد چون آدم تند و هتاکی بوده. من هم هميشه اين رو به چشم دل نازکی و کمی هم از خود متشکری اين جور آدمها دونستم و توی دلم، گفتم که جلال چه آتشی به اينها زده که سی سال بعد از مرگش هم هنوز يادشونه!!!
امروز اما داشتم کتاب نامه های جلال آل احمد، به کوشش علی دهباشی رو می خوندم. از يک نظری، فهميدم که منظورشون از هتاکی و تندی چيه! نامه سرگشاده جلال به نيمايوشيج، نامه توهين آميز و از نظرهايی نپخته و پرمدعاش به جمال زاده، و بعضی نامه های ديگه، خيلی منو متعجب کردند. برای اولين دفعه فکر کردم نمی تونم بفهمم جلال چرا اين حرفها رو نوشته يا چرا راجع به مردم اينجوری فکر کرده. هنوز هم فکر می کنم جلال بعد از هدايت، بزرگترين نويسنده صدسال اخير ماست، اما در ضمن برای اولين بار هم فکر کردم که می فهمم چرا مردم سی سال بعد از مردنش هنوز ازش دلگيرند.
پانوشت: ايرانولوژی 3 هم در کاپوچينو چاپ شد! اين هم از خودتبليغعی!
□ نوشته شده در ساعت 11/21/2003 12:41:00 AM توسط Khodadad Monday, November 17, 2003
● انقلاب در تلويزيون نمايش داده نخواهد شد!
امشب يک فيلم بسيار عالی ديدم. يک فيلم مستند که مثل آب روان می گذره و گذرش رو اصلا" احساس هم نمی کنی! بدجوری آبروی خيلی ها رو می بره. توصيه می کنم اگر تونستيد ببينيدش، يک ثانيه هم ترديد نکنيد!
در ضمن، جالبه که طرز فکری که توی امريکا «نو-محافظه کار» ناميده می شه، در بقيه جاها دنيا اسمش هست «نو-ليبرالی»!!!
□ نوشته شده در ساعت 11/17/2003 01:26:00 AM توسط Khodadad Friday, November 14, 2003
● بازهم زبان و لغات!
اين بحث لغات فارسی در زبان عربی که يک چند وقت پيش شروعش کردم، مثل اينکه از اين حرفها جدی تره. اولا" که به نظر نمياد ما يک فرهنگ ريشه شناسی زبان فارسی داشته باشيم. فرهنگهای ايرانی، حتی دکتر معين، فقط با گذاشتن يک حرف «ع» يا «ف» کلمات با اصل عربی رو از «فارسی» جدا می کنند. اما نه تنها ريشه کلمات رو ذکر نمی کنند، حتی در مشخص کردن کلمات فارسی از کلماتی که از زبانهای ديگه ايرانی اومده اند هم صحبتی نمی کنند. برای مثال، کلماتی مثل «می»، «مغز»، «آغاز»، «ملخ»، و خيلی های ديگه، فارسی شناخته می شوند، در صورتی که همه سغدی هستند.
از طرفی، در مورد بحث کلماتی که از زبانهای ايرانی وارد عربی شده اند، خيلی خيلی کم نوشته شده و مقالات علمی هم که نوشته شده اند، خيلی قديمی هستند. فرهنگ ريشه شناسی عربی هم پيدا نکردم. فکر می کنم پرداختن به اين بحث خيلی مهم باشه و غير از جنبه زبانشناسی، برای بررسی تاريخ دوران انتقال هم لازم باشه.
پانوشت: يک فرهنگ افعال ايرانی که کار دوست خودم جانی چانگ هستش، در حال تهيه است، اما متاسفانه فعلا" ارتباط صفحه اش قطع شده.
□ نوشته شده در ساعت 11/14/2003 05:26:00 PM توسط Khodadad
● خداداد کلميری؟
هيچ خبر داشتيد يکی از اسامی مستعار صادق هدايت ، اسم من بوده؟ البته هرگونه روابط خانوادگی با بزرگترين نويسنده ايران در اينجا انکار می گردد!
□ نوشته شده در ساعت 11/14/2003 01:07:00 AM توسط Khodadad Tuesday, November 11, 2003
● سر تراشيدن!
شنيديد اين مثل قديمی رو که «دلاکها وقتی که بيکار می شند، سر هم ديگر رو می تراشند»؟ قضیه ملاقات اعليحضرت نيم پهلوی و برادر ربع بهار آزادی، زير کنترل دلسوز ملت ايران ، جناب مايکل لدين ، به نظر از همين قماش مياد!!!
□ نوشته شده در ساعت 11/11/2003 08:05:00 PM توسط Khodadad Friday, November 07, 2003
● کاپوچينوی جديد منتشر شد!
چند دفعه تا حالا اين کلمه رو توی وبلاگ اين و اين و بقيه خونديد؟
حالا ما هم به جمع تبليغاتچی ها پيوستيم، دليلش اينه که خودمون هم آلوده شديم، و نه مثل اون روزگاران قبل که هرچند يکبار، ستون مهمان می داديم. ديگه تمام شد، راه برگشتی نيست. اين هم شماره اول ستون ايرانولوژی، اين هم انگريزيش!
خدا صبرتون بده.
□ نوشته شده در ساعت 11/07/2003 12:48:00 PM توسط Khodadad Thursday, November 06, 2003
● باد ما را خواهد برد
بر همين وزن، ما نيز مووبل تايپی خواهيم گشت!
□ نوشته شده در ساعت 11/06/2003 04:57:00 PM توسط Khodadad Tuesday, November 04, 2003
● Fuzzy Logic
اين اسم بالا، اسم يک تئوری رياضی است که انگار واضعش هم يک دکتر ايرانی همين دانشگاه برکلی خودمون بوده. بی توجه به اينکه تئوری اصلی به چه چيزی اشاره می کنه، بخاطر معنی کلمه که در انگليسی معنی «منطق غير شفاف/اختلاطی» رو می ده، جناب بوش در بحثهاش با ال گور در انتخابات، از اين کلمه کلی استفاده کرد و معنی غلطش رو توی دهنها انداخت. حالا مرا هم ببخشيد که از ايشون پيروی می کنم.
انگاری نظرات اخير من در باره تاريخ و سياست و وطن پرستی و بنيانگزاری کشورها بر مبنای فرهنگ و زبان، مورد اعتراض کلی از دوستان واقع شده و بساط فحش و افترا که الحمدلله توی مملکت آريايی سبيله، باز شده، حالا هم علنا" و هم با لطف و محبتهای خصوصی! بعضی ها انتفادهای بنده رو مساوی می دونند با تنفر، بعضی هم فرمودند که بنده بهتره حرف نزنم (که با توجه به اينکه اين وبلاگ منه، فکر کنم تصميم گيريش با خودم باشه). جالبتر از همه اما بعضی ها هستند که يک فرمول رياضی تهيه کرده اند که می گه: اگر بنده با استفاده ملت از تکه های تاريخ برای فخرفروشی مخالفم و فکر می کنم تاريخ رو بايد به عنوان يک خط پيوسته و مربوط به زندگی فعلی ما نگاه کرد، نه داستان «افتخارات» گذشتگان، معنيش اينه که من از سرخوردگان انقلاب هستم که بعد از طرفداری از انقلاب اسلامی، حالا دارم نظرات اسلامی رو بيان می کنم و سعی در بی قدر کردن افتخارات پادشاهان قبل از اسلام دارم.مشکل منطقی با اين فرمول اختلاطی اينه که وقتی انقلاب شد من دوسالم بود و سرجمع هم 10 سالی می شه وقت گذاشتم که همين «افتخارات» قبل از اسلامی رو تحصيلات کنم!!!
خدا عقل بده و يه جو انصاف!
تکمله: از اين يک نظری که برام گذاشته شده، فکر کنم بد نباشه مطالبی رو که در جواب نوشتم، اينجا هم دوباره تکرار کنم. مشکل خيلی ها در نگاه کردن به تاريخ ايران قبل از اسلام اينه که شکست شاهنشاهی ساسانی در مقابل عربها رو شکست ايران و ايرانی ها می دونند. گذشته از اينکه دلايلی هست که می شه ثابت کرد که تاريخ جنگها جعلی هست و خيلی از «فتوحات» اعراب هيچوقت اتفاق نيفتاده و مثلا" فتح ايران خيلی بيشتر از ده سالی که الان ذکر می شه، طول کشيده، مسئله ديگه اينه که شکست خاندان ساسانی معنيش شکست ايرانی ها نيست.
خيلی ها، حتی صاحبنظران هم، به وجود «دوقرن سکوت» به دنباله حمله اعراب عقيده دارند. من، به خيلی دلايل، فکر نمی کنم که ايرانی ها در دوقرن اوليه تاريخ اسلام، دست روی دست گذاشتند و هيچکاری نکردند (اين کتاب دکتر محمد محمدی که اسمش رو طرف راست صفحه نوشتم بخونيد!). من فکر می کنم سيستم دولتی پيشرفته ساسانی ها و سطح بالای تحصيلات در ايران آن زمان، پايه های اصلی دولت اسلامی رو تشکيل می دادند. در هشتاد سال اول حکومت اسلامی، زبان دولت، پارسی ميانه بوده. دولت عباسی تقريبا" رونوشت کامل شاهنشاهی ساسانيه. ابن مقفع، خانواده نوبختی، متفکران اسلامی مثل ابوحنيفه، حسن بصری، و بسياری ديگر، همه ايرانی بوده اند و در شکل گيری حکومت اسلامی نقش اساسی داشته اند. پس تصور دوقرن سکوت مسخره است.
بعد از اين دوقرن هم که ما ابوريحان داريم و دولت آل بويه و ابن سينا و فردوسی و ناصر خسرو و فارابی و رازی و سعدی و مولانا و تا دوران صفوی که شيخ بهايی داريم و رضا عباسی و قس عليهذا. پس در دوران اسلامی هم چيزی نداريم که ازش شرمنده باشيم. بماند که 500 سال گذشته، به دليل سياستهای تعصبگرايانه و غلط دولتهای خودمون و شرايط اقتصاد جهانی، بدل شديم به اينی که هستيم.
نتيجه اينکه من که خودم دانشجوی تاريخ ايران قبل از اسلام هستم، نمی تونم به تاريخ اون زمان بی توجه باشم! اما فکر هم نمی کنم که «افتخارات» ايران فقط در زمان قبل از اسلام بوده و بس، و فکر می کنم اين حرف بی معنی که «ما گل سرسبد آفرينش بوديم، بعد عربهای سوسمارخور آمدند و همه چيز رو خراب کردند» چيزی رو حل کنه، که در ضمن مايه آبروريزی هم هست، که اگر ما اين همه ال بوديم و بل بوديم، چطور يک مشت عرب مارو شکست دادند و به خاک سياهمون نشوندند؟ و جواب اينه که ما هر ال و بلی هم بوديم، بعد از اسلام هم همين بوديم، و عربها ما ايرانی ها رو شکست ندادند، بلکه خانواده ساسانی رو شکست دادند.
هدف من از نوشتن اينها، نه توهين به احساسات وطن پرستانه بعضی هاست، که خود اين وطن پرستی افراطی ريشه در فرهنگ ما نداره و حاصل يادگيری اشتباه علوم اجتماعيه؛، هدف من، وارد کردن بعضی بحثهای دانشگاهی در اين مورد توی دنيای باز و همگانی مثل وبلاگه که شايد بعضی ها همه اطلاعات تاريخشون رو از کتاب تاريخ دبيرستان و خوندن «مفالات» مجلات و گوش دادن به حرفهای متعصبين به دست نياورند. ايدون باذ!
□ نوشته شده در ساعت 11/04/2003 11:24:00 AM توسط Khodadad Thursday, October 30, 2003
● سلطان موسيقی؟!
توی خبرها آمده بود که ويگن درگذشت.
خدا بيامرزه، تسليت به فرزندانش و برادرش. به ويگن می گفتند «سلطان جاز ايران». خيلی لقب جالبيه. بگذريم از اينکه ويگن اصلا" موسيقی جاز کار نکرد، اما سوال بزرگتر اينه که چرا ايران سلطان «جاز» نياز داره؟ جاز موسيقی امريکاست، چرا سلطانش توی ايرانه؟ فکر کردم که خوب، سلاطين غير ايرانی موسيقی خودمون رو هم نام ببريم که ويگن احساس تنهايی نکنه. با اجازه
فرانک سيناترا: سلطان ماهور امريکا
الويس پريسلی: سلطان شور امريکا
مايکل جکسون: سلطان شيش و هشت امريکا
بيچ بويز: سلاطين بندری امريکا
جنيفر لوپز: سلطان ابوعطای امريکا
مايکل بولتون: سلطان دشتی امريکا
□ نوشته شده در ساعت 10/30/2003 03:35:00 PM توسط Khodadad Wednesday, October 29, 2003
● ايران، کشوری که قبلا" پارس ناميده می شد!
امشب، جناب ريچارد آرميتاژ (معروف به پرچمدار امام حسين و طبال چی يزيد)، توی تلويزيون خدمت مجمع امور خارجه سنای امريکا در مورد ايران گزارش می داد. اين جناب آرميتاژ فعلا" معاون وزير امور خارجه امريکاست و به نظر خيلی ها، وزير خارجه واقعی! ايشون مسئوليت کلی از فروش اسلحه به عراق در دوران جنگ با ايران و همينطور وظيفه آتش بياری معرکه رو در تسخير نظامی عراق داشته اند.
جناب آرميتاژ امشب بنا بود ذهن سناتورها (يا بقول توفيق، ثناتورها) رو در مورد مسائل ايران روشن کنه، و اينقدر اين ثناتورهای امريکا صفر کيلومتر هستند که حرفهای اين همبونه، بعضی مواقع معنی می داد در مقابل تغوظات آقايان که قبل از شنيدن گزارش، انگار تصميمشون رو در مورد نتيجه گرفته بودند و از همون اول، شاخ و شونه حمله نظامی می کشيدند.
البته، در اين وسط من به عنوان پليس تاريخ، حواسم رفت پهلوی يکی از افاضات جناب معاون وزير، و اون هم توضيحشون راجع به ايران و ايرانی ها بود:«ايران، که تا مدتی قبل پارس خوانده می شد، الان تبديل شده به کشوری که در اون، پارسها دارند تبديل به يک اقليت می شوند.»!!! حالا بقول بزرگترها، خر و بيار و باقالی بارکن! ما چطوری به اين شيخ بفهمونيم که به جان آقابزرگمون، مملکت ما هيچوقت اسمش پارس نبوده و 2000 سال قبل هم شاهامون به خودشون شاه ايران می گفتند؟ و اينکه کدام پارسها دارند تبديل به اقليت می شند؟ مشهدی ها پارس هستند يا کرمانی ها يا سيستانی ها يا تهرانی ها يا اصفهانی ها يا بندرعباسی ها؟ خلاصه يک نامه ای نوشتيم خدمت جناب و با ايميل فرستاديم، حالا ببينيم کسی توی اين وزارت خانه عظيم، اصلا" نگاه هم به نامه ما می کنه؟
□ نوشته شده در ساعت 10/29/2003 12:31:00 AM توسط Khodadad Monday, October 27, 2003
● به دنبال مقاله «پارس گرايی و بحران هويت در ايران» خودم، اين مقاله رو هم بخونيد: سيستم فدراليسم تنها راه حل بحران سياسی درکشورهای کثيرالملل نيست.
□ نوشته شده در ساعت 10/27/2003 10:47:00 AM توسط Khodadad Sunday, October 26, 2003
● دوگير به ملت!
ای بخشکی شانس! ما (و مردم بقيه دنيا) اگر شانس داشتيم که اسممون شانسعلی بود!
در ضمن، اين گزارش دوست عزيز خودم، عمو هودر، رو هم از سخنرانی خانم آذر نفيسی در تورنتو بخونيد. با وصف حسين از خانم نفيسی کاملا" مخالفم و فکر می کنم که بجای وصفی که حسين نوشته، خانم نفيسی نمونه دقيق کلمه
ignoramous است!
□ نوشته شده در ساعت 10/26/2003 01:23:00 AM توسط Khodadad Wednesday, October 22, 2003
● تاريخ در ايران
خيلی ها تاريخ نگاری رو علم غربی می دونند و استفاده صحيح از تاريخ رو هم مختص غربی ها. فرناند برودل، پدر تاريخ نگاری مدرن، يکبار گفت «اروپايی ها تاريخ نگاری رو درست کردند و بعد هم خودشون ازش استفاده کردند». از طرفی، خيلی های ديگر هم به اين نکته اشاره کرده اند که در ايران و هند و چين و بقيه جاها هم تاريخ نگاری وجود داشته، حتی قبل از هرودوت يونانی.
به نظر من اما تاريخ نگاری در ممکلت ما حداقل، هميشه «وقايع نگاری» بوده: شرح اينکه فلان شاه کی بهمان مملکت رو فتح کرد. تاريخ نگاری به معنی بررسی جامعه شناختی و موشکافانه وقايع تاريخی کمتر توی جامعه ما وجود داشته. از طبری گرفته تا استرآبادی، همه فقط شرح وقايع می دهند و بس، هرچند که شايد اينجا بشه حساب بيهقی و تاريخ بی نظيرش رو از همه جدا کرد. توی بقيه دنياي اسلام هم «مقدمه» ابن خلدون برای خودش استثناييست و به حسابی، اولين کتاب جامعه شناسی واقعی.
به هرحال، تاريخ نگاری برای مردم مملکت ما شده شرح احوال گذشتگانی در داستانهای تک تک و جدا جدا که به ما ربطی هم ندارند. چند نفر رو ديديد تا حالا که گفته اند:«به ما چه که کورش و هوخشتره چکار کردند.»، و همين کارهای کورش و هوخشتره، يعنی وقايع نگاری، يعنی اسکلت و استخوان تاريخ. موقعی که سعی کرديم بفهميم اين کارها روی زندگی هر روزه ما چه اثری گذاشته اند و می گذارند، اون موقع تاريخ بوجود آمده، و کسی هم نمی تونه ادعا کنه که به وضعيت هرروزه خودش بی توجهه.
اين ديد وقايع نگارانه به تاريخ ايران، باعث شده که تاريخ برای بعضی ها تبديل بشه به مايه فخر فروشی. «تاريخ دو هزار و پانصد ساله»(کذا)، «موقعی که ما با قاشق چنگال غذا می خورديم، اونها وحشی بودند» و احساسات ضد عربی و ضد هندی و ضد هرکسی که از «نژاد پاک آريايی» نباشه و از اين حماقتها، شده درک بعضی ها از تاريخ. از طرف ديگه هم بعضی ها اظهار می فرمايند که : «کورش و شاپور به ما چه؟ اونها يک تمدن کامل داشتند، اما ما که شهروندان يک کشور جهان سوميم.»، يعنی که تمام اخلاف کورش و شاپور ناپديد شدند و ما مردم از بيخ زار و بدبخت جهان سومی از زير سنگ آمديم بيرون؟
خلاصه، من تاريخ نگار ايرانی، اصلا" نمی دونم با مخاطبينم و هموطنان گرامی، چکار بايد بکنم. مانده ايم معطل!
پانوشت: ما که وسعمون به لينکدونی زدن نمی رسه (ترجمه: بلد نيستيم مووبل تايپ سوار کنيم)، ولی بايد اين لينک رو براتون می ذاشتم!
پانوشت 2: نخير نمی شه، اين رو هم بخونيد!
□ نوشته شده در ساعت 10/22/2003 02:31:00 PM توسط Khodadad
● دوباره اين بلاگر هرچه ما نوشتيم رو سيخی کرد!
□ نوشته شده در ساعت 10/22/2003 11:25:00 AM توسط Khodadad Sunday, October 19, 2003
● گزارش مسافرت
اين مسافرت ايتاليای ما، خيلی سريع السير و اتفاقی پيش اومد. قضيه اين بود که وقتی من از مسافرت تابستونيم برگشتم، رفتم سراغ استاد قديميم توی دانشگاه برکلی. من چند سال پيش با مارتين شوارتز يک سال و اندی درس خونده بودم. آدم دانشمنديه و شاگرد يکی از بزرگترين استاتيد ايرانشناسی، والتر هنينگ بوده. خودش متخصص زبان سغدی و خوارزمی و اوستاييه، و الان هم مشغول کار کردن روی ترجمه گاتهای اوستاست.
به هر حال، وقتی رفتم سراغ شوارتز، بهم گفت که داره يک کلاس پارسی ميانه و يک کلاس اوستايی درس می ده. من هم چون پارسی ميانه رو به حد قابل قبولی بلدم، بهش گفتم احتمالا" ميام سر کلاس اوستاش. سر کلاس که رسيدم، به من گفت از کنفرانس راونا خبر داری، من هم سری تکون دادم که يعنی "راونا چند منه؟". معلوم شد که يکی از بزرگترين کنفرانسهای ايرانشناسی دنياست. من هم سريع رفتم توی اينترنت و سايتشون رو پيدا کردم و بلافاصله هم پيشنهاد يک مقاله رو دادم (همون پارس مرکزبينی کذاي). اونها هم قبول کردند و خلاصه ما هم افتاديم دنبال بليت که به کمک دايی جانمون، جور شد. خدا همه رو دايی دار کنه!
شهر راونا، مرکز تحقيقات باستانشناسی ايتالياست. معروفه به شهر موزاييکها چون يک عالمه موزاييک به در و ديوارش چسبيده!! درضمن، محل مرحوم شدن و دفن جناب دانته آليگيری، مولف «کمدی الهی» هم هست. غير از اون، پايتخت تئودوريک اوستروگوت بوده و يک موقعی هم مرکز يک امپراتوری درست و حسابی که اتفاقا" با ايران هم معاملات تجاری داشته. خلاصه محل مناسبی بود برای اين برنامه.
خود کنفرانس بدک نبود، هرچند که خيلی «ايتاليايی» برنامه ريزی شده بود (يعنی بلانسبت بعضی، شديدا خرتوخر بود!). رئيس کنفرانس که ايتاليايی بود، نطقش رو به انگليسی خوند و تمام مدت، کوتاه شده اسم موسسه برگزار کننده رو که «اس.آی.ای» هست، «سی.آی.ای»(مثل سازمان سيا) تلفظ می کرد و خلاصه همه از خنده روده بر شده بودند! مقاله ها بد نبودند، بعضی هاشون جالب بودند و پر از مطالب جديد، بعضی ها بسيار وحشتناک، بعضی ها هم تکرار مکررات! قسمت خوبش آشنايی با چندتا آدم ايرونی خيلی خوب بود که توی راونا زندگی می کنند، و همينطور آشنايی با دکتر بهروز بختياری که عکسشون رو توی گالری حتما"ديديد، و همينطور غولهای رشته ايرانشناسی مثل سيمز-ويليامز، دکتر بدری قريب، گراردو نيولی، و آدمهای جالبی مثل دکتر رستگار و دستور فيروز کوتوال. آدمهايی که دلمشغولی ها و سرگرميهاشون مثل خودم هستند. ايرانشناسی خوندن مثل تحصيل يک زبون خارجی می مونه، با هرکسی حرف بزنی، نمی فهمه يا براش مهم نيست. توی يک همچين کنفرانسهايی، آدم به نظرش مياد که آدمهايی رو پيدا کرده که زبون خودش رو حرف می زنند!
مقاله من هم بد نبود و کمی سر وصدا به پا کرد و بعضی ها رو ناراحت کرد، که خيلی خوب بود! آخر هم يک شام رسمی، فرداش هم من رفتم آلمان برای ديدن دوست دخترم و بعد هم آمستردام که برگردم امريکا. پرواز روز سه شنبه بخاطر اشکال فنی، ملغی شد وشب به خرج «کا.ال.ام» مونديم يک هتل نزديک فرودگاه و فرداش يک پرواز ديگه. الان هم برگشتم امريکا و دوباره صرافت اينکه چرا برگشتم امريکا؟ و اينکه چطوری زودتر از دانشگاهی که می خوام توی اروپا پذيرش بگيرم و برگردم همونجا. به زودی انشالله!
□ نوشته شده در ساعت 10/19/2003 12:11:00 AM توسط Khodadad Friday, October 17, 2003
● دوتا خبر
اول اينکه چندتا از عکسهای راونا رو می تونيد اينجا ببينيد.
دوم اينکه به کوری چشم دشمنان، دارم «مردونه» رو دوباره زنده می کنم، بگو الهی اميد!
□ نوشته شده در ساعت 10/17/2003 12:30:00 PM توسط Khodadad Wednesday, October 15, 2003
● دوباره آمستردام
دوباره من و فرودگاه آمستردام. جريانش تعريف داره که به علت اينکه اينجا ساعتی ده يورو از آدم می گيرند که تکنولوژی تحويل بدند، واگذارش می کنم به برگشتم. اما اينکه يک بار پرواز ما سوخت شد و يکشب آمستردام خوابيديم و حالا دوباره فرودگاه و روز از نو، روزی از نو.
امروز که توی فرودگاه ول می گشتم، فکر کردم اين فرودگاه برای خودش شهريه، شهری که مجموع دنيا رو توش می شه ديد. بزودی يک داستانکی راجع به فردوگاه سخيپول بايد بنويسم. تا بعد، يا هو!
□ نوشته شده در ساعت 10/15/2003 12:32:00 AM توسط Khodadad Sunday, October 12, 2003
● چهارتا کلمه به فارسی!
سلام، اين چند کلمه رو از آلمان می نويسم. ايتاليا خيلی خوب بود. کنفرانس خوش گذشت، کلی مقاله های ملت رو شنيديم و عالم شديم، کلی هم با رفقا و همپالکی های خودمون ول گشتيم و راجع به کارهامون صحبت کرديم و دل و روده زبان و تاريخ ايران رو کشيديم بيرون و حال کرديم.
پس فردا برمی گردم امريکا و سعی می کنم يک راپورت درست و حسابی بهتون بدم.
□ نوشته شده در ساعت 10/12/2003 04:37:00 AM توسط Khodadad Thursday, October 09, 2003
● Pictures from Ravenna
I cannot upload my own pictures to the web yet, but the official site of the conference has put up some of the photos. Go have a look, and if you knew some of these people, you would have been laughing as hard as I am laughing now!
(under "smile, they are looking at you" section, the third picture from the top on the right, the serious looking man with the beard is my professor, Martin Schwartz).
□ نوشته شده در ساعت 10/09/2003 07:18:00 AM توسط Khodadad Tuesday, October 07, 2003
● Ravenna, the Mosaic Capital!
Cannot write Persian, obviously, and do not even know where the apostrophe is in the Italian keyboard, that is why I have to write like Marlow!
Ravenna is nice, and really is the capital of mosaic, plus the place where Dante died, and where Theodoric and his lombards set-up as their short lived, but long influenced capital. Obviously during the past two days, what I have seen has been manily the inside of the institute for the preservation of art. The conference is not half as exciting or informative than I thought. I have gotten to know some rather interesting personalities though! All in all, seems to be going okay. My presentation is tomorrow morning, wish me luck.
Till later and a good detailed story of this trip, keep safe!
P.S.: I found a room rather easily, so do not worry!
□ نوشته شده در ساعت 10/07/2003 02:18:00 AM توسط Khodadad Saturday, October 04, 2003
● اخبار از جبهه آمستردام!
الان توی يک اينترنت کافه سرعت بالا توی فرودگاه آمستردام نشستم و دارم با کامپيوتر خودم، برای شما توبلگ می کنم. بازهم بگيد تکنولوژی چيز بديه!!!
مسافرت خسته کننده ای بوده تا حالاش. از سانفرانسيسکو به مينياپوليس، از اونجا به آمستردام. سه ساعت اينجا ميخ قراره بشيم، بعد هم يک هواپيما کوچولو تا بولونيا، از اونجا هم با قطار تا راونا. تازه اين اول عشقه! برسم راونا، تازه بايد جا پيدا کنم شب بخوابم. خلاصه فکر کنم امشب "تيريپ جسد!"
بقيه جهان هم امن و امان، تا اونجايی که ملت اجازه می دند. در غرب هم خبری نيست. تا شماره بعد، تشريف ببريد يک وبلاگ بهتر رو بخونيد!
□ نوشته شده در ساعت 10/04/2003 09:43:00 PM توسط Khodadad
● ايتاليا
من فردا صبح عازم ايتاليا هستم برای کنفرانس. از اونجايی که ايتاليايی ها اوشگول هستند و در زمينه تکنولوژی، با بورکينافاسو رقابت می کنند، نمی دونم اينترنت گيرم بياد يا نه. به هرحال، هرموقع که شد، به انگليسی يا پينگيليسی هم شده، چيزهايی می نويسم. فعلا، بای بای!
□ نوشته شده در ساعت 10/04/2003 12:23:00 AM توسط Khodadad Thursday, October 02, 2003
● يک حسابدار در فرانسه!
من معمولا" برای کسی تبليغ نمی کنم، اما نوشته های اين دوست خيلی خيلی خوب من، جناب استاد امير حسابدار زيادی باحالند. امير جديدا" رفته فرانسه که ادامه تحصيل بده و از امير حسابدار تبديل بشه به آقای دکتر امير حسابدار. حتما" بخونيد!
تکمله: خيلی جالبه، داشتم نظرات سايت امير و سايت هودر رو می خوندم. چند دفعه ملت نوشته بودند که "اُينقدر فرانسه فرانسه (يا کانادا کانادا) نکنيد، فهميديم خارج زندگی می کنيد" يا حرفهايی از همين قبيل. يعنی ملت واقعا" اينقدر نديد بديد شدند که خارج از ايران زندگی کردن ممکنه بنای پز دادن باشه؟ يا اينکه بعضی ها غده فرنگ رفتن در آوردند؟ دانشجو رفته فرانسه درس بخونه، حالا داره از حال و هوای شهری که قراره توش سه چهار سال عرق بريزه، تعريف می کنه، يعنی اينکه داره پز می ده؟ دانشگاه آزاد شعبه علی آباد کتول رفته بود، همينها رو می نوشت، باز هم می شد پز؟ دام دام ديم بام بوم، آدم شين مردوم!
□ نوشته شده در ساعت 10/02/2003 05:16:00 PM توسط Khodadad Wednesday, October 01, 2003
● شغل آزاد
بچه که بوديم و توی مملکت خودمون، خيلی اين کلمه شغل آزاد به گوشمون خورده بود. چندباری شوخی هم کرده بوديم که شغل پدر و مادرمون زندونيه، يعنی حقوق بگيرند. حالا هم که ساکن فرنگستان شديم، می بينيم اينجا به اين شغلها می گن «خود مشغول« (يعنی بدون احتياج به احدی، خودشون خودشون رو میگذارند سر کار!!!).
از طرفی مشاغل آزاد هم اکثرا" خودشون انواع خاصی دارند و زياد هم از هفت قيد و بند آزاد نيستند: دلالی، معازه داری، ماشين فروشی، و قس عليهذا. اينها کارهايی بوده که آدمها اينقدر بهشون احتياج داشتند و دارند که به اندازه کافی برای کسانی که اين شغلها رو دارند، پول در ميارند.
حالا من همه اينها رو گفتم که برسم به يک ماجرايی امروز. يک خانمی از چند وقت پيش با من از طريق ايميل در تماس بود و سوالهای تاريخی می کرد (سوالها در مورد تاريخ بودند، نه اينکه تاريخی بودند). بعدش گفت که داره يک کتاب می نويسه در مورد نرون، امپراتور روم. چند روز پيش، ايميل زد که نشانی منو بگيره و يک جلد کتابش رو برام بفرسته. حالا که دريافتش کردم، می بينم که روی يک ورقه با سربرگ خودش، برام يک نامه هم نوشته. جالب عنوان سربرگ اين نامه است: نويسنده آزاد. خيلی جالبه، توی تاريخ دنيا شايد سابقه نداشته باشه، اما ما عملا" توی موقعيتی زندگی می کنيم که آدمها شغلشون رو نويسندگی تعيين می کنند. ديدن اين نامه منو خيلی خوشحال کرد، توی دنيايی که آدمها می تونند با خيال راحت بنويسند (و بخونند)، هنوز اميدی به بقای انسانيت هست.
□ نوشته شده در ساعت 10/01/2003 07:20:00 PM توسط Khodadad Friday, September 26, 2003
● لغات فارسی در زبان عربی
امروز مشغول کامل کردن اين مقاله ای بودم که بايد توی کنفرانس راونا بخونم (شجاعت يعنی اين، يک هفته ديگه بايد جلوی تمام استادام گزارش بدم،اما مقاله رو هنوز کامل نکردم!). به هر حال، يکدفعه به فکر کسانی افتادم که هی از وجود کلمات "عربی" در فارسی شکايت می کنند و اصرار دارند که فارسی "سره" بنويسند ("کلمات تازی در زبان پارسی" بقول سره خوره ها!). يکدفعه به فکرم افتاد که چند نفر از اين دوستان می دونند که قبل از اسلام، زبان عربی چه قدر از کلمات فارسی و بقيه زبانهای ايرانی رو قرض کرده (و حتی بعد از اسلام)؟ فکر کنم چندتا نمونه بد نباشه:
کلمه «دين» که در قرآن هم آمده، از کلمه پارسی ميانه «دين» اخذ شده که در صورت پارسی قديم و اوستائيش، به صورت «دئنه» نوشته شده.
کلمه «عسکر» در عربی، از کلمه لشگر فارسی ماخوذ شده: لشگر--> لسکر (تبديل گ ب ک و ش به س، دومی در عربی معمول بوده) ---> اللشکر (اضافه شدن حرف تعريف عربی) --> العسکر (حذف لام تکراری و اضافه شدن صدای حلقی ع که در مرحله دورشدن صدا ها اتفاق مي افته ---> عسکر (با يا بدون ال )
يک کلمه ديگه هم رزق هستش که همراه با «روزی» از کلمه پارسی ميانه«روزيک» گرفته شده. روزيک در عربی با کوتاه شدن ضمه ابتدايی به ضمه کوتاه، به رزيک، و با تبديل ک به ق (معمول در زبان عربی برای کلمات قرضی)، تبديل به رزق شده (صورت فعلی با «ر» مکسور بخاطر تغيير صدا و شايد هم بخاطر رسم الخط عربی بوجود آمده.)
از اين کلمات، خيلی هست، شايد حدود هزارتا. پس دفعه بعدی که بخاطر اينکه زبان فارسی کلمات زيادی رو از عربی قرض کرده ناراحت شدين، به اونور سکه هم نگاه کنيد.
□ نوشته شده در ساعت 9/26/2003 03:02:00 PM توسط Khodadad Thursday, September 25, 2003
● مرگ يک انسان
فکر کنم رنگ وبلاگم امروز به احساسم می خوره. راستش من خيلی اهل گريه نيستم، اما بعضی مواقع گريه نکردن غير ممکنه. امروز صبح ادوارد سعيد در اثر سرطان خون درگذشت. لطفا" برای چند دقيقه راجع به سعيد فکر کنيد، و اگر دلتون خواست، کتابهاش رو بخونيد.
□ نوشته شده در ساعت 9/25/2003 09:43:00 AM توسط Khodadad Tuesday, September 23, 2003
● موسيقی در کليسا
توی يک کليسا ايستاده بودم بين جمعيت. يک کليسای قديمی بود توی يکی از شهرهای کوچک جنوب اروپا، از کليساهايی که سالهاست کسی ازش استفاده نمی کنه و عملا جايی شده برای فرهنگ فروشی محلی ها به توريستهای از همه جا بی خبر.
محراب کليسا جلوم بود، توی راهروی اصلی ايستاده بودم و داشتم به نقاشی ها نگاه می کردم. يک دفعه، از توی يکی از دخمه های کنار راهرو، حدود ده قدم جلوتر از من به طرف چپ، صدای موسيقی بلند شد. کسی داشت ويولن می زد، شايد هم ويلون سل. صدای غم انگيزی داشت. جمعيت جلوم هم اينقدر زياد بود که نمی تونستم برم جلو. نصف فکرم پيش کيف پولم بود که مثل هميشه گذاشته بودم توی جيب عقب شلوارم. چند دفعه فکر کردم که درش بيارم و بزارم توی جيب جلو، اما فکر اينکه با اينکار، خودم رو ناراحت می کنم و در ضمن، بی خودی می ترسم، شايد هم حس تنبلی، هر چند دفعه از اين کار بازداشتنم.
صدای موسيقی همه رو ميخکوب کرده بود: اکوی کليسا، صدای يک ويلون رو تبديل کرده بود به کنسرت يک گروه. آدمهایي که جلوتر از من بودند، به طرف چپشون نگاه می کردند و با قيافه هايی که حکايت از تعجب و تاسف می کرد، سرشون رو برای همديگه تکون می دادند. حدود ده دقيقه همه به موسيقی گوش می دادند و ديوارهای سنگی و دودگرفته کليسای قديمی و توريستی، برای کسی جذابيتی نداشتند.
يک دفعه، موسيقی تمام شد. همه، انگار که از خوابی بيدار شده باشند، سری تکان دادند و دوباره شروع کردند به تماشای کليسای قديمی. من از اين بی توجهی عجيب تعجب کردم. از بين جمعيتی که حالا به حرکت در اومده بود، خودم رو به دخمه رسوندم و ديدم يک مرد کوتاه قد، با موهای فری سياه، يک کت ارتشی سبز، و يک ويلون سل بزرگ، روی يک صندلی چرخدار نشسته و مشغول جمع کردن وسايلشه. حالا دليل تاسف خوردن مردم رو مي ديدم، آدم معلول موجود مورد علاقه مردمه برای تاسف خوردن، کسی که می شه براش متاسف بود و هنوز هم احساس گناه نکرد.
سرم رو انداختم پايين و مثل هميشه که از تيم ضعيف تر يا آدمی که بهش کمتر توجه شده حمايت می کنم، از بين ستونهای با شکوه کليسا بی توجه گذشتم و خودم رو به موزيسن کليسايی رسوندم. سلامی کردم و از نواختنش تشکر کردم. با خوشرويی جوابم رو داد و دستی به شونم زد. حدود سی و پنج تا چهل سال داشت. انتظار داشتم که بعد از اين صحبت کوچک، طبق رسم روابط تعريف شده، از هم خداحافظی کنيم و هرکسی بره پی زندگی خودش. طرف اما از قماش آدمهای شرق از آب دراومد و ول کن نبود، بی مقدمه سر صحبت و گلايه از بی توجهی مردم و بعد شوخی با من رو باز کرد. سعی کردم خودم رو از موقعيت نجات بدم. توی حرفهام بهش فهموندم که توريستم و بايد برگردم سر جای خودم. سعی کردم که کم کم ازش دوربشم، اما انگار خيال نداشت اين يک نفری رو که بهش توجه کرده، ول کنه. با صندليش به دنبالم اومد، از در باهم خارج شديم در حالی که دستش رو روی شونم گذاشته بود. به خيابانی در طرف چپ پيچيديم و رسيديم به ميدان اصلی شهر. يک دفعه بی مقدمه، از من تشکر کرد، برام مسافرت خوبی رو آرزو کرد، و راهش رو کشيد و از خيابانی در طرف مقابل ميدان که سر پايينی بود، با سرعت صندلی چرخدارش دور شد.. يک کم راجع به اين آدم فکر کردم، از خودم شرمنده شدم که می خواستم از دستش خلاص بشم. فکر کردم آدمی بوده که کمی دوستی می خواسته.
سرم رو برگردوندم که برم به طرف ايستگاه قطار، اما احساس کردم که کيف پولم نيست. سرم رو برگردوندم، هنوز کاملا" از نظر ناپديد نشده بود. به دنبالش دويدم، اما هم دور بود و هم با صندليش به سرعت می رفت. نمی تونستم به پاش برسم، از دور داد زدم: حداقل کارت شناسايی و تصديقم رو در بيار و بنداز، پولها رو وردار. از دور سری برگردوند، لبخندی تلخ، هم پوزخند و هم زهرخند، زد و بدون اينکه خودش رو ناراحت کنه، دور شد.
□ نوشته شده در ساعت 9/23/2003 12:56:00 AM توسط Khodadad Saturday, September 20, 2003
● ديوانگی ايرانيان ريشه باستانی دارد!
باورتون نمی شه؟ به من ربطی نداره، بقول " دكتر «مير جلال الدين كزاري» استاد زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه علامه و اسطوره شناس و نهان گرايي دوران کهن" که توی يک راس مصاحبه با خبرگزاری ميراث فرهنگی، ريشه های روانشناسی رو به دوران زردشت رسوندند، ما در زمانهای باستان، به نقل از يکی از "پاره" های ونديداد(ونديداد قبل از پاره شدن، يکی از بخشهای اوستای باستانی بوده که بهش می گفتند ويديودات، يک هزار و اندی سال مختصری هم بعد از زردشت نوشته شده)، معالجه روانی داشتيم. قضيه اينقدر جدی بوده که "در شاهنامه پهلوانان ايراني به كاووس مي گويند كه اگر به كردارهاي نسنجيده و هوسناكانه خود ادامه بدهد كار او به بيمارستان(!!!) خواهد كشید" (بيچاره دکتر چهرازی پير هست، اما نه اينقدر!). هيچ خبری از اينکه خرج بيمارستان کاوس رو کدوم يک از قهرمانان شاهنامه تقبل کرده بوده به دست ما نرسيده. احتمالا" بارش به دوش سياوش بوده که از طريق فروش کتاب «سووشون» يک کاری واسه خرج بيمارستان باباش بکنه (زردشت گرون می گرفته).
جان خودم تمام کلمات بين علامت نقل قول، نقل قولهايی هستند از متن مصاحبه؛ هيج دخل و تصرفی صورت نگرفته.
در ضمن، صحبت اساتيد زبان فارسی و اسطوره شناسی و مورخ و متخصص تاريخ هنر و طراح لباسهای دکولته ايران باستان که شد، فکر کنم اين سايت رو نگاه کنيد بد نباشه. اگر کسی ماه ديگه ايتاليا هست، به من خبر بده، چون من قراره توی کنفرانس يک مقاله بخونم.
□ نوشته شده در ساعت 9/20/2003 12:36:00 AM توسط Khodadad Wednesday, September 17, 2003
● گذارش يک اتفاق!
بازگشت پينکفلويديش، همسر جناب چرندياتی!
I'm gonna dock and run!!!!
□ نوشته شده در ساعت 9/17/2003 08:50:00 PM توسط Khodadad Tuesday, September 16, 2003
● فتوغرافهای اروپ!
اگر کسی می خواهد فتوغرافهای سفر هزارم ذات اقدس همايونی به اروپ را ببيند، البته جايز است که اينجا را کيليک کند!
پانوشت: يکی از بندگان همايون، مشکلاتی گذارش کرده بود، به معاون السلطنه گفتيم، فيکسش کرد!!!! حالا بايد البته درست باشد، دوباره کيليک کنيد، باشد که بهره مند گرديد.
□ نوشته شده در ساعت 9/16/2003 12:40:00 PM توسط Khodadad Saturday, September 13, 2003
● نامه سرگشاده به عمه جان!
عرض شود که اينروزها مد شده همه به در و ديوار نامه سرگشاده بدند. از اوليا امور گرفته تا به فلان هنرپيشه، همه گيرنده نامه های سرگشاده شدند و ما خوانندگان هم، زورکی خواننده نامه ها. نامه اصولا" خصوصيه؛ نامه سرگشاده اما خيلی عموميه، و به نظر من، يک مدل اين ميل انسانه به نمايش دادن. مثل کسانی که در بين جمعيت، بلند بلند صحبت می کنند که همه از نظراتشون بهره مند بشند، يا اين جمعی که توی برنامه های تلويزيونی خودشون و زندگی هرروزشون رو به نمايش می گذارند.
من هم اصولا" از اينکه از جمع عقب بمونم هيچ دل خوشی ندارم و دلم می خواد که کسی رو داشته باشم که بهش نامه سرگشاده بنويسم، اما از بدی شانس (به دريا بزنی می شه کوير لوت!)، من نه از طرف دولت تحت تعقيبم، نه تنم برای تحت تعقيب بودن می خاره، نه برام کارهای فلان و بهمان آدم معروف مهمه. در نتيجه به مشکل خود-بی-نامه-سر گشاده-نويسی دچار شدم! اما مشکلی نيست که آسان نشود، مرد بی کار خواهد که هراسان نشود. نتيجتا" تصميم گرفتم يک نامه سرگشاده به عمه جانم بنويسم و داد دلم رو از همشيره ابويم بگيرم!
سرکار خانم عمه خانم:
اين نامه را در کمال صحت عقل و امکان آزادی بيان برای شما می نويسم. ظلمهای شما در طول سالهای کودکی من، مرا دچار احساسات شکست خوردگی و ماليخوليا کرد، و امروز که 27 سال و يک ماه از سنم می گذرد، ديگر کاسه صبرم، که در طول اين سالها بدل به پاتيل و بعد سطل شده، لبريز گشته و احساس می کنم که بايد حرفهايم را به شما بزنم. خواهش می کنم که اين نامه را با ديد باز بخوانيد و تا قبل از اتمام نامه، توی سر من نزنيد .
عمه خانم!
يادتان می آيد اونسال تابستون که با پسر عمه شهرام رفته بوديم اوشون فشم و من و پسر عمه، از خانه "جيم" شديم و بعد از بالا رفتن از ديوار باغ مش صفت الله، چندتا سيب کنديم تا با آنها شکمهای کوچکمان را سير کنيم؟ يادتان هست که بعد از اينکه مش صفت الله ما را با اردنگی از باغ بيرون انداخت و تحت الحفظ، ما را به خانه آورد، شما سر شهرام داد زديد، اما گوش مرا پيچانديد و با دست توی سرم زديد. اثرات اين ظلم شما امروز که من در يک شرکت چند مليتی کار می کنم، باعث ترس من از رئيسم و وحشت از پس گردنی خوردن شده.
عمه خانم!
يادتان هست وقتی با پدر و مادرم برای شام به خانه شما آمديم و شما آش رشته و لوبيا پلو تهيه کرده بوديد؟ شما به همه آش رشته داديد، اما من فقط لوبيا پلو خوردم. می دانيد اين بی توجهی شما تا چه اندازه مرا از لوبيا پلو زده کرده، در حدی که امروزه، من فقط لوبيا پلو را با ماست آبگرفته می توانم بخورم؟ اين مسئله که من از بچگی از آش رشته بدم ميامده، اينجا مهم نيست، لطفا" بحث را عوض نکنيد!
عمه جان!
رفتار بی قاعده شما هنگام ملاقاتهايمان در عيدهای هرسال، ماچهای آبداری که به من می داديد و نيمی از صورت مرا غرق آبدهان خود می کرديد، امروزه باعث ترس من از شنا کردن و دوری از دريا شده و از لذت بردن از دريا هنگامی که به ساحل می روم، محروم شده ام
عمه جان!
(يک چندتا مشکلی که خودتان با عمه خودتان داريد را اينجا اضافه کنيد، عمه من همين مشکلها رو بيشتر نداره!)
عمه جان، امروز، ترميم زخمهايی که ظلمهای شما بر بدن و روح من وارد کرده، مرا وادار به بازديدهای هفتگی با روانشناس و جراح پلاستيک کرده. اما من از شما پرداخت خرج اين معالجات گران را نمی خواهم (البته اگر می خواهيد چک بفرستيد، مجموعش می شه، بيست و دوهزار و سيصد و هفتاد و سه تومن و پنچزار و دهشاهی!)، تنها يک معذرت خواهی خشک و خالی و يک کاسه آش رشته، مرا در رسيدن به علاج کلی از دردهايم کمک خواهد کرد.
با احترام و اميد به ترميم زخمهايی که بر روابط ما وارد شده،
برادرزاده شما، حسنعلی!
□ نوشته شده در ساعت 9/13/2003 08:14:00 PM توسط Khodadad Wednesday, September 10, 2003
● يک ايرانی در سانفرانسيکو و خط هخامنشيه ايلامی ميخدار!
دوباره امريکا! بخشکی شانس، ما هرچی سعی داريم از اين مملکت در بريم، اما نمی شه! اما وقت غرغر نيست.
ديشب برگشتم امريکا. خيلی خيلی خسته بودم، اما به هر حال از اينکه بعد از 11 ساعت پرواز، می تونستم بگيرم بخوابم، خيلی هم شاکی نبودم!!! انگليس خوب بود، خاطرات قديمی زنده شدند و اميد اينکه دوباره برگردم. دو روز آکسفورد بودم خونه يکی از دوستام که نزديک قصريه که وينستون چرچيل توش به دنيا اومده. منطقه جالبی بود و از خود شهر آکسفورد که دلگيره، خيلی بهتر بود. دانشگاه هم رفتم و با چند نفر صحبت کردم که ببينم کسی ما رو اونجا راه می ده يانه. حالا خدا بزرگه!
اين خبر رو يک نگاه کنيد. خط اول از پاراگراف سوم رو با دقت بخونيد: «اين گل نبشته ها كه تاكنون خوانده نشده است به خط ميخي ايلامي و زبان هخامنشي نوشته شده اند». حقا که منو ياد قضيه «خسن و خسين هرسه دختران ابوپکرند». مياندازه! گل نبشته ها به خط ميخی ايلامی هستند، اما به زبان هخامنشی؟!!! اولا" زبان هخامنشی چه جانوريست؟ هدف پارسی باستانه؟ چون بنده توی هر کتابی نگاه کردم، زبانی به اسم زبان هخامنشی نديدم. تا اونجايی که من اطلاع دارم، هخامنشی اسم يک سلسله بود، نه يک زبان! حالا فرض کنيم منظور پارسی باستان بوده، پس صيغه نوشته شدن به خط ميخی ايلامی چيه؟ خط ميخی ايلامی مال زبان ايلاميه، هيچ متنی به زبان پارسی باستان هم به خط ايلامی نوشته نشده. پارسی باستان رو اگر به ميخی می نوشتند، ميخی پارسی باستان بوده، نه ميخی ايلامی. ميخی پارسی باستان الفبايیه، در حالی که ميخی ايلامی هجانگاريه و اصلا" نمی شه باهاش پارسی باستان نوشت. اميدوارم اين اشتباه لپی، کار گزارشگر خبر باشه، نه کسی که خيال داره اين متنها رو بخونه!!!
□ نوشته شده در ساعت 9/10/2003 07:23:00 AM توسط Khodadad Saturday, September 06, 2003
● من امروز دارم از آلمان می رم انگليس. سه روزی اونجا خواهم بود و بعد هم امريکا. ايکاش يک کاری واسه ما توی اين اروپا پيدا می شد، همينجا می مونديم! به هر حال، با اگر و مگر نمی شه. نمی دونم می تونم تا چهارشنبه وبلاگ بنويسم يا نه، ولی ناراحت نشيد، خدا بزرگه، چشمهای شما هم مجانی، بالاخره خدمتتون می رسم!!!
□ نوشته شده در ساعت 9/06/2003 12:44:00 AM توسط Khodadad Tuesday, September 02, 2003
● دومين عروسی وبلاگی!
البته خودش قبلا" گفته، من هم يک چند ماهی بود می دونستم، اما به هر حال: بهترين دوست من توی اين دنيا، سلطان الهزالين و الخليفه الطنازين، استاد پيام چرندياتی، خلد الله ملکه، عروس شد... ببخشيد، بعنی عروسی کرد. عروس خانم هم که معرف حضور خيلی ها هست، به من چه معرفيش کنم؟!!! همين که خلاصه اينها از اونهايی هستند که خون خالص وبلاگی دارند.
پيام جان، شروع زندگی تازه مبارک. ايکاش می تونستم موقع عروسيت ايران باشم، اما متاسفانه چيزها اونطوری که آدم می خواد هميشه پيش نمی رند. سه تا هورا به افتخار پيام و خانمش (نخير، هنوز هم نمی گم اسمش چيه، بريد توی وبلاگ خودش، خودتون می فهميد!).
□ نوشته شده در ساعت 9/02/2003 09:08:00 AM توسط Khodadad Sunday, August 31, 2003
● راه نزديک، کرايه سنگين، يه امّايی َدِرشه!
من آدم بدبينی نيستم، نه به خدا. اما بعضی خبرهای خاص، منو به ياد اين داستان می اندازند. در خبر هست که روزی روزگاری، يک گروه موشهای عاقل، تصميم می گيرند که هديه بزرگی برای جناب گربه تهيه کنند و ضمن تقديم هديه، از ايشون درخواست کنند که در رفتارشون در مقابل موشها، تجديد نظر اساسی کنند. وقتی که هديه مورد نظر تهيه می شه، جنابان موشان، به صرافت ميافتند که کسی رو لازم دارند که هديه رو برای گربه ببره، و از اونجايی که اونها خودشون از سران طايفه موش بودند، نتيجتا" نمی شد که خودشون رو به خطر بيندازند. اينور و اونور، خلاصه يک فقره موش پيدا می کنند که زياد توی باغ نبوده و کمی ميل لنگش بقول معروف تاب داشته. موشها به اين موش کوچولو رو می اندازند که يک هديه رو برای «شخص محترمی» ببره و در مقابلش، کلی پول و غذا و از اين حرفها دريافت کنه. موش کوچولو که می بينه با اينکه ظاهر کار ساده است، اما پاداشش زياده، از موشها سوال می کنه که گيرنده هديه کيه، اونها هم می گويند، چيز مهمی نيست، آقای گربه!!! موش کوچولو هم می گه:« فکر کردم که راه نزديک، کرايه سنگين، يه امّايی َدِرشِه!».
حالا حکايت دوستان ماست در مرکز سخن پراکنی يکی از دولتهای معظم دنيا و خيرخواهيشون برای وبگردان ايرانی!
در ضمن، با اين پيشنهاد عمو هودر هم شديدا" موافقم! بليت لازم شد، من می فرستم!!!
□ نوشته شده در ساعت 8/31/2003 10:43:00 AM توسط Khodadad Friday, August 29, 2003
● من و گوستاو و کتابم!
ببخشيد که بعد از اين مسافرت، کمی تنبلی کردم و چيزهای زيادی ننوشتم. راستش قضيه اينه که علاقه من به تاريخ و تاريخ نويسی، از يک علاقه اوليه به شجره نامه نويسی شاهان و اشرافيان شروع شد. از بچگی خيلی علاقه داشتم به اينکه بدونم فلان دوک پسر کدوم کنت بوده و بيسار پادشاه، با همسر کدوم بارون، «بعلللللللللللللللله»»! يعنی خلاصه غيبت تاريخی و نبش قبر مرده های مردم!
حالا اين رو اينجا داشته باشيد. توی اين سفر سوئد، اين ملت توريست پرور که خوب می دونند چطور سر ملتی رو که اومدن توی مملکتشون بگردند رو شيره بمالندو صنار سی شاهی پولشون رو تلکه کنند، بالاخره من هم رو که هميشه سعی دارم توريست بازی در نيارم، گير انداختند و شد آنچه که نبايد. البته ناراحت نباشيد، يک پسر کاکل زريه! البته از جنس کاغذ، و از شما چه پنهان، عينهو جنس عتيقه، فقط به چشم خريدارش خوش مياد! صحبت از يک جلد کتابه به اسم «شاهان و فرمانروايان سوئد». بدمصب اينقدر اين يک کتاب کوچولو رو خوب نوشتند و راجع به دل و روده و تعداد خال گوشتی های فلان پادشاه هم حرف زدند، که من بقول دوستان، توی کف گير کردم! يکی دوروزی سرکار بودم با اين کتاب و داشتم شجره نامه هام رو کامل می کردم و با اسمهای عجيب و غريب حکمرانان محترمی مثل «مگنوس قفل طويله» و «اريک دراز» حال می کردم. بقول مولانا، چون به معراج حقايق رفته بود...
الحال، ما برگشته ايم در اين دنيای خاکی! بزودی همگی را از احوالاتمان با خبر می کنيم!
□ نوشته شده در ساعت 8/29/2003 07:47:00 AM توسط Khodadad Tuesday, August 26, 2003
● چار ديواری، اختياری!
آخيييييييييش! بالاخره جای خودم، کامپيوتر خودم! بقول خاج پرستها، هوم سوويت هوم، يعنی منزل ما شکرين است (ترجمه دچار سکته مليح شده).
همه اينها يعنی اينکه بالاخره بعد از يک هفته مسافرت در سوئد و فنلاند و استونی، امروز برگشتيم آلمان. کل مسافرت يک کمی به سندرم عجله دچار شد، که به دليل کمبود وقت، از سر ما هم زياد بود. دو روز در استکهلم، يک روز هم ملاقات يکی از بهترين دوستان سوئدی بنده در شوپينگ. يک شب رو توی يک کشتی عظيم خوابيديم که خيلی کيف داد و مارو از استکهلم برد هلسينکی، پايتخت فنلاند (سوئومی به زبون خودشون). من به دليل گير دادن تاريخيم به زبانهای هندواروپايی، می تونم با کمال پررويی ادعا کنم که از همه زبونهای هندواروپايی، يک کمی سر در ميارم. اما اين فنلاندی، جزو زبونهای فينو-اويغوريه، يعنی که اولين دفعه ای بود که من از زبون يک مملکتی اصلا" سر در نمی آوردم! اما هلسينکی جالب بود، شهر قشنگيه، و يواش يواش هم داره مدرن می شه. به همراه يکی از دوستان دوست دخترم، رفتيم قلعه معروف هلسينکی رو که روی يک جزيره است، ديديم که بسيار زيبا بود. شب هم يک کنسرت مجانی «لنينگراد کابويز» بود (يک گروه فنلاندی عجيب و معروف). من از قبل می شناختمشون، اما هيچوفت توی کنسرت نديده بودمشون! عجيب و غريب بهترين کلمه است برای وصفشون!
دو روز هم رفتيم تالين، پايتخت استونی، يکی از جمهوری های تازه مستقل شوروی سابق. شهر قديمیه که در قرون وسطی به دست تاجران اتحاديه هانزا از آلمان ساخته شده و اسمش هم قبلا" «روال» بوده. جالبه که اولين ذکر اين شهر، توی نوشته های جغرافيايی الادريسی، جغرافی دان عرب بوده، و توی همه نوشته های توريستی هم اينو نوشتن!! خلاصه، يک شهر قرون وسطايیه که انگار با روسيه شوروی يک تصادف سختی کرده!!!
انشالله به زودی چندتا لينک می ذارم و عکس هم اضافه می کنم.
□ نوشته شده در ساعت 8/26/2003 12:41:00 PM توسط Khodadad Monday, August 25, 2003
● English again, with an Estonian Keyboard!
Well, another installment in English. I am in Estonia, one of those small Baltic Republics that belonged to the Soviet Union. The capital, Tallinn or Reval, is a medieval city of about 900 years of age. It looks like a Medieval city that has had a serious crash into the Soviet! Old buildings, various churches, McDonald's, gift shops, old trolleybusses, grim faces, post cards, cubble stone streets, tourist restaurants, and the rest you can fill out yourself!
We were in Helsinki for two days, saw some friends, and had a good amount of fun. Tomorrow, we are heading back to Germany, and hopefully, I can write something in Persian. Until then, take care, and don't give up reading!
□ نوشته شده در ساعت 8/25/2003 07:41:00 AM توسط Khodadad Tuesday, August 19, 2003
● No Persian, No Fun!
I am in a NetCafe in Stockholm. This is not my own PC, obviously, and I cannot write Persian. We arrived today, early in the morning, went around town, and I confirm, it IS a beautiful city. The first time I was here, I was so busy, I did not see much. It is just damn expensive, and that's saying something for someone who lived in London!!!!
The first thing we saw in Stockholm upon disembarking from the bus was an Iranian taxi driver. Ain't that a charmer! Apparently, Iranians are quite active in that line of work, which makes it a rather pleasant passtime to walk in the streets and look through the taxi windows to figure out if the driver is Iranian or not!!!
Other than that, we are fine and dandy. Will try to write some more in the morrow. Meanwhile, ta tah for now!
□ نوشته شده در ساعت 8/19/2003 12:55:00 PM توسط Khodadad Monday, August 18, 2003
● سوئد، تناسخ، و داستانهای ديگر:
نمی دونم هيچوقت احساس کردين که به يک مملکت ديگه هم تعلق داريد؟ نه اينکه مثلا" رفته باشيد و شهروند امريکا شده باشيد، بعد مثلا" بگيد من امريکايی هم هستم. نه، احساس اينکه توی يک زندگی قبلی، اهل يک کشور ديگه بوديد و الان هم يک کمی خونتون به اونطرف می کشدتون؟ شايد به نظر مسخره بياد، اما من از هفت، هشت سالگی، هميشه احساس می کردم سوئديم! از ماشين ولوو، قيچی هوسکوارنا، داستانهای آستريد ليندگرن، و مغازه ايکه آ هم هميشه خوشم ميومده! عاشق اساطير سوئدی هستم، کلی هم در مورد اسطوره شناسی تطبيقی بين افسانه های ايران و افسانه های سوئدی کار کردم. راستش رو بخوايد، واسه خودم يک اسم مستعار از روز اسم يکی از پادشاههای سوئد هم انتخاب کردم. خلاصه، من يک کمی سوئدی قاط زدم بقول بچه محلها! (البته اصلا" از ودکا سوئدی دل خوشی ندارم!).
خلاصه، فردا با اجازه شما عازم مملکت عمر قبليمون هستيم. قبلا" اونجا رفتم و اگر نخنديد، بهتون می گم که احساس می کردم رفتم وطن! عينهو ايران بود برای من. مختصر اينکه، من احتمالا" قبلا" وايکينگ بودم و اسمم هم يک چيزی شبيه اريک خون دندان يا مگنوس ريش کوسه!!!!!
□ نوشته شده در ساعت 8/18/2003 04:25:00 AM توسط Khodadad Saturday, August 16, 2003
● اوا! خدا مرگم بده! اين پيام و تلی يادم انداختند. دمتون گرم بابا.، آره، اين 22 مرداد يا 13 اوت، تولد وجود ذيجود من بود. نخواستم اعلام کنم مبادا همه کاراتون رو تعطيل کنيد که بتونيد يک روز ملی رو بخاطر من جشن بگيريد، راضی نيستم اقتصاد مملکت بخوابه. حالا هديه ها رو بفرستيد قصرمون!
در ضمن، اين خاموشی های اخير در مملکت شيطان بزرگ، شباهت زيادی به سوزن زدن به يک بادکنک نداشتن؟ بعد از قضيه انرون و بقيه الجمعين، فکر کنم امريکايی ها اين رو لازم داشتن.
ياحق!
پانوشت: هيج توجه کرديد کسی برای صحبتهای من تره هم خرد نمی کنه؟ بسيار جالبست این!
□ نوشته شده در ساعت 8/16/2003 01:10:00 PM توسط Khodadad Friday, August 15, 2003
● چک آباد و درسدن!
ببخشيد که چند روزی ننوشتم (يا برای بعضی ها، ببخشيد که دوباره شروع کردم به نوشتن!). راستش، دو سه روزی رفتيم يک مسافرت به شهر درسدن آلمان. شهر بسيار قشنگيه، معروف به فلورانس در کنار الب (رود معروف آلمان). از نظر آثار معماری معرکست. يکی از زيباترين مجموعه های سلطنتی رو داره، به علاوه چندتا کليسای زيبا، مناظر بسيار قشنگ، و يک نقاشی عظيم از همه پادشاهان ساکسونی (منطقه ای از آلمان که يک موقعی برای خودش يک کشور مستقل بوده و درسدن هم پايتختش). توی جنگ جهانی دوم، بعد از اينکه متفقين جنگ رو بردند و آلمان رو شکست دادند، نيروی هوايی انگليس شهر درسدن رو بمباران کرد و کلی از آثار معماريش رو از بين برد، از جمله کليسای مريم مقدس شهر رو که خيلی قديمی بود. توی اون زمان، اين موضوع خيلی باعث حرف شد که به چه دليلی انگليسها بعد از تسليم آلمان، شهر درسدن رو که به هر حال توی جنگ نقش اصلی نداشته، هدف بمباران قرار دادند؟ غير از اين شاهکار انگليسها، روسها هم که کنترل شهر رو در دست داشتند، تمام آثار هنريش رو خالی کردند و منتقلشون کردند به موزه ارميتاژ سنت پيترزبورگ. الان مردم دارند پول جمع می کنند که کليسا رو باز بسازند و کلی از نقاشی ها رو هم برگردوندند. زهی به همتشون!
از اونجا هم رفتيم پراگ، پايتخت چک فعلی و بوهم قديم. شهر بسيار زيبايی با يک قصر عظيم بالای تپه که به شهر يک حالت عجيب و مرموزی می ده. برای من جالب ترين چيز توی پراگ، يادگارهای فرانتز کافکا بود. کافکا، (صادق هدايت زبان آلمانی!!!)، يکی از نويسنده ها بسيار محبوب منه (غير از مسخ، محاکمه و قصرش رو بايد بخونيد، و امريکا رو هم، که توش مجسمه آزادی بجای شعله آزادی، شمشير در دست داره!).
محل تولدش رو ديديم و يک موزه در موردش، به علاوه کنيسه پراگ. جالبه که يک آلمانی زبون بوده وسط يک کشوری که به يک زبون اسلاوی صحبت می کنند. به هر حال، جالب بود.
امروز هم برگشيم روستوک. هنوز هوا خيلی گرمه، اما يک کمی بارون اومده و داره بهتر می شه. تا فردا، خداحافظ.
□ نوشته شده در ساعت 8/15/2003 12:13:00 PM توسط Khodadad Sunday, August 10, 2003
● گير کردن ما بين شرق و غرب
ايرانی های خيلی زيادی خارج از ايران زندگی می کنند. فکر کنم تو کمتر کشوری توی دنيا باشه که نشه يک گروه هرچند کوچکی از ايرانی ها رو پيدا کرد. توی هرکدام از اين کشورها هم، اخلاقيات مردم محلی، مقدار زيادی در کارهای ايرانی ها و فرم گيری گروههاشون اثر داره. در اروپا که مردم احساس قوی از کشورشون و بستگی فرهنگی/زبانی مليت با کشور دارند، ايرانی ها هميشه احساس غريبی می کنند و احتياج به اينکه با بقيه ايرانی ها بچرخند. توی امريکا هم، با اينکه قراره کل مملکت ديگ جوشان فرهنگها باشه، اما واقعيت اينه که تفاوتهای فرهنگی فقط تا آنجايی که ويترين مغازه سعه صدر فرهنگی/نژادی امريکا رو خراب نکنه، تحمل می شه، و بخاطر همين، امريکايی شدن برای خيلی ها تنها را زندگی کردنه (از نمونه هاش هم همين نسبتها ايرانی-امريکایي، هندی-امريکايی، و يا حتی افريقايی-امريکايی).
اما اگر کسی نخواد چيزی غير از خودش باشه چی؟ من خيلی از عادتها و باورهای غير "ايراني" هستند، يعنی لزوما" عادات و باورهای ايرانی هاي قباسه چاکی عصر شاه شهيد نيستند. آيا معنيش اينه که من ايرانی-انگليسی يا ايرانی-امريکايی هستم؟ آيا صرف اينکه من به چيزی اعتقاد دارم که لزوما" جد بزرگم بهش معتقد نبوده، منو کمتر از پسر مش عباس نفت فروش ايرانی می کنه؟ من فکر می کنم تمام فرهنگها در تاريخ، از مخلوط شدن عوامل فرهنگی مختلف بوجود آمده اند، پس چرا اين فرهنگ بی فرهنگی من، خودش عامل جديدی نباشه در فرهنگ آينده ايران؟ من شايد قسمتی از عمرم رو در خارج از کشوری که توش بدنيا آمدم زندگی کرده باشم، شايد هم برام اين احساس هميشه وجود داشته باشه که اين کره زمين کوچکتر از اونيه که اصلا" مهم باشه ما اهل کدوم قسمتشيم، اما به هرحال، من ايرانی هستم، و فقط ايرانی. حالا بايد ديد دوستانی که به خودشون خطاب ايرانی-امريکايی (ايرانی-لس آنجلسی!) می دهند و خوشباورانه، با توجه به اينکه مرتب توی جمع ايرانی ها رفت و آمد می کنند، هيچوقت زبان انگليسی رو کامل ياد نمی گيرند، و هميشه با عملکردهای جامعه مشکل دارند، فکر می کنند که پيشرفته و مدرن و روشنفکر شدند، پيش خودشون هويت خودشون رو چطوری تعريف می کنند؟
□ نوشته شده در ساعت 8/10/2003 05:25:00 AM توسط Khodadad Thursday, August 07, 2003
● ابن خلدون در نمسه!
سحرگاه از دروازه شهر بيرون شديم به نيت بيت خدای. دوگانه گذارديم به يادش، شايد که دست منانش ما را حفاظی باشد از برابر خطرات که همانا يگانه ايمنی خلق، اميد به منت خدای است و بس.
دوبله به فارسی يعنی اينکه بنده الان آلمانم، بعد از يک مسافرت از سانفرانسيکو به لندن و از لندن به لوبک آلمان و از لوبک با قطار به اين شهر نه چندان زيبای روستوک (آره، همونجا که تيم فوتبال هانسا رو داره!). فعلا" يک چند روزی همين دور و بر هستيم تا بعدش بريم استکهلم خدمت برادران و علی الخصوص خواهران سوئدی. البته منظور نظرتون هست که من از اونجايی که آدم فرهيخته و فرهنگی هستم، تنها علاقم برای رفتن به سوئد ديدن موزه هاست و آرشيو فيلمها اينيمار بریمان (همونی که تو ايران 50 ساله بهش می گن اينگمار برگمن!). يعنی خدای نکرده فکر نکنين من اصلا به دخترهای سوئدی که شهرتشون در جهان پيچيده، نگاه هم می کنم! حاشا و کلا! حالا اگر يکيشون خودش هم فرهيخته باشه، شايد برای مقاصد علمی يک نظر نگاه کردم، والا من و اينکارا؟
قربان شما! عکسها هم نصفش حواله شده، بقيه به اقساط، هی می رسد!
□ نوشته شده در ساعت 8/07/2003 06:07:00 AM توسط Khodadad Sunday, August 03, 2003
● دائی جان ناپلئون زنده است!
فکر کنم اکثر ايرانی ها، سريال دائی جان ناپلئون رو ديدند و چه بسا کتابش رو هم خونده اند. طرز تفکر دائی جان ناپلئونی، اينکه پشت همه کارها، دست انگليسی هاست، برای خيلی ها ياد آوره يکی از اشخاص خانواده يا يکی از دوستانه. خيلی ها از همون اول ايرج پزشکزاد رو محکوم به جاسوسی کردند که با اين کتاب، سعی کرده انگليسی ها رو تبرئه کنه، اکثرا" خود دائی جان ناپلئونها بودند.
اما برای من جالبه که دائی جان ناپلئونهای الان، تئوری های قوی تری هم درست کرده اند. از انقلاب ايران گرفته تا بازشدن مرکز فرهنگی، تا يکی از دوستان که می گفت انگليسی ها طرفدار نگه داشتن اسلام هستند برای تحميق ملت، و 200 ساله که اسلام به ضرب اونها زنده است! واقعا" اين بيماری، غير از اينکه آدم رو از قضاوت بازمی داره، باعث اشاعه اين طرز تفکر می شه که ما در مقابل اين انگليسها که همه کاره هستند و همه کار هم ازشون برمياد و فعال مايشا هستند، هيچ قدرتی نداريم. نتيجتا" هرکسی کاری میخواد بکنه، می گه «نمی ذارند» يا «اگر اونها نخوان، نمی شه»، يعنی حس بی قدرتی صرف توی جامعه! شايد اين خودش کار انگليسا باشه!!!
□ نوشته شده در ساعت 8/03/2003 01:50:00 AM توسط Khodadad Saturday, August 02, 2003
● سفرنامه مارکوپولو!
چند ماهی می شه که من زياد مسافرت نکردم (دوهفته آلمان بودم دم عيد، سه روز هم که سر جناب چرندياتی خراب شديم سن ديگو!). اين هفته، دارم برای يک ماه می رم اروپا: انگليس و آلمان و سوئد و فنلاند و استونی، شايد هم چک و مجارستان؛ اونش رو خدا می دونه. به هر حال، جای همگی خالی، سعی می کنم مرتب بنويسم و عکس هم بگيرم. اگر سرو کارم طرفهای وطن هم پيدا شد، که انوقت نور علی نور می شه.
نقدا"، از وبلاگرها، کسی توی سوئد يا فنلاند زندگی نمی کنه؟ (استونی چشمم آب نمی خوره کسی پيداش بشه!).
□ نوشته شده در ساعت 8/02/2003 08:33:00 PM توسط Khodadad Friday, August 01, 2003
● پيش بينی های بنده آداموس!
ولتر يک دفعه گفت که هيچ چيز قوی تر از تفکری نيست که زمانش فرارسيده باشه! اولين تجلی اين حرف، انفلاب فرانسه بود که زمان خود ولتر، باردار تفکرش بود.
من چند وقته که خيلی احساس می کنم تمام دنيا آبستن تفکرات جديده. دنيا، به عنوان يک مجموعه کلان از سيستمهای مختلف، الان آماده تغييرات اساسيه. تمام اتفاقاتی که در دوران زندگی خود ما ها افتاده، همه به آدم اين حس رو می دن که اين اتفاقات قسمتی ازيک سلسله فعل و انفعالات کلی هستند. اتفاقاتی نظير يازده سپتامبر، جنگهای کاملا" هدايت شده، اختلالات دور دنيا، به جوش آمدن ديگ صبر بسياری از مردم، و نظاير اينها، به نظر من نويد ده اين هستند که تمام اين اتفاقات به زودی به يک تغيير کلی منجر خواهند شد.
□ نوشته شده در ساعت 8/01/2003 07:27:00 PM توسط Khodadad Tuesday, July 29, 2003
● توی اينترنت کلی سايت شوخی و خنده هست، من هم بخاطر اينکه طرفدار شوخی هستم و يک کمی هم ادعای طنازی دارم (شاه عباس که خاطرتون هست!) خوشم مياد اگر کسی اين سايتها رو بهم معرفی کنه. اما يکی از دوستام (سيروس جان متشکر)، يک سايت مثلا" جدی رو برام فرستاده که حقا" به حقا، دست هرچی کمدينه از پشت بسته! انگار نويسندگان محترم اين سايت، رفتند و گشتند دنبال هرچيز مخالف عقل سليم و منطق که ممکن بوده در مورد وطن و وطن پرستی گفت، بعد باهاش يک آش درهم درست کردند، سرش هم يک حزب سياسی! اين قسمتش رو بخونيد که من از خنده اشکم در اومد (حالا ملتند که دوباره ما رو فحش و فحش کاری کنند!).
صحبت دولتمردان طناز بود، آفتاب آمد دليل آفتاب!
□ نوشته شده در ساعت 7/29/2003 12:31:00 AM توسط Khodadad Sunday, July 27, 2003
● پارس گرايی و بحران هويت در ايران
من در حال نوشتن اين مقاله به زبون انگليسی و بطور کاملتر هستم. خلاصه اش رو به فارسی گذاشتم توی ايرانولوژی. دوست دارم بدونم نظر مردم در اين مورد چيه؟
□ نوشته شده در ساعت 7/27/2003 12:58:00 AM توسط Khodadad Saturday, July 26, 2003
● به دليلی که نمی دونم، تمام دو صفحه مطلبی که نوشت از بين رفت. دوباره می نويسم و می فرستم.
□ نوشته شده در ساعت 7/26/2003 02:21:00 PM توسط Khodadad Thursday, July 24, 2003
● سغدستان: مرکز تجارت راه ابريشم.
چند وقته که شديدا" مشغول تحقيق در مورد تاريخ سغد هستم (بعضی ها حتما" می دونند که من خوره اين مطلبم!).تاثير اقتصادی و فرهنگی سغد روی فرهنگ ماوراالنهر، ترکستان، ايران، و حتی چين، يکی از جالبترين فصلهای تاريخ ايرانه. اگر می خواهيد در مورد سغدستان بيشتر بدونيد، اينجا رو بخونيد، و برای اطلاعات در مورد زبان سغدی و زبانهای ايرانی به طور کل، مقاله من رو يک نگاه کنيد.
اما چيزی که باعث شد امروز اينجا در مورد سغد بنويسم، اتفاق جالبيه که برام افتاد. چند سال قبل، توی دانشگاه برکلی، يک باستانشناس معروف به اسم فرانتز گرنه، يک سخنرانی داشت در مورد کشفياتش توی سمرقند و پنجيکنت، شهرهای اصلی سغدستان. يکی از کشفياتش، البته بعد از کشف اوليه توسط روسها، پيدا کردن کلی طومار و نامه بوده از يک قلعه نزديک پنجيکنت به اسم "کوه مغ". (غری مغ به زبون سغدی). توی اين نامه ها، جزويات فتح سغدستان توسط اعراب تحت فرماندهی سعيد الحرشی، ثبت شده، اونهم به صورت نامه و گزارشهای لحظه به لحظه جاسوسها به پادشاه سغدستان، ديواشتيچ. واقعا" خوندن اين نامه ها جالبترين کاريه که يک دوستار تاريخ می تونه بکنه (الان همه می گين، وای خدا، مرديم از کسالت!). اما جدا"!
خلاصه، بعد از خوندن اين نامه ها، فکر کردم که يک مقاله بنويسم در مورد آخرين روزهای سغدستان و اينکه عربها چطوری يکی از آخرين قسمتهای امپراتوری ساسانی رو فتح کردند. شروع کردم تحقيق و نوشتن و تقريبا" تمومش کردم. دو هفته پيش، به گرنه ايميل کردم که ازش بپرسم که براش اشکال نداره از نامه هاش استفاده کنم، ديدم يک رونوشت مقاله آخرش رو برام فرستاده که دقيقا" همين مطلب رو نوشته! حتی کتابها و مقالاتی هم که ازشون استفاده کرده، همونهايی هستند که من از روش تحقيق کردم! خلاصه کمی دماغم سوخت، ولی هم خودم خنديدم، هم دکتر گرنه! يک معذرت خواهی هم کرد که مقالش رو زودتر از من به چاپ رسونده! نتيجه اينکه اگر فکر بکری داريد، روش نخوابيد که کهنه می شه و بعد شما می مونيد و يک سال تحقيق!
□ نوشته شده در ساعت 7/24/2003 10:58:00 AM توسط Khodadad Tuesday, July 22, 2003
● مسافرت ماجرا دار!
جاتون پر بود اين آخر هفته! روز يکشنبه، يکی از دوستام که يک کم نگران کار و زندگيش بود، بهم پيشنهاد کرد که بريم يک کمی کوه نوردی. من هم اخيرا" افتادم توی خط پياده روی طولانی و کوهنوردی و قس عليهذا، بخاطر همين هم گفتم باشه (همبازی تنيس کم شده!). ساعت 12:30 رسيديم به يک پارک جنگلی که تنها پارک طبيعی که توی کاليفرنيا باقی مونده و با خونه ما نيم ساعت فاصله داره. برنامه اين بود که يک کوهنوردی دو ساعته بريم و کمی وقت بگذرونيم. اما همينطور هی رفتيم و رفتيم تا رسيديم وسط کوه و يک علامت که 6 کيلومتر به ساحل اقيانوس. گفتيم علی الله، می ريم، شش کيلومتر که اين حرفا رو نداره! آقا چشمتون روز بد نبينه، فکر کنم اين امريکايی های ولد ***، اين شش کيلومتر رو خط صاف گرفته بودند! نشون به اون نشونی که ما تقريبا" تا قله يک کوه رفتيم، دو سه تا تپه هم رد کرديم، مختصر و مفيد، بعد از پنج ساعت بالا پايين رفتن، بدون يک قطره آب، رسيديم به اين اقيانوس بد مصب!
خلاصه اينکه جسد شديم خدمت شما! حالا خوشگل اينجا بود که چطوری برگرديم دم ماشين؟ اين خراب شده اينا که نه تاکسی نارنجی داره نه مينی بوس!! با مقدار معتنابهی بدبختی، يک اتوبوس پيدا کرديم که رانندش کلی سرمون منت گذاشت و برگردوندمون سر کوه. دوباره از اول، يک سه کيلومتر ديگه برگرديم دم ماشين! ديگه باقيش رو خودتون تصور کنيد. همين که به اندازه سه بار پلنگ چال رفتن توی درکه کوه نوردی کرديم؛ نه هفت حوضی بود، نه اذغال چال، نه ملت بی کار، نه آبی برای آبتنی، نه کميته! اصلا" ياد وطن نيفتاديم، حيف!!!
□ نوشته شده در ساعت 7/22/2003 01:19:00 AM توسط Khodadad Sunday, July 20, 2003
● چند روز پيش که رفته بودم شهر فرشته نماها (لوس آنجلس کذا و کذا که معرف حضورتون هست) گذارم افتاد به بلوار معروف وست وود و کتابفروشی های ايرانی اونجا. الحمدلله همه کارهای فرهنگی لس آنجلس رو نويسندگان ناموفق و اديبان و متخصصان همه فن حريف اداره می کنند. به هر حال، توی يکی از اين کتابفروشی ها، يک کتاب جديد ديدم در مورد تاريخ دوره ساسانی و شروع کردم به ورق زدن. مثل خيلی از "آثار" تاريخی اين دور و زمونه مملکت ما، با استفاده از مدارک خارج از اعتبار و با چشم پوشی صددرصد از تحقيقات اخير نوشته شده بود. من هم همينها رو به دوستم بلند بلند گفتم. جناب صاحب کتابفروشی، گفت بله آقا، اين جديديها اصلا تاريخ نمی دونند چيه، کتاب تاريخ ايران می خوايد، اين رو بخونيد. بعد دست کرد و کتاب «تاريخ ايران باستان» نوشته مشيرالدوله پيرنيا رو در آورد و داد دست من! گفتم اين که نويسندش هفتاد ساله مرده! اطلاعاتش قديميه. آقاهه فرمودند: يعنی چه آقا! تاريخ که تغيير نمی کنه! همونی که آقای پيرنيا نوشته، همونه ديگه. کم مونده بود يک دادی هم سر من بزنه و بعد هم بشينه نحو ياد ملا دادن!
فکر کردم که واقعا" مشکل فهم تاريخ هم همينه! همه فکر می کنند تاريخ همون چيزيه که توی مدرسه ياد گرفته اند و بس! بله، تاريخ تغيير نمی کنه، اما تاريخ نويسی تغيير می کنه! هرروز با کشف يک سکه جديد، يک قبر جديد، با حفاری توی محلهای باستانی، مدرک جديدی در مياد که می تونه قسمتی از تاريخ رو به ما نشون بده که اصلا" راجع بهش نمی دونستيم، يا تاريخی رو که می دونستيم، کلا" تغيير بده. اگر قرار بود کسی يکبار راجع به يک موضوع تاريخی بنويسه و بس، همون هردوت و پلوتارک و بقيه که وقايع رو نوشتند (حداقل اونجوری که بنظرشون اومده)و خيال همه رو راحت کردند. امثال بنده هم بايد می رفتند همه مهندس کامپيوتر می شدند، زبونم لال!
□ نوشته شده در ساعت 7/20/2003 01:36:00 AM توسط Khodadad Tuesday, July 15, 2003
● يادتون مياد وسط حمله امريکا به عراق، وزير استخبارات عراق، هر دفعه مصاحبه می کرد، می گفت امريکايی ها دارند شکست می خورند و اصلا" ازشون خبری نیست؟ در همون حال سربازهای امريکايی توی فرودگاه بغداد راست راست راه می رفتند؟
حالا حکايت خود بوشه، همه دنيا خبردار شده که قبل از حمله، در مورد سلاحهای کشتار جمعی عراق دروغ می گفته، الان هم که گندکاری رو شده. اما ايشون با کمال خونسردی اعلام می کنه که به اطلاعات پيش از حمله اعتماد کامل داره!!!!
□ نوشته شده در ساعت 7/15/2003 12:04:00 PM توسط Khodadad Sunday, July 13, 2003
● دست تقدير کارهای عجيبی می کنه، و بعضی مواقع هم به ريش ما می خنده. جالب نبود که لاله و لادن تمام عمر می خواستن جدا از هم زندگی کنند، اما بالاخره جدا از هم مردند و دفن شدند؟
فضولی اضافه (پانوشت سابق!): ببينم، اين وبلاگ من هم فيلتر شده يا من اينقدر مزخرف می نويسم که کسی ديگه اينجا رو نمی خونه؟
□ نوشته شده در ساعت 7/13/2003 11:34:00 AM توسط Khodadad Thursday, July 10, 2003
● واقعا" وضع وقتی خرابه که سازمان سيا، توی يک دعوايی بی گناه بيرون مياد و کاخ سفيد، گناهکار! سر قضيه ادعای بوش توی سخنرانی روز اتحادش که گفته عراق خيال داشته از نيجر اورانيم غنی شده بخره، سيا گفته که اين ادعا هيچ مبنايی نداره و سازمان اونا نمی تونه از اين ادعا حمايت کنه! جناب بوش و رفقای جوجه فاشيستش هم گفتند، اشکال نداره، بنويسيد، ما هم می گيم از قول دستگاه اطلاعاتی انگليس نقل قول می کنيم!
تکمله: صحبت وقاحت بود، اين هم وقاحت جناب بوش بعد از اينکه همه گندکاری ها رو انداخت سر رئیس سيا!
□ نوشته شده در ساعت 7/10/2003 03:14:00 PM توسط Khodadad
● فضولی
اين هم يک سوال و جواب مدل من. فکر اينکه قصد و نظر من چيه رو نکنيد، همين که نه از سازمان دولتی پول گرفتم که اطلاعات ارزشمند جمع کنم، نه کرم دارم (در مقابل جمعيت آماده به توطئه فرض کنی ايرانم بايد خودشو محافظت کنه!). بذاريدش به حساب کنجکاوی يک آدمی که هميشه می خواد ياد بگيره!
1- می تونيد بگيد بابک خرمدين، مازيار، افشين، ابومسلم خراسانی، ابن مقنع، مانی، مزدک، و عضد الدوله ديلمی اهل چه شهرهايی بوده اند و زبان مادريشون چی بوده؟ (سه تاشون هم بدونيد قبوله!).
2- اگر سه تا رو دونستيد، هيچوقت براتون مهم بوده؟
3- می دونيد در ايران، حدودا" چند زبان مختلف وجود داره؟
4- غير از فارسی، به چه زبون ديگه ايرانی می تونيد صحبت کنيد (منظورم از ايرانی در اينجا، زبونیه که توی ايران صحبت بشه، نه خانواده زبونهای ايرانی.)
مرسی!
□ نوشته شده در ساعت 7/10/2003 01:13:00 AM توسط Khodadad Tuesday, July 08, 2003
● بابک خرمدين و فعالين ملت آذربايجان
اين روزها همه جا پره از اخبار در مورد مراسم روز بابک خرمدين در قلعه بابک در کليبر آذربايجان (اين و اين و اين ). نمی دونم چی بگم در اين مورد، اما می دونم هرچی بگم، دوستان متهم به شوونيسم و چندتا ديگه ايسمم می کنند (خدا پدر اونی که اين پسوند لاتينی رو ياد ملت داد بيامرزه، عين کتابهای مرحوم ذبيح الله منصوری، کلی رو با سواد دار کرد!!!).
چيزی که بيشتر از همه ناراحتم می کنه و به عنوان يک اهل تاريخ، وادارم می کنه به سرکوبيدن به ديوار، مالکيت نژادی بخشيدن به شخصيتهای تاريخيه. از جمله بدبختي هايی که سر ملت ما در صد سال گذشته در اومده، يکی هم علم کردن مليت و قوميته، حالا بماند که برای چه اين کارها صورت گرفته، اما لب مطلب اينجاست که الان، همه دستشون به شلوار «قهرمانان» تاريخی بنده و از نمد بابک آذربايجانی و مازيار مازندرانی و ابن مقنع اصفهانی، خيال دارند برای خودشون کلاهی بدوزند. اين مساله هويت نژادی و سابقه نداشتنش در ايران، و معضل شخصيت در جامعه امروز رو خدا بخواد، يکی از اين روزها در موردش چهار کلمه ای می نويسم و ورقه اينترنتی رو براش چرک می کنم. تا اونموقع، کتاب «شهرياران گمنام ايران» از احمد کسروی رو بخونيد و از روی کلمات سختش، سه دفعه بنويسيد! (در مورد کتابهای کسروی، يعنی همه کتاب رو رونويسی کنيد!!!).
□ نوشته شده در ساعت 7/08/2003 12:56:00 AM توسط Khodadad Monday, July 07, 2003
● من برگشتم، همه جشن بگيريد!
آقا جاتون پر، ما يک دل سير اين پيام چرندياتی رو ديديم و متوجه شديم که داره می زنه زير دلمون (اما نه جدا"، همش سر کار بود). گزارش اين سفر رو بعدا" خدمتتون تقديم می کنم، گوش به زنگ باشيد!
ضمنا"، راجر فدرر سويسی کاپ تنيس ويمبلدون مردها رو برد، اين مرده شور برده سرنا ويليامز هم ماله خانمها رو. آی ددم وای!
□ نوشته شده در ساعت 7/07/2003 01:34:00 AM توسط Khodadad Wednesday, July 02, 2003
● پس فردا روز استقلال امريکاست، از انگليس، 226 سال پيش. همه جا قراره تعطيل باشه، البته مغازه ها که بّره کشونشونه، چون هرچی جنس بنجل مونده رو به اميد حق می خوان قالب کنند به ملت. حالا گذشته از اينکه بعد از دوقرن استقلال از انگلستان، امريکايی ها به نظر میاد که خودشون انگليس رو مستعمره کرده اند، بهره اش برای من اينه که چهارروز تعطيلم و دارم يک مسافرت می کنم پيش جناب پيام چرندياتی! خلاصه اگر دير به دير نوشتم، حلال کنيد!
□ نوشته شده در ساعت 7/02/2003 07:40:00 PM توسط Khodadad Sunday, June 29, 2003
● چند شب پيش تلويزيون داشت برنامه «دختر شايسته تمام گيتی» رو نشون می داد. فکر کردم که اين نسبت تمام گيتی يک کمی گنده است. يعنی اين خانمها، از همه دخترهای تمام کهکشانها هم قشنگتر و با معلومات تر هستند؟ اگر پس فردا توی سياره سوم منظومه ب-4589 يک نسل انسان گير بياد که سه تا چشم داشته باشه و قدشون سه متر باشه و يک گوش داشته باشند و بتونند يک عدد 15 رقمی رو توی سرشون محاسبه کنند، اونوقت برنامه مسابقه چی می شه؟ مبنای زيبايی و معلومات رو کی تعيين می کنه؟
□ نوشته شده در ساعت 6/29/2003 12:45:00 PM توسط Khodadad Thursday, June 26, 2003
● جنگ ستارگان، دارث ويدر، و سياست جهانی
مقدمه ای نامربوط به اصل مطلب!
اين برادر هودر، چند روز پيش يک لينکی به ما داد و خلاصه آتشی در سوختگان عالم زد. اما چون لينک کذايی، به شماره آرشيو مطلب بوده، انگاری ملت فقط می رند و اين مطلب رو می خونند و به بقيه سخنان گهربار و جديدتر بنده گوش نمی دند! نبادا! ما هرروز اينجا افاضات می کنيم به مولا!
حالا اصل مطلب: داشتم فکر می کردم که توی فيلمهای هاليوودی، مثل جنگ ستارگان، خيلی از شخصيتهای منفی، آخر سر تبديل می شند به يک شخصيتی که اول خوب بوده اند و مسائل تراژيکی، اونها رو به راه بد کشونده. دست بر قضا، آخر فيلم هم معلوم می شه که شخصيت بد فيلم با شخصيت خوب فيلم رابطه خانوادگی داره و پدر يا مادر يا برادر و يا خواهرشه (همين آستين پاورز هم به هکذا! دکتر ايول برادر آستين در اومد!). فکر کنم بهترين نمونه، رابطه دارث ويدر، يکی از معروفترين شخصيتهای منفی تاريخ سينما، با لوک سکای واکر، شخصيت مثبت فيلم جنگ ستارگان باشه. بعد از سه قسمت که دارث ويدر سعی داشت لوک و دوستانش رو عين کباب بره، «گريل» کنه(!!!!) آخرش معلوم می شه که جناب ويدر، پدر لوک تشريف داره.
اين رابطه عجيب که من اسمش رو می گذارم «ارتباط ويدری»، امکان اين رو داره که به سياست جهانی هم بسط داده بشه. کل داستان جنگ ستارگان و برخورد خير و شر، بسيار اغراق شده و سياه و سفيد بود (سياه مثل رنگ لباس دارث ويدر و سفيد مثل لباس شاهزاده خانم ليا). الان هم توی سياست جهانی، شخصيتهای منفی، خيلی سينمايی و يک بعدی هستند. يا اسامه بن لادن هستند که تمام وجودشون شره و هدفشون فقط کشت و کشتار، يا کيم جونگ ايل که از قيافش گرفته تا کارهاش، همه کارتونيه و ساختگی. از اونطرف، شخصيتهای مثلا" خوب اين فيلم سينمايی، بوش و بلير و امثالهم اجمعين، همه اتو کشيده هستندو مرتب و متدين و مهربان و خلاصه تصويری از کمال، يعنی يک نوع ديگه فيلم.
حالا مسئله اينجاست که کارگردان اين فيلم سينمايی (فرض کنيم اسمش هست «جنگ بر عليه تروريسم») می خواد اين فيلم رو کجا تموم کنه؟ آيا قراره اسامه بابای بوش از آب دربياد و صدام برادر بلير؟ فکر کنم اين فيلم پرفروش تابستان 2005 باشه. بليتها رو از الان رزرو کنيد که غفلت موجب پشيمانيست!
□ نوشته شده در ساعت 6/26/2003 12:52:00 AM توسط Khodadad Tuesday, June 24, 2003
● بدون شرح!
اصلاحات قانون اساسی امريکا، معروف به «اعلاميه خقوق»
اصلاحيه اول:
مجلس نبايد هيج قانونی را در جهت پايه گذاری يک دين رسمی مطرح کند و يا با هرگونه پايبندی دينی مخالفت ورزد؛ يا مانعی در برابر آزادی بيان، نشريات، حق مردم برای گردهم آيی صلح آميز، و حق مردم برای دادخواهی از دولت، بوجود آورد
اصلاحيه دوم:
نيروی جنگی منظم، که از لزومات يک جامعه آزاد است. حق مردم برای حمل اسلحه نبايد تخطئه گردد.
□ نوشته شده در ساعت 6/24/2003 12:40:00 AM توسط Khodadad Friday, June 20, 2003
● به به! اين اصطلاح معروف "مرده رو که رو بدی،...." رو شنيدين که؟ اين هم اذن نزولش!
به تجربه ثابت شده که اينها، اول قرم قرم چيزی رو مياند، بعد می رسند به قرمساق! الان چند هفته ای هست که ذکر اسم ايران توی تلويزيون و راديو و روزنامه های اينها، از ماهی يکبار به هفته ای يکبار و حالا به روزی يکبار کشيده. در نتيجه، منتظر تکرار همون تئاتری که سر عراق تماشا کرديم، باشيد!
خدا آخر و عاقبت ما رو به خير کنه.
□ نوشته شده در ساعت 6/20/2003 03:26:00 PM توسط Khodadad Thursday, June 19, 2003
● این افاضات رو بخونيد. نمی دونم کی گفته هر ايدئولوگی می تونه تاريخ يک مملکت رو برداره و از هر تيکه اش، اونطوری که طرز فکر خودش اجازه می ده، استفاده کنه. بقول علامه قزوينی، خيلی ها شهوت نوشتن بدون مطالعه دارند انگار!
□ نوشته شده در ساعت 6/19/2003 04:28:00 PM توسط Khodadad Tuesday, June 17, 2003
● اين خيلی جالبه! واقعا" بعضی ها که استعداد شوخی دارند، زياد احتياج به سعی کردن ندارند که جوک بسازند، حرفهای جديشون هم جوکه!
"اهانت به اشخاص حقيقی يا حقوقی"، " ايجاد شبهه در کارآمدی نظام!"!!!
همه اينها در مملکتی که ضرب المثلش هست: مشک آنست که خود ببويد، نه آنکه عطار بگويد!
□ نوشته شده در ساعت 6/17/2003 12:55:00 PM توسط Khodadad Monday, June 16, 2003
● علم تاريخ هم مثل همه علومه، يعنی مطالعه است توی مسئله ای که برای همه دنيا اهميت داره. اما به هر حال، مثل همه علوم، برای خودش متخصص داره و حداقل توی بعضی از مسائلش، تا کسی يک کم عرق نريخته باشه و مطالعه نکرده باشه، نبايد اظهار نظر کنه. همونطور که بنده توی کار متخصص قلب و عروق دخالت نمی کنم، انتظار هم ندارم که يک کسی که کارش استخراج نفته، بياد و با من سر قصد اردشير برای جنگ با اردوان، بحث کنه.
حالا اين بماند، مشکل گنده تر اينجاست که سياستمداران وقيح امريکايی، حالا که کارشون با وقايع هرروزه تموم شده و با کمال پررويی دروغ می گند و بعد هم ادعا می کنند که برای امنيت ملی بوده، تازه گير داده اند به تاريخ و مورخين. آقايون جوجه فاشيست، به عوض کردن تاريخ بسنده نمی کنند و حتما" می خواند که تاريخ نويسان آينده رو هم کنترل کنند! باور نمی کنيد، اينجا رو بخونيد!
پانوشت: جالبه، مسئله تاريخ نويسی مدرن داره واقعا" می شه خبر روز. اين هم يک خبر از گاردين.
□ نوشته شده در ساعت 6/16/2003 03:03:00 PM توسط Khodadad Friday, June 13, 2003
● من آدم سياسی هستم، يعنی به هر حال ايرانيم و توی خونم به همون اندازه ای که گلبول سفيد وجود داره، مايه سياست هم وجود داره. اما هيچوقت اين وبلاگ رو آلوده سياست، بخصوص سياست بسيار کثيف ايرانی (از انواع کمونيستی و اسلامی و آنارشيستی و بقيه ايستی ها) نکردم.
امروز، با شرمندگی می خوام يک چيزی بگم، اونهم اينه که جناب سيروس رضا پهلوی، شورش رو داره در مياره. از قديم گفتند، در خانه اگر کس است، يک حرف بس است. اين جناب حق داره تا هر موقع که عشقش باشه، برای خودش نظريه پردازی کنه و آرزو کنه که به تخت باباش تکيه بزنه. ايشون می تونه عين همه گروههايی که اسم خودشون رو گذاشتن اپوزوسيون (ننه مرده زبون فارسی) و الحمدلله اصلا" نمی دونند چه غلطی می خوان بکنن، برای خودش جلسه بذاره و نظريات پرت کنه و قس عليهذا. اما وقتی تصميم می گيره جرزنی کنه و با دست گرفتن دستمال ابريشمی زير اهليل مايکل لدين و پل وولفويتز، يک سری گرگ رو به جون هموطنهای خودش بندازه، بايد بدونه که اگر قبلا" يک در يک کرور هم بخت اين رو داشت که کسی به حرفاش گوش بده، حالا همه به چشم دشمن بهش نگاه می کنند. وقاحت هم انگار حدی نداره!
پانوشت: ممنون ار همه کسانی که اين مطلب رو خوندند و نظراتشون رو گفتند. لطفا" برای مطالب جديدتر، به صفحه اصلی سر بزنيد.
پس پانوشت: اين هم يک مطلب جديد در مورد همين موضوع.
□ نوشته شده در ساعت 6/13/2003 11:18:00 AM توسط Khodadad Thursday, June 12, 2003
● ممکنه بگين من بازم دارم قر می زنم، اما ايندفعه ديگه به تنگ اومدم. ازبس همه جا خوندم که کورش اولين اعلاميه حقوق بشر رو صادر کرده و اينقدر مردم دور و بر اين ادعای عجيب، حلوا حلوا کرده اند که فکر کردم بايد يک چيزی در اين مورد بگم.
کورش بزرگ، بعد از فتح ليديه و شکست دادن کروزوس، راهش رو به طرف بابل، پايتخت قديمی پادشاهی اکد کج کرد. شرايطی که طی اونها موفق شد بابل رو فتح کنه بماند، همينکه با خير و خوشی و تقريبا" بدون خونريزی، موفق شد وارد بابل بشه. تقريبا" بلافاصله دستور آزادی همه برده هايی که توی بابل گرفتار بودند رو داد، از جمله يهودی ها، کاسی ها، سوری ها، و عيلامی ها. سه سال ماليات بابل رو بخشيد، موافقت کرد که بابل بصورت يک شهر خودمختار اداره بشه، به درگاه خدای شمش خدای بابل دعا کرد، و بعد هم دستور داد روی يک استوانه گلی، به خط و زبان بابلی، متنی رو بکنند که تمام اين کارها رو توضيح می داد.
اين استوانه که به عنوان استوانه کورش شناخته می شه، الان تقريبا" پنجاه ساليه که به عنوان اولين اعلاميه حقوق بشر توی بوق شده. به عنوان جلوگيری از هرگونه فحش و فحش کاری، عرض کنم که من خيلی هم مخلص کورش هستم و به عنوان يک سياستمدار و مدير بزرگ، بهش احترام هم می گذارم، اما از افسانه پردازی و مرغ بريون زير بغل شخصيتهای تاريخی گذاشتن زياد خوشم نمی ياد!
حالا بيايم بررسی کنيم اين کارهای کورش و اون استوانه رو. اگر کارهای کورش رو توی يک خلاء تاريخی نگاه کنيم، بی گمان خيلی کارهای بزرگ و بی نظيری می شن. اما مشکل اينجاست که اين کارها رو تقريبا" هر سياستمدار باهوشی می کرده: بخشش ماليات و آزادی برده ها برای به دست آوردن دلهاشون کار خيلی از پادشاهها بوده. خودمختاری بابل هم ربطی به بلند نظری کورش نداشته! بابل اونموقع بزرگترين مرکز اقتصادی دنيا بوده، دوتا بزرگترين بانکهای خصوصی اون زمان توی بابل بودند، قدرت تاجرهای بابل و پولشون از قدرت شاه هم بيشتر بوده (خرج اردوی کمبوجیه، پسر کورش، به مصر رو يکی از همين بانکها تقبل می کنه!). کورش چاره ای نداشته جز اينکه به بابل خودمختاری بده، عين وضعيت امروز نيويورک يا حتی بهتر City of London.
آزادی دينی هم از باورهای خود کورش و عرف زمانه ميومده. توی اون زمانهايی که اديانی با ادعاهای مسيحيت و اسلام و جهانی بودن نبوده اند، مردم باور داشتند که هر شهری خدای خاص خودش رو داره، و هر کسی توی يک شهر جديد، زير فرمان خدای اون شهر جديد قرار می گيره (شمش خدای بابل، مردوک خدای آشور). کورش هم معتقد به خدای شهر خودش بوده (نخير، کورش زرتشتی نبوده!)، در نتيجه وقتی می رسه به بابل، به درگاه خدای بابل دعا می کنه، همچين که وقتی ما امروز به يک کشور جديد مسافرت می کنيم، از پول اون کشور استفاده می کنيم! در ضمن، دليل کورش برای فتح بابل، در اختيار گرفتن ثروت اونجا بوده که از راه تجارت حاصل می شده، و اگر کورش می خواسته خدای خاصی رو به بابل تحميل کنه، تمام بازرگانها از بابل رو برمی گردوند و کورش می مونده و حوضش!
در آخر، نوشتن اين بذل و بخششها روی لوحه های گلی، جزو کارهای پادشاههای قبل از کورش بوده، و کنده شدنش هم به بابلی خودش به همين دليله. سناخريب، سارگن، و حمورابی معروف با لوح قوانينش، اين سيستم رو پايه گذاری کرده بودند، و روی الواح اونها هم تقريبا" همون چيزهايی نوشته شده که روی استوانه کورشه (غير از آشور بنی پال که هم بذل و بخششها رو می نوشته، هم آمار دقيق آدمهايی روکه کشته بوده!).
در نتيجه، جان من از اين ادعا دست برداريد. آدمهای باستانی با ايده آليسم ملت قرن بيستم فکر نمی کردند، وحشی هم نبوده اند، آدمهای بسيار منطقی بوده اند که کارهاشون رو با دليل می کرده اند، نه از روی ايدئولوژی و از اين حرفها!
□ نوشته شده در ساعت 6/12/2003 11:57:00 AM توسط Khodadad Tuesday, June 10, 2003
● به هر حال، چيزی که ديروز نوشتم اين بود که يک خبری درباره دبيرستان من توی سايت سازمان میراث فرهنگی منتشر شده. نمی دونم منظورشون از «ساخته شدن» دبيرستان جلال آل احمد چيه، چون من چهارسال عمرم رو اونجا گذروندم و اونموقع ساخته شده بود. شاهپور تجريش خیلی وقته که وجود داره. عکسهايی هم که انداختند، همون ساختمونهايی هستند که ما توشون درس خونديم. به هر صورت خاطره خوبی بود!
□ نوشته شده در ساعت 6/10/2003 12:03:00 PM توسط Khodadad
● فکر کنم يواش يواش داره حال وبلاگم جا مياد! الان همه چيز درسته غير از اينکه هرچيزی که ديروز نوشتم، شده سيخی، اما نوشته های قديميم دوباره درست شدند. البته هنوز هم نمیشه از راست به چپ نوشت. اما کاچی به از هيچی!
□ نوشته شده در ساعت 6/10/2003 01:21:00 AM توسط Khodadad
● I am trying to move my weblog to my own server, iranologie.com. I have all the settings right, but it gives me an error: www.iranologie.com/blog.html does not exist. Am I suppose to create a dummy version of this file? Can anyone advise?
□ نوشته شده در ساعت 6/10/2003 12:41:00 AM توسط Khodadad Monday, June 09, 2003
● ���� ��� ���� ������ �ی ���� ���ی �� ������ ��� ?����� ����� ��� �� ���� �� ���ی �� ����� ���! ��� ���?� ���� ���� ���� ��ی ��ϡ ��ی �Ͽ
□ نوشته شده در ساعت 6/09/2003 05:41:00 PM توسط Khodadad
● ��ی �ی ���� �� �� �?� ?� ����ی �� ����?� �����
□ نوشته شده در ساعت 6/09/2003 05:34:00 PM توسط Khodadad
● I cannot post to this site! Something is seriously wrong with blogger. Try accessing my weblog at http://www.iranologie.com/weblog/index.html
P.S.: Does not work either. I am not sure what is wrong, but something is wrong. For starters, I cannot write unicode anymore and all of my previous unicode writings are now nonesense. Can anyone help me?
□ نوشته شده در ساعت 6/09/2003 04:44:00 PM توسط Khodadad
● ?�?�?�?� ?�?�?�?�?� ?�?� ???�?�?� ?�?�?�?�?� ?� ?�?�?�?� ?�?� ?�?�?� ?�?�?�???� ?�?�?�?�?� ?�?� ?�?� ?�???�?�?� ???�?�?�?� ?�?�?�??. ?�???�?�" ?�?�?�?� ?�?� ?�?� ?�?�???�?� ?�?� ?�?� ?�???�?� ?�?�?�???� ?�?� ?�?�.
?�?� ?�?� ?�?�?�?� ?�???� ?�?�?� ?�?� ?�?� ?�?�?�?� ?�?�???�?�???�?� ?�?� ?�?�?�?�???�. ?�?�?� ?�?�?�?� ?�?�?�?�?�?�?�?� ?�?� ?�?�?�?? ?�?�?�?�?� ?�?�?�?� ?�?� ?�?�?�?� ?�???�! ?�?�?�?�?� ?�?� ?�?�?�?� ?�?� ?�?�?� ?�?� ?�?�?�?�?�?� ?�?� ?�?�?�?� ?�?�?�?�?�?� ???�?�???� ?�?�?�?� ?�?�?�?� ?�?�?�???�. ?�?� ?�?� ?�?�?�?� ?�???�?� ?�???�?� ?�?�?� ?� ?�?�???�?� ?�?�?�?�?�?�?� ?�?????� ?�?�?�??!
□ نوشته شده در ساعت 6/09/2003 11:19:00 AM توسط Khodadad Thursday, June 05, 2003
● ما ايرانی ها، ملت افراط و تفريط هستيم. يا کاری رو نمی کنيم، يا حتما" تا آخرش می ريم. يا سيکل کلاس ششم رو هم نمی گيريم، يا تا دکتراش می ريم. تکنيسين بودن افت داره، دکترای شيمی می گيريم که مامان جون به همه بگه «پسر دکترم»، بعد کار تکنيسين رو می کنيم و قر می زنيم که کسی قدر مارو نمی دونه. با اولين کسی که توی خيابون آشنا می شيم، دعوتش می کنيم خونه و از شام بچه ها می زنيم که ازش پذيرايی کنيم، سه ماه بعد چشم ديدنش رو نداريم و می گيم طرف عجب آدم مزخرفی بود!
حالا حکايت ماست و عربها. 1300 سال، عربها خوب بودند و صاحب بن عباد و امام محمد غزالی، عربها رو نژاد برتر می دونستند و زبونشون رو هم زبون کامل (کذا. زبون کامل يعنی چه؟). حالا صد ساله که عربها بد هستند و ملخ خور. ما ايرانی ها هر پيشرفتی هم کرديم، دوقدم پسرفت کرديم. عربها توی دنيا برای افتتاح کرسی های عربشناسی و زبان عربی، کلی پول خرج کرده اند، و نه فقط پول نفت. توی امريکا موسسه مبارزه با تعصبات ضد عربی دارند. کانالهای تلويزيونيشون، توی اين دنيای رسانه ها و پروپاگاندا، حتی قبل از الجزيره هم کيفيت عالی داشتند (ما بعد از 25 سال، پنج تا تلويزيون لس آنجلسی پيدا کرديم که آدم از دستشون به CNN پناه می بره). عربها مرتب در حال تنظيم سخنرانی های آدمهای معروف دنيا هستند. درسخونده هاشون فقط نرفته اند پزشکی و مهندسی بخونند. کلی اديب و تاريخدان و جامعه شناس و روزنامه نگار و متخصص علوم سياسی دارند.
ما واقعاً بايد از تعصباتمون دست بکشيم، سرمون رو از برف در بياريم، و از همين عربهای ملخ خور، کلی چيز ياد بگيريم.
□ نوشته شده در ساعت 6/05/2003 12:57:00 PM توسط Khodadad Tuesday, June 03, 2003
● امروز، کميسيون ارتباطات فدرال (موسسه نظارت بر رسانه های امريکا)، قوانينی که جلوی شرکتهای بزرگ رسانه ای رو می گرفت که مطبوعات کوچک و مستقل رو يا بخرند و يا ورشکست کنند، لغو کرد. بين کشورهای دمکراتيک و صنعتی، امريکا دارای يکی از محدودترين سيستمهای رسانه ای است. همينطور هم روزنامه های بزرگ مملکت تماما" بوسيله شرکتهای بزرگ اداره می شوند، اما با اين قانون جديد، يعنی همين مقدار کم روزنامه و مجله و شبکه راديويی مستقل هم غزل خداحافظی رو می خونند. تمام اينها هم به بهانه «بازار آزاد»، تخم لقی که توی دهن اين ملت شکسته اند. جالب اينجاست که رئيس اين موسسه نظارت بر رسانه ها، پسر کالين پاول، وزير امور خارجه فعليه!
قابل توجه کسانی که فقط «قانون مطبوعات» رو دستاورد محافظه کارها برای محدود کردن رسانه ها می دونستند. هرکاری رو توی کشورهای مختلف بايد به طرق مختلف انجام داد. توی ايران اسلامه و آيت الله فلان و مصالح نظام، توی امريکا هم بازار آزاده و آيت الله پول و امنيت ملی! بقول قديمی ها، خر همون خره، پالونش عوض شده!
□ نوشته شده در ساعت 6/03/2003 01:45:00 AM توسط Khodadad Monday, June 02, 2003
● فکر کنيد اگر جامعه ايران دهه بيست و سی نيمايوشيج، شبيه جامعه الان امريکا بود...
شرکتهای بزرگ، از آثار معروف هنری برای معرفی محصولاتشون استفاده می کنند (موزيکهای راک برای فروش ماشين، نقاشی ون گوگ برای فروش مبل، فيلمهای سينمايی کلاسيک برای فروش سشوار، قس عليهذا). شرکتها بزرگ، از نويسنده ها و هنرمندها می خوان که برای محصولاتشون تبليغ کنند (هنرپيشه هايی که از مايه ظرفشويی تا تفنگ رو تبليغ می کنند، استيون کينگ که کل "آثارش" مايه فروش همه نوع محصولاته).
يک شرکت معظم توليد مواد پاککننده، مياد و به نيما می گه به ازای استفاده از يکی از شعراش، بهش کلی پول می ده. نيما هم حساب عاليه خانم رو می کنه بعد از مردن خودش و درس و مدرسه شراگيم رو، خوب، آدم هر چقدر هم شاعر باشه و دلش به فراخی دشت، بازهم از گوشت و استخون ساخته شده. قرارداد بسته می شه و فردا...
درويش توی تلويزيون با صدای دودانگه می خونه:"آی آدمها که در ساحل نشسته (به ضم شين بخونيد!) شاد و خندانيد..."
صدای گوينده معروف تبليغات تلويزيونی:"فکر کرديد که با يک قالب صابون پاوه اعلا، چقدر شاد و خندانتر بوديد؟"
□ نوشته شده در ساعت 6/02/2003 01:21:00 AM توسط Khodadad Thursday, May 29, 2003
● نمی دونم اين بلاگر سر ما داره چه بلايی مياره، اما جديدا" توی قالب بلاگ من، کلی علامتهای عجيب می زاره که وقتی هم می خوام پاکشون کنم، کل مرورگر رو می بنده (32 صفحه علامت ؟ و :!!!. فکر کنم اين يواش بودن عجيب وبلاگم هم در اين يک هفته اخير، مربوط به همينه. کسی می تونه کمکم کنه؟
□ نوشته شده در ساعت 5/29/2003 12:46:00 PM توسط Khodadad Tuesday, May 27, 2003
● يک کتاب خريدم از «انتشارات ققنوس».
کتاب خوبی بود، چند دفعه خوندمش، اينقدری که خراب و پاره شده بود.
بعد آتيشش زدم که يک کتاب نو از خاکسترهاش دربياد. اما انگار اشتباه می کردم.
□ نوشته شده در ساعت 5/27/2003 01:37:00 PM توسط Khodadad Thursday, May 22, 2003
● جالبه، من با اينکه الان يک سال و نيمه که اين وبلاگ رو می نويسم، اما کمتر می شه که "وبلاگ" بنويسم. يعنی اون چيزی که خيلی ها بهش می گن «روزمرگی» (يا بقول من روز- مرگی!). احتمالا" به اين دليل که هيچوقت فکر نکردم کارهای هرروزه من چندان هيجان انگيز باشند که کسی بخواد در موردشون بخونه (حتی وقتی که مسافرت می کنم). راستش هميشه به آدمهايی مثل دزيره حسوديم می شده که دفتر خاطراتشون خوندنيه. شايد دليلش هم اين باشه که هميشه اينجور آدمها در موقعيتهای جالبی زندگی می کردند (انقلاب فرانسه و به سلطنت رسيدن ناپلئون).
اما فکرش رو که می کنم، می بينم من هم در دوران انقلاب ايران و جنگ عراق زندگی کردم، در دوران مهم تاريخی مثل کودتای 2001 بوش و شرکا، توی امريکا بودم. شايد نوشتن خاطرات من هم برای آدمها دويست سال ديگه جالب باشه، کی می دونه؟ اما از طرفی هم شايد تا دويست سال ديگه کسی اصلا" خوندن و نوشتن بلد نباشه!
حرف تو حرف مياد، بقول دهخدا، حرف نشخوار آدميزاده! اما يک فکری: کسی تا حالا به پديده سواد و آموزش عمومی به عنوان يک اقدام اقتصادی شرکتهای بزرگ فکر کرده؟ يعنی اينکه موسسات انتشارات بزرگ، پنگوئن، برتلسمن، هارپر، امثالهم، بخاطر اينکه برای توليداتشون (کتاب) مشتری پيدا بشه، طرح آموزش عمومی رو پيش آورده باشند؟ مثل شرکتهای توليد تلويزيون که اولين دفعه کانالهای تلويزيونی رو افتتاح کردند؟ سواد تا قرنها يک موضوع محدود و مختص يک طبقه خاص بوده، اما توی دوران ما شده يک چيز عمومی، و وجودش موسسات انتشاری رو تامين می کنه. يک فکر وحشتناک، نه؟ سواده که باعث خريد کتاب و بزرگ شدن انتشاراتی ها می شه يا انتشاراتی ها سواد رو تبليغ می کنند که فروششون بره بالا؟ اول مرغ بود يا تخم مرغ؟
□ نوشته شده در ساعت 5/22/2003 12:25:00 PM توسط Khodadad Tuesday, May 20, 2003
● فکر کنم مدتها پيش بود که در مورد «پروژه برای قرن امريکايی» و تهديدی که اين موسسه برای صلح جهانی و آينده بشر محسوب می شه، نوشتم. در تمام اين مدت به فکر اين بودم که يک وبسايت بسازم که توش با لينک دادن به مقالات دستاندرکاران اين موسسه (که اکثرشون الان جزو هيئت حاکمه امريکا هستند)، نشون بدم که چرا به نظرم اينها خطر بزرگی هستند. اما خوشبختانه خودم يک وبسايت پيدا کردم که اين کار رو کرده. اگر کسی علاقه داره، اين هم لينکهاش:
خود موسسه «پروژه برای قرن امريکايی»
وبسايت مخصوص رو کردن دست مسئولين
يک مقاله مهم موسسه
توی اين مقاله آخره که نويسنده ها (از جمله ديک چنی، پل وولفويتز، و جب بوش، برادر جرج بوش کوچولو!)، ادعا می کنند که:
While the unresolved conflict with Iraq provides the immediate justification, the need for a substantial American force presence in the
Gulf transcends the issue of the regime of Saddam Hussein
(در حالی که مشکل حل نشده عراق دليل فوری {برای جنگ} را به دست می دهد، نياز به حضور گسترده نيروهای امريکايی در منطقه خليج {فارس} مسئله ايست که ابعادی وسيعتر از موضوع حکومت صدام حسين دارد)
يعنی تمام دلايلی که برای جنگ با عراق آورديم کشک! ما می خوايم توی خليج فارس جولان بديم، کسی هم نطق بکشه دخلشو مياريم!
□ نوشته شده در ساعت 5/20/2003 04:55:00 PM توسط Khodadad Monday, May 19, 2003
● يک خبر بسيار جالب در مورد ساخته شدن فيلم زندگی کورش بزرگ در انگليس! اينطور که اين خبر می گه، فيلم قراره پرخرج ترين فيلم تاريخ سينمای انگليس باشه. کارگردانش می گه که از جلوه های ويژه نظير «ارباب حلقه ها: دو برج» استفاده می کنه.
بنظر من نکته جالب اينه که کارگران قصد داره از روايات افسانه ای در مورد زندگی کورش بيشتر استفاده کنه تا حقايق تاريخی، که برای اهل تاريخ يک کمی ثقيله. از جمله افسانه چوپان بود کورش، ماجرای پدربزرگش، و بعد صدور اعلاميه حقوق بشر (در مورد اين آخری دلم خيلی پره، انشالله يکروز می نويسم و کلی فحش رو به خودم می خرم، بگو الهی آمين!). اما به هر حال، از اونجايی که تاريخ ما توی سينمای غرب هيچگونه حضوری نداره، و با توجه به اينکه امسال قراره برای چندمين دفعه از زندگی اسکندر فيلم ساخته بشه (با بازی لئوناردو دی کاپريو)، بازهم يک روايت افسانه ای از زندگی کورش بهتر از هيچ چيه! گوش شيطون کر، يکروزی خرپولهای ايرونی می فهمند که تبليغات و خريدن توجه عامه مهمتر از بی ام و و بنزه و يک پولی رو هم می ذارند و يک فيلم درست و حسابی می سازند. تا اونموقع، باز هم دم انگليسی ها گرم!
□ نوشته شده در ساعت 5/19/2003 01:23:00 AM توسط Khodadad Friday, May 16, 2003
● این قضيه کلماتی که ملت توی گوگل دنبالش می گردند و گوگل هم ميارتشون در خونه من، داره جالب می شه. يکی هست که انگار مرتب وبلاگ رو می خونه، اما حوصله اينکه آدرسش يادش بمونه رو نداره، بخاطر همين همش دنبال مدل لباس می گرده و بعد توی خياطخونه ما ختم می شه! کلمات مستهجن هم که سبيله، هرچند که من اينقدر با ادبم که اگر کسی کلمات بی ادبی بگه، تا بناگوش سرخ می شم. نتيجتا" نمی دونم اين گوگل ولدزنا چه لجی با من داره!
صلح جهانی و تاريخ ايران هم که اتوبوسهايی هستند که ايستگاه مرکزيشون انگار جنب گاراژ ما واقع شده. اما جالب ترين کلمه ممکن، فاسد بود! من فکر نمی کردم اين وبلاگ من جزو مفسدين فی الارض باشه. فکر کنم گوگل خراب شده، جای کاخ سفيد ملت رو مياره اينجا!
□ نوشته شده در ساعت 5/16/2003 12:32:00 PM توسط Khodadad Tuesday, May 13, 2003
● جرج ارول توی کتاب 1984، در مورد وزارت حقيقت صحبت می کنه که کار اصليش، تغيير دادن تاريخ و تطبيق دادنش با سياست روزه. مثلا" وقتی يکی از اعضای حزب حاکم مورد غضب رئيس قرار می گيره، بلافاصله آرشيو تمام روزنامه ها عوض می شه و در تمام اخبار قديمی حزب، اسم اون آدم حذف می شه.
شايد اين مقدار تحريف در عمل مشکل به نظر بياد، اما رهبران ارولی دنيای ما، خوب فهميدند که کار خودشون رو چطور آسون کنند. سه روز پيش، نيويورک تايمز، بزرگترين روزنامه امريکا، اعتراف کرد که يکی از خبرنگارهاش در عرض چهار سال گذشته، 36 تا خبر رو جعل کرده. از يکی از متخصصين رسانه های جمعی سوال کردند که معنی اين برای آينده نيويورک تايمز چيه؟ طرف گفت هيچ! ما در عصر تلويزيون زندگی می کنيم. اکثريت مردم اخبارشون رو از تلويزيون می گيرند. خبر تلويزيونی هيچ جا ثبت نشده و به محض اعلام خبر، کسی نمی تونه ثابت کنه که کسی اون خبر رو اعلام کرده! اگر لازم باشه، می شه هر خبری رو تکذيب کرد.
کسی دقت خبری که سی ان ان می ده رو کنترل نمی کنه. اخبار تلويزيونی خيلی راحت می تونه اشتباهات فاحشی رو مرتکب بشه که اثباتش غير ممکنه (مثل اينکه بارها و بارها توی تلويزيون، "متخصصين" مهمان، گفتند که صدام پشت قضايای نيويورک بوده! يعنی مسموم کردن ذهن مردم برای حمله به عراق، کسی هم نمی تونه بازخواست کنه!). نمونه جالبش اون سخنرانی «تاريخی» جناب بوش بعد از 11 سپتامبر که ضمن صحبتاش، گفت که اين يک جنگ «صليبی» خواهد بود. الان توی هيچ جا نمی شه اثری از اون سخنرانی پيدا کرد! انگار که اصلا" اتفاق نيفتاده. وزارت حقيقت، تاريخ رو عوض کرده!
پانوشت: محض اطلاع دوستانی که از رنگکاری من توی اين صفحه تعجب کردند. بعضی از دوستان از سياهی رنگ اين صفحه و سفيدی نوشته ها شکايت کردند و گفتند که چشم آزاره. ما هم بخاطر احترام به «اقليت»(!!) اين عمل رو انجام داديم. حالا صفحه نظرخواهی بازه و ما هم تا دلتون بخواد سعه صدر داريم (يعنی اصلا" واسمون مهم نيست شما چی بگين!)، پس هرچی می خوايد فحش بدين که يک وقت زبونم لال عقده ای نشيد و پس بيفتيد خونتون بيفته گردن من!
□ نوشته شده در ساعت 5/13/2003 11:16:00 AM توسط Khodadad Sunday, May 11, 2003
● زبان فارسی الان در يک دوره بحران بسيار شديد به سر می بره. فکر نمی کنم زبان ما تا به حال يک همچين تجربه ای رو از سر گذرونده باشه. يک نگاه به نثر روزنامه های پرطرفدار، يک گوش کردن به راديو و تلويزيون (چه لوس آنجلسی و چه وطنی) و يک خوندن کتابهای جديد، نشون می ده که وضعيت زبان فارسی چطوريه، و جسارتا" عرض می شه که اصلا" اميدبخش نيست!
از يک طرف، فارسی در دوره ای به سر می بره که بيشترين برخورد رو با زبانهای خارجی و در وسيع ترين بعد ممکن داشته. درصد کسانی که يک زبان خارجی رو می فهمند بسيار بالاست و تا به حال سابقه نداشته( هرچند که همچين مشکلاتی هم هست!) از طرفی کلی آدمها هم مثل خود بنده، از مملکت بيرون زندگی می کنند و دو، سه زبان ديگه رو هم می دونند. ورود وسايل و توليدات خارجی هم باعث واردات کلمات جديد می شه. اينها همه يعنی تزريق مقدار زيادی کلمات تازه به يک زبان، که احتمالا" قبلا" فقط در مورد زبان عربی صحت داشته.
از طرف ديگه، دانش عمومی مردم ما از ريشه های زبان خودشون خيلی کمه (هنوز خيلی ها فرق بين زبانهای ايرانی و زبان فارسی رو نمی دونند!). يعنی کلا" يک شکاف بزرگی بين زبان فارسی جديد (همينی که ما صحبت می کنيم) با زبان فارسی ميانه (يا پهلوی ساسانی، که اسم مغلوط عاميانه اش محسوب می شه)، وجود داره که مردم رو کلا" از ريشه های زبانيشون بی خبر می گذاره (چند نفر می دونند ريشه کلماتی مثل ملخ، آغاز، هراس، و اژدها چه زبانيه؟). از طرفی، نفوذ فرهنگ غربی هم تحصيل زبان عربی رو که به هر حال با همه مشکلاتش، حدود چهل درصد کل ذخيره لغات زبان ما رو در خودش داره، محدود کرده و مردم از اين شاخه ای که به زبان ما وجود داده هم بی خبرند (بی توجهی کلی ايرانی ها به زبان هم جای خود داره!).
موضوع ديگه هم بحث املا تاريخیه که همونطور که قبلا" گفتم، فارسی نوشتاری رو به شدت از فارسی گفتاری دور نگه می داره و بهانه به دست اون آدمهايی می ده که می خواند خط ما رو عوض کنند، غافل از اينکه املای تاريخی گريبانگير هر خطی می شه. البته وجود املای تاريخی باعث زنده نگه داشتن دانش مردم از اشکال قديمی زبان هم می شه و به ما اجازه می ده هم سعدی رو بفهميم و هم صادق چوبک رو. اما در کل، همين که مردم کلمه ای که «پوشوندن» تلفظ می شه رو بايد «پوشانيدن» بنويسند، خودش باعث دور شدن زبان مردم از زبان نوشتاری می شه و نتيجه اش هم اينکه گويندگان تلويزيون و سخنرانان با دبدبه و کبکبه کنفرانسها هم جمله های چندان اشتباهی از خودشون صادر می کنند که تن علامه دهخدا به لرزه ميفته!
به نظر من، زبان ما به يک پالايش کلی، يک برنامه آموزش عمومی در مورد زبان، و تازه کردن املای خط فارسی احتياج داره.
□ نوشته شده در ساعت 5/11/2003 01:53:00 AM توسط Khodadad Thursday, May 08, 2003
● ديشب داشتم مجموعه «وغ وغ ساهاب» صادق هدايت رو می خوندم. فکر کنم يکی از ناشناخته ترين کارهاش باشه، و به همراه «ولنگاری»، يکی از دوتا مجموعه ای که جنبه شوخ صادق هدايت رو خيلی خوب نشون می ده. نمی دونم دليل اينکه مردم معمولا" با اين دوتا آشنا نيستند چيه؟ شايد اينکه معلمهای مدرسه که هميشه بچه ها رو از خوندن آثار صادق هدايت، بخاطر «منفی بودنش» (کذا) باز می داشتند، می ترسند مبادا با خوندن ولنگاری يا وغ وغ ساهاب، بچه ها بفهمند که هدايت يک لولوخورخوره ادبی نيست و فقط بهترين نويسنده فارسی زبان 100 سال گذشته است!
يکی از قضايای وغ وغ ساهاب، من و خانواده محترم رو يک ده دقيقه ای خندوند! «قضيه خيابان لختی» که توش با عربی مسخره، هدايت وضعيت خيابان لختی (سعدی فعلی) که مثل جردن اونموقع بوده رو توی شبهای تعطيل شرح می ده. يک تکه آخرش خيلی باحاله:
و رجال علی رئوسهم کلاهتی
تلهلهو فی دنبال نسائتی
و نسا عورت عفيفتی
و همه فی الچادرتی
و با چشم خود ديدم که مردی کوتاهتی
يقول به زنی درازتی
«يا ايهالخرمنه النازتی
جگرکی من ستمک فقد کبابتی!»
والله الاعلم بالصوابتی!
□ نوشته شده در ساعت 5/08/2003 10:17:00 AM توسط Khodadad Monday, May 05, 2003
● بعضی ها م |